در منتخب نقل شده: مسلم دختري داشت یازده ساله که همراه خانواده امام حسـین علیه السلام بود وقتی حضـرت از آن مجلس برخاست نزد دختر مسـلم آمد و با عطوفت با او برخورد کرد دختر مسـلم احساس کرد اتفاق بدي افتاده حضـرت دست بر سر او میکشید همانگونه که دست بر سر یتیمان میکشند، دختر مسلم گفت: عمو تاکنون ندیده بودم با من چنین رفتاري نمایی گمان میکنم پدرم به شـهادت رسیده حضرت نتوانست جلوي گریه اش را بگیرد فرمود: دخترم من پدر تو ودخترانم خواهر تو هستند، پس آن دختر ضجه میزد و گریه میکرد. لم یبکها عدم الوثوق بعمها کلا و لا الوجـد المبرح فیها لکنها تبکی مخافـۀ أنها تمشـی یتیمۀ عمها و أبیها راوي میگوید: فرزندان مسـلم وقتی این سخن را شـنیدند خاك بر سـرشان میریختنـد و سـخت گریه میکردنـد.