فرستادن امام حسین پسر عمویش مسلم بن عقیل را به کوفه

فرستاده شدن جناب مسلم به کوفه

مرحوم شـیخ مفیـد میفرمایـد: امـام حسـین علیه السلام  مسـلم را همراه قیس بن مسـهر صیداوي و عمارة بن عبداالله سـلولی و عبدالرحمن بن عبداالله بن ازدي به کوفه فرسـتاد و او را به رعایت تقوي و به حفظ اسرا توصیه نمود و فرمود اگر دیدي مردم روي حرفشان تجمع و پایبند هسـتند براي من نامه اي بنویس، حضـرت مسـلم راه افتاد تا به مدینه رسـید در مسجد پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله نماز خواند و با دوستان و اهل و عیالش وداع نمود و از طایفه قیس دو نفر راهنمـا اجیر کرد، بیـن راه، مسـیر را گـم کرده و از راه فاصـله گرفتنـد، عطش بر آنهـا غلبه کرد از ادامه راه ماندنـد و راهنمایـان آن حضـرت از تشـنگی مردند، پس از آنکه مسـیر را پیدا کرده و به راه افتادند مسلم علیه السلام  نامهاي از محله معروف به مضیق به امام حسـین علیه السلام  نوشت و به قیس بن مسهر داد: اما بعد، من با دو نفر راهنما از مدینه حرکت کردم، راه را گم کردیم عطش بر ما سخت گرفت دو نفر همراهانم طاقت نیاوردنـد و از عطش مردند تا اینکه به سوي آب راهنمائی شدیم و با آخرین رمقه اي مانده در بـدن نجات یافتم این آب در مکانی بنام مضـیق در وسط یک منطقه گود میباشد، من این پیش آمد را به فال بد گرفتم اگر صـلاح بـدانی فرد دیگري را بفرست و السـلام. امام حسـین علیه السلام  در جواب نوشت: اما بعـد، میترسم نبردن نامهي من به مقصدي که فرسـتادمت از روي ترس باشد، براه خود ادامه بده و به سوي مقصد حرکت کن، والسـلام. وقتی حضـرت مسـلم علیه السلام  نوشتهي امـام را خوانـد گفت: سـخن من از ترس خودم نبود حرکت کرد تـا رسـید به آب لطی آنجا مقـداري اطراق کرد بعـد حرکت کرد، مردي را دید که آهوئی را شـکار میکرد همینکه به او رسید آن را به زمین زد مسلم گفت: ان شاء االله دشمن ما کشته میشود، پس براه افتاد تا وارد کوفه شد و به خانهي مختار بن ابیعبیده داخل شد که امروز به آن خانه مسلم بن مسیب گویند، شیعیان نزد او رفت و آمد میکردند و هر گروهی از مردم که تجمع میکردند مسـلم نوشته امام حسین علیه السلام  را براي ایشان میخواند و مردم گریه میکردنـد و بـا مسـلم بیعت مینمودنـد تـا اینکه هجـده هزار نفر بیعت کردنـد، حضـرت مسـلم نامهاي به امام حسـین علیه السلام  نوشت و بیعت هجده هزار نفر را به حضـرت خبر داد و از حضـرت خواست به کوفه بیاید شـیعیان نزد مسـلم رفت و آمد میکردند و جاي او را یاد گرفته بودند نعمان بن بشـیر که از طرف معاویه والی کوفه بود و از سوي یزید هم ابقاء شده بود از آمدن مسـلم و بیعت مردم بـا وي باخبر شـد و به منبر رفت پس از حمـد و ثناي پروردگار گفت: اي مردم از خـدا بترسـید و به سوي فتنه و تفرقه شـتاب نکنیـد که در فتنه و تفرقه مردم کشـته میشونـد و خونهـا ریخته میشود و اموال نـابود میگردد، من بـا کسـی که بـا ما نمیجنگـد جنگ نمیکنم و علیه کسـی که علیه ما اقدام نکند اقدام نمیکنم، خواب آلوده هاي  شـما را نمیتوانم بیدار کنم و نه در صـدد مجـازات شـما برمیآیم و شـما را تهمت نمیزنم و سؤءظن پیـدا نمیکنم. امـا اگر مخالفت با من را شـروع کنیـد و بیعتتان را بشـکنید و با پیشواي خود مخالفت کنید، بخدایی که جز او خدایی نیست مادام که شمشـیر در دست دارم شما را خواهم زد هر چند یاري نداشـته باشم، اما امیدوارم در میان شـما کسانی که حق را میشـناسد بیشتر از کسانی باشند که دنبال باطل میروند. عبداالله بن مسـلم بن ربیعـۀ حضـري هم پیمان بنیامیه برخاست و گفت: آنچه تو میبینی جز با زور و سـتم درست نمیشود و این برخورد تو با مخالفینت روش ضعیفی است، نعمان به او گفت: در راه خدا مستضعف بودن را ترجیح میدهم به عزیز بودن در معصیت خدا سپس پائین آمـد و رفت عبـداالله بن مسـلم به یزیـد بن معاویه نوشت، اما بعد: مسـلم بن عقیل به کوفه آمده و شـیعیان براي حسـین بن علی علیه السلام  بـا وي بیعت کردنـد، اگر تـو را به کـوفه نیـازي هست مردي قـوي که بین مردم نفوذ کلاـم داشـته و ماننـد برخورد تو با دشـمنانت برخورد نماید به اینجا بفرست، زیرا نعمان بن بشـیر فردي ضـعیف است یا خود را به ضـعف میزند. سپس نامهاي به همین مضـمون عمارة بن عقبه به او نوشت. عمر سـعد نیز نامهاي شبیه همین را به یزیـد نوشت. وقتی نامهها به یزید رسـید، سرجون مشاور معاویه را خواست به وي گفت: نظر تو چیست در اینکه حسین علیه السلام ، مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاده و مردم با او بیعت کرده اند به من خبر رسـیده که نعمان ضـعیف عمل میکنـد، میگویی با کوفه چه کنم؟ در حالیکه یزیـد عبیـداالله بن زیاد ملعون را سـرزنش میکرد، سـرجون به یزیـد گفت، میخواهی بـدانی اگر معاویه زنده بود چه نظري داشت؟ گفت: آري، سـرجون حکم عبیـداالله بن زیاد را بر کوفه بیرون آورد و گفت: این رأي معاویه است هنگامی که میمرد دسـتور داد این حکم نوشـته شود و دو شـهر نیز به آن اضـافه کرد و یزیـد گفت: پس حکم را براي عبیـداالله بن زیـاد بفرست پس مسـلم بن عمر بـاهلی را خـواست و به عبیـداالله بن زیـاد نـوشت: امـا بعـد، پیروان من از کـوفه نوشـته و خـبر داده اند: پسـر عقیـل مردم را در کـوفه دور خـود جمع کرده تا مسـلمانان را بشورانـد همینکه نـامه مرا خوانـدي به سـوي کـوفه حرکت کن، ابنعقیـل را بخـواه دربـاره او تحقیق کن تـا از سوي او مطمئن شوي یـا او را به قتـل برسـان، یـا تبعیـد کن والسـلام. و به مسـلم بن عمر باهلی گفت: فرمان حکومت کوفه را هم به ابنزیاد تحویـل بـده. پس مسـلم بن عمر حرکت کرد، در بصـره نزد عبیـداالله بن زیـاد رفت و حکم اسـتانداري کـوفه و نـامهي یزیـد را به او تحویـل داد عبیـداالله امر کرد وسایـل سـفر را آمـاده کننـد و برادرش عثمان را به جاي خود در بصـره گـذاشت و خود به سوي کوفه حرکت کرد.

ظلم معاویه

مرحوم سـید (ره) در لهوف پس از این میفرمایـد: امـام حسـین علیه السلام  نـامهاي به جمـاعتی از بزرگان مردم بصـره نوشته بودند و توسط شخصی به نام سلیمان ابورزین فرستاده بودند که مردم را به یاري و لزوم اطاعت خود فراخوانده بودنـد، از جمله آن افراد یزیـد بن مسـعود نهشـلی و منـذر بن الجـارود عبـدي بودنـد، یزیـد بن مسـعود، طائفه بنیتمیم، بنیحنظله و بنیسـعد را جمع کرد و به آنهـا گفت: اي بنیتمیم جایگـاه و موقعیت و حسب و نسب من در میان شـما چگونه است؟ گفتنـد به تو تبریـک میگوییم بخـدا قسم از حیث نسب بهترین و در افتخار از همه برتر و در قلب شـرف جاي داري. گفت: اکنون شـما را جمع کرده ام تـا بـا شـما مشـورت کرده از شـما یـاري بخواهم، گفتنـد: بخـدا قسم، خیر خواه تو بوده و بهـترین نظر را خواهیم داد، بگو تا بشـنویم: گفت: معاویه مرده بدانید که او در ظلم را شکسته و خود را با ارکان آن خوار نمود بیعت جدیدي را بوجود آورده و مردم را به آن مکلف کرده هیهات که پـذیرفته شود بخـدا قسم از این امر شـکست خورده و ناموفق خواهـد شـد. اکنون یزید شـرابخوار و سرکرده فاسقان ادعاي خلافت بر مسلمانان را دارد و بدون رضایت مسلمانان به آنها امر و نهی میکند، عجول و آنچنان نادان است که چیزي از حق نمیشـناسد به خدا و بطور قطع بخدا قسم یاد میکنم که جهاد با وي بخاطر دین افضل از جهاد با مشـرکین است و این حسـین بن علی علیه السلام  رسول خدا صـلی االله علیه و آله صاحب شـرف و اصالت و رأي دقیق میباشد او فضیلتی و علمی که پایان ندارد او براي خلافت مسـلمین بخاطر سوابقش و سـنش از همه شایستهتر است گذشته از این قرابت او با پیامبر صلی االله علیه و آله او را بر صـغیر و کبیر برتري داده راعی رعیتش را بواسـطه او اکرام میدارد و پیشواي قوم است، خداوند بوسـیله او حجتش را به مردم میرساند و به وسیله او مردم موعظه میشوند و از نور حق در تاریکی نمیافتند و در بستر باطل قرار نمیگیرند، صخر بن قیس در جنگ جمل شـما را خوار کرد پس با حمایت و یاري از پسر رسول خدا صلی االله علیه و آله آن خواري را از بین ببرید بخدا قسم هیچکس از یاري خود داري نمیکند مگر آنکه خداوند ذلت و خواري را در نسل او به ارث میگذارد و برکت را از طایفه آنها قطع میکنـد. و اکنون من لباس جنگ میپوشم و بدانیـد هر کس جنگ نکنـد میمیرد و هر کس از جنگ فرار کند هم میمیرد، خـدا شـما را رحمت کنـد جواب خوبی به من بدهیـد. بنیحنظله گفتنـد: اي ابوخالـد مـا همراه سواران شـما آماده و تجهیز شـدهایم اگر با ما تیر بینـدازي به هـدف میزنی و اگر همراه ما بجنگی پیروز میشوي، بخـدا قسم در هیچ جنگی وارد نمیشوي مگر آنکه ما هم وارد میشویم و در مقابل هیچ سختی قرار نمیگیري مگر آنکه با شمشیرهایمان تو را یاري میکنیم و با بدنهایمان تو را تقویت مینمائیم. بنیعامر بن تمیم نیز میگوید: اي اباخالد ما فرزندان پدر تو و هم پیمان تو هستیم، بر کسـی که تو خشم بگیري ما از او راضـی نمیباشـیم و از جـایی که تو کوچ کنی مـا آنجـا سـکونت نمیکنیم. امر، امر توست بخواهی اجابت میکنیم و امر کنی اطاعت میکنیم. و بنیسـعد بن زید گفتند: اي اباخالد، مبغوضترین چیزها نزد ما آن چیزي است که خلاف نظر تو و خارج از رأي تو باشد، و صـخر بن قیس ما را به ترك جنگ امر میکرد راي ما پسـندیده شد و عزت ما باقی ماند به ما مهلت بده مشورت کنیم و نظر خودمان را به تو اطلاع میدهیم. پس گفت: اي بنیسعد به خدا قسم اگر ترك یاري آن حضرت را بکنید خداوند هرگز شمشیر را از میان شـما برنمیدارد و شمشـیر شـما از شـما دور نمیشود. سـپس به امام حسین علیه السلام  نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد: نوشته شما به من رسید و منظور شما را فهمیدم مرا به اطاعت خود خوانده بودي تا به یاري شما از نجات یافتگان باشم، خداوند متعال هیچگاه زمین را از عامل خیر یا از راهنما به راه نجات خالی نمیکند و شما حجت خدا در میان خلق و ودیعهي خدا در زمین هستید شـما شاخه اي از زیتون احمدي هستید که او اصل و شـما فرع آن میباشـید، من با اسـتقبال از شـما سعادت پیدا میکنم، من گردن بنیتمیم را در برابر شـما فرود میآورم پیش از فرود آمـدن شـتر تشـنه در کنـار آب، و بنیسـعد را براي تو مطیع ساختم و آلودگی دلشان را آب ابر باران دار شسـتم. وقتی امام حسـین علیه السلام  نامه را خوانـد، فرمود: خداوند تو را آرامش دهد در آن روز ترس و وحشت خداونـد تـو را عزیز و سـیراب بگردانـد. ولی یزیـد بن مسـعود نهشـلی روزي که میخواست براي یـاري حسـین علیه السلام  حرکت کند خبر کشـته شدن حضـرت را دریافت کرد، و از اینکه دسـتش از آن حضـرت قطع شد گریه و بیتابی میکرد. اما منـذر بن جارود با نامه و پیک نزد عبیدالله بن زیاد آمد زیرا میترسـید، آن نامه دسـیسهاي از عبیدالله باشد و بحریه دختر منذر همسر عبیدالله بود، عبیدالله قاصد را گرفت و به دار کشید سپس به منبر رفت و مردم بصره را نسبت به مخالفتشان تهدید کرد و هشـدار داد، آن شب را در بصـره مانـد فرداي آن روز برادرش عثمـان بن زیـاد را جانشـین خود قرار داد و بـا سـرعت به سوي کوفه حرکت کرد وقـتی نزدیـک کـوفه رسـید توقـف کرد تـا شامگاهـان شود شـبانه وارد کوفه شـد، مردم کوفه خیـال کردنـد او حسـین علیه السلام  است به اسـتقبال او شـتافته و مقدمش را گرامی داشـتند وقتی فهمیدند او ابنزیاد است از دورش پراکنده شدند، ابنزیاد وارد قصـر شد صبح از قصر خارج شد و به منبر رفت و براي مردم سخنرانی کرده و آنها را از مخالفت با یزید بر حذر  داشت و تهدیدشان کرد و به آنهایی که در اطاعت یزید باشند قول احسان و کمک داد.

فریب ابن زیاد و جا زدن خودش جای امام ع

مرحوم شیخ مفید (ره) در ارشاد میفرماید: ابنزیاد به سوي کوفه آمد در حالیکه مسلم بن عمرو باهلی و شریک بن اعور حارثی و خانواده اش همراه او بودند تا وارد کوفه شد، ابنزیـاد عمامه مشـکی بر سـر گذاشـته و صورتش را گرفته بود مردم شـنیده بودنـد امام حسـین علیه السلام  به سوي کوفه میآیـد و انتظارش را میکشـیدند تصور کردند او حسـین بن علی علیه السلام  است، بر هر گروه که میرسـید به آنها سلام میگفت، آنها هم میگفتند: مرحبا بر تو اي پسـر پیامبر صـلی الله علیه و آله، مقدمت گرامی باد وقتی تعداد اسـتقبال کنندگان زیاد شد مسلم بن عمرو گفت: کنار برویـد این امیر عبیدالله بن زیاد است شـبانه به قصـر رسـیدند و عده اي همراه او بودند مردم شک نداشـتند که او حسـین علیه السلام  است نعمان بن بشـیر به تصور اینکه او حسـین علیه السلام  است در قصـر را به روي آنها بست بعضـی از اطرافیان ابنزیاد گفتنـد تـا درهـا را بـاز کردنـد، نعمـان پیش آمـد و گفت تو را به خـدا قسم میدهم جلوتر نیـایی گمان میکرد او حضـرت حسـین علیه السلام  است گفت: بخـدا قسم امـانتی که در اختیـار من است به تو تسـلیم نمیکنم و در جنـگ بـا تو پیش قـدم نمیشوم دیگر چیزي نگفت سـپس از سـمت برج قصـر نزدیکتر شـد فردي از آن میان به جمعیتی که به تصور اسـتقبال از حسـین علیه السلام  آمـده بودنـد گفت اي مردم به خدا قسم او پسـر ابنمرجانه است، پس نعمان در را باز کرد آنها وارد شدند سـپس در را بروي مردم بسـتند شب را صـبح کرد مردم را به نماز جماعت دعوت کردنـد و براي مردم خطبه خوانـد و گفت: اما بعد، امیرالمومنین یزید مرا به شـهر شما و مرزهاي شما و اموال شما والی قرار داده و به من امر کرده با مظلومان شما با انصاف رفتار کنم و محرومانتان را بخشش نمایم و کسانی که حرف شـنوي دارند و مطیع هستند مانند پدري مهربان احسان نمایم و تازیانه و شمشـیرم هم براي کسانی است که از دسـتورات من سـرپیچی نماینـد و با پیمان من مخالفت میورزنـد پس بر جان خود بترسـید و از شـما اخبار صادقانه به من برسد نه تهدید، سـپس پائین آمد به افراد سرشـناس و مردم خیلی سخت گرفت و گفت نام افراد سرشناس را برایم بنویسید و کسانی را که امیرالمومنین در طلب آنهاست و کسانی که از اهل حروریۀ و افراد مشکوکی که احتمال مخالفت و نفاق و تفرقه از سوي آنها وجود دارد هر کس آنها را پیش ما بیاورد از اته ام تبرئه میشود و اگر کسـی هیـچ کـدام از آنها را به ما گزارش نکند باید تضـمین دهـد که هیچکدام با ما مخالفت نمیکنند و علیه ما شورش راه نمیاندازند و اگر کسـی این کار را نکند دیگر ذمه ما از او برداشـته میشود. خون او و مـال او بر مـا حلال میشود، هر کس در خانه و اطراف خانهاش از شورشـیان بر امیرالمومنین کسـی را یافت به ما معرفی نکند بر در خانهاش به دار آویخته میشود و اهالی آن خانواده را از عطا دور میکنیم. وقتی مسـلم بن عقیل علیه السلام  آمدن عبیداالله را به کوفه و سـخنان او و سـختگیری هاي او را نسـبت به مردم شـنید از خانه مختار خارج شد و به خانهي هانی بن عروة داخل شد، و از شیعیانی که نزد وي رفت و آمد میکردند تعهد گرفت محل او را از عبیداالله پنهان بدارند و به یکدیگر توصیه کنند از بیان محـل او خود داري نماینـد، ابنزیـاد غلاـمی را که نامش معقل بود خواست به او گفت: سه هزار درهم بگیر و دنبال مسـلم بن عقیل بگرد و از پیروانش پرس و جو کن هر کـدام از آنهـا را پیـدا کردي این پولهـا را به او بـده و بگو بـا این پولهـا مسـلم را در جنگ با دشـمنانش یاري کنید و به آنها بقبولان که از آنها هستی وقتی این پولها را به آنها بدهی به تو اطمینان میکنند و کارهاي خود را از تو پنهان نمیکنند، سـپس با آنها مأنوس میشوي و جاي مسـلم بن عقیـل را شـناسایی میکنی و بر او وارد میشوي، معقل چنین کرد و پیش مسلم بن عوسجه آمد که در مسجد اعظم نماز میخواند نشست تا او از نماز فارغ شد گفت: اي بندهي خدا من فردي از شام هسـتم خداوند محبت اهل بیت و محبت دوستان آنها را به من نعمت کرده و با من سه هزار درهم هست میخواهم یکی از یاران اهل بیت را ببینم زیرا که من خبردار شـدم فردي به کوفه آمـده تا براي فرزنـد رسول خدا صـلی االله علیه و آله از مردم بیعت بگیرد و من میخواهم او را ببینم امـا کسـی که مرا به سوي او راهنمایی کنـد نمیشـناسم خودم هم جاي او را نمیـدانم من در مسـجد نشسـته بودم یک نفر گفت این مرد به اهل بیت نزدیکتر است و من پیش شما آمدم که این پولها را از من بگیري و مرا پیش مولایت ببري زیرا منهم از برادران شما و مورد اعتماد شما هستم و اگر خواستی پیش از آنکه او را ببینم براي او از من بیعت بگیري. ابنعوسـجه به او گفت: خـدا را به خاطر این دیـدارت سپاسـگذاري کن این کار تو مرا خوشـحال کرد خداونـد بوسـیله تو اهل بیت پیامبرش صـلی االله علیه و آله را یاري خواهـد کرد اما پیش از اینکه ترس از این طاغی بر طرف نشـده از من پیش مردم بدگویی کن تا شک نکننـد معقل به او گفت: جز خیر نخواهـد بود از من براي مسـلم بن عقیل بیعت بگیر ابنعوسـجه از معقل پیمانهاي محکمی گرفت که خیرخواه باشـد و موضوع را از دیگران پنهان بدارد و معقل نیز هر چه نظر او بود اطمینان داد سـپس به ابنعوسـجه گفت: مرا چند روزي در منزلت راه بده، من مشـتاق دیدن مسـلم بن عقیل هسـتم تا همراه مردم نزد او بروم، او هم قبول کرد حضرت مسلم بن عقیل از او بیعت گرفت و به ابوتمامه صائـدي هم گفت آن پولها را از او تحویل بگیرد او هم پولها را از او تحویل گرفت بعضـی خانوادههـا را بـا آن کمـک میکرد و بـا آن سـلاح میخریـد و خودش فردي زیرك و از سوارکـاران ورزیـده عرب و از چهره هاي  معروف شیعه بود، معقل ملعون زودتر از همه میآمـد و آخر همه میرفت تا آنچه مورد نیاز ابنزیاد است جواب بدهد و هر روز ابنزیـاد را در جریـان وقـایع قرار میداد. در کتاب بحار نقل آمـده، ابنشـهر آشوب میگویـد: وقتی مسـلم بن عقیل وارد کوفه شد در خانه سالم بن مسـیب سکونت پیدا کرد و دوازده هزار نفر با او بیعت کردند، وقتی ابنزیاد داخل کوفه شد نیمه شبی از خانه سالم به خانه هانی رفت و در امان هانی قرار گرفت همچنین مردم با او بیعت میکردند تا اینکه تعداد بیعت کنندگان به بیسـت و پنج هزار نفر رسـید در این هنگام تصمیم گرفت خروج کند، هانی گفت: عجله نکن شریک بن اعور که همراه عبیداالله بن زیاد از بصره به کوفه آمده مریض شده و چند روزي در خانه هانی بود به مسلم گفت: عبیداالله به دیدن من خواهد آمد و او را گرم صحبت میکنم آنگـاه تو از مخفیگـاه بیرون بیـا و او را بکش و علاـمت مـا هم این باشـد که من آب خواهم خواست (به من آب بدهیـد) و مسـلم را از خروج نهی کرد، عبیـداالله براي ملاقات شـریک آمد و از مریضـیش پرسـید و صـحبتشان طول کشـید اما او هر چه انتظار مسـلم را کشـید مسـلم از مخفیگاهش خارج نشد گمان کرد مسـلم فراموش کرده آنگاه شعري خواند ابنزیاد که شک کرده بود از آنجا خارج شد وقتی داخل قصـر شد مالک بن یربوع تمیمی با نامهاي که از دست عبداالله بن یقطر گرفته بود نزد عبیداالله آمد که در آن نـامه به حسـین بن علی علیه السلام  نوشـته بود، امـا بعـد: من به تو خبر میدهم که مردم کوفه چنین و چنان به تو بیعت کرده اند، همینکه نـامه من به تو رسـید عجله کن، عجله کن زیرا تمـام مردم بـا تو هسـتند و اصـلا نظرشـان با یزیـد نیست، ابنزیاد دسـتور داد عبـداالله بن یقطر را بکشـند. ابننما میگویـد: همینکه ابنزیاد از خانه هانی خارج شد مسـلم در حالیکه شمشـیرش در دسـتش بود از مخفیگاه بیرون آمد شریک به او گفت: چه باعث شد کارت را انجام ندادي؟ مسلم گفت: میخواستم خارج شوم اما زنی پیشم آمد و گفت: تو را به خدا قسم ابنزیاد را در خانه ما نکش و پیش روي من گریه کرد، پس من شمشیر را کنار گذاشتم و نشسـتم، هـانی گفت: واي بر او که هم مرا کشت هم تو را، از آنچه که فرار میکردم به آن گرفتـار شـدم.

منصرف شدن مسلم از کشتن عبیدالله

در بحـار از ابوالفرج نقل است: وقتی حضـرت مسـلم از مخفیگاه بیرون آمد، شریک به او گفت: چه چیزي تو را از کشتن عبیدالله منصرف کرد؟ مسلم گفت: دو چیز یکی اینکه هـانی اکراه داشت عبیـدالله در خـانه او کشـته شود

نصیحت و فرموده پیامبر ص درباره فریب

روایتی است که مردم از پیامبر صـلی االله علیه و آله نقل میکننـد که حضـرت فرموده است: (ایمان، فریب و خـدعه را رها میکند) پس مؤمن از راه فریب رفتار نمیکند، هانی گفت: بخدا قسم اگر میکشتی یک فاسق فاجر کافر را کشـته بودي.

دستگیری جناب هانی توسط ابن زیاد

مرحوم سـید (ره) در ملهوف میفرمایـد: وقتی ابنزیاد ملعون دانست مسـلم بن عقیل در خانه هانی است، محمـد بن اشـعث و اسـماء بن خارجه و عمرو بن الحجاج را خواست و گفت: چرا هانی بن عروه پیش ما نمیآید؟ گفتند: نمیدانیم شاید ناراضـی باشد، گفت: شـنیده ام از ما برائت دارد و هر شب بر در خانه اش مینشیند، اگر بدانم که او ناراضـی است او را دعوت مینمایم و با او دیـداري مینمایم و از او خواهم خواست از حق ما چیزي فروگـذار نکنـد من دوسـت ندارم کسی مثل ایشان یا از اشراف عرب ایجاد فساد نماید او را بخواهید تا ببینم موضوع نشسته اي شبانه اش چیست؟ آنها پیش هانی رفتـه و گفتنـد: چـه بـاعث شـده کـه پیش امیر نمیآیی او ســراغ شـما را میگرفـت و میگفـت: اگر بـدانم از چیزي شـکایتی دارد رسـیدگی میکنم هـانی گفت: آنها از من شاکی هسـتند و مرا از خودشان طرد کرده اند، آنها گفتنـد: خبر رسـیده تو هر شب بر در خانه ات جلسه میگـذاري و از حکومت بـدگویی میکنی بنابراین هیـچ امیري این رفتار را از شخصـی مثل تو تحمل نمیکنـد زیرا تو بزرگ طـایفه ات هستی، مـا قسم یـاد کرده ایم بایـد سوار شوي و بـا مـا بیایی، هانی لباسـهایش را پوشـید استرش را خواست و بر مرکبش سوار و به قصـر آمد ولی احساس خطر کرد لذا به حسان بن اسـماء بن خارجه گفت: برادر زاده بخدا قسم من از این مرد احسـاس نگرانی میکنم، نظر تو چیست؟ گفت بخـدا قسم اي عمو هیـچ نگرانی و خطري براي تو نیست و تو هم بیجهت نگرانی به دلت راه نـده اما حسان نمیدانست عبیـداالله براي چه هانی را احضار کرده است، هانی و همراهانش بر عبیداالله وارد شدند وقتی عبیداالله هانی را دید گفت: خائنی را که علیه ما تلاش میکند آوردید. سـپس به سوي شـریح قاضی که آنجا نشسته بود متوجه شـد و اشاره کرد به هانی و شـعري از عمرو بن معـد یکرب زبیدي خواند: أرید حیاته و یرید قتلی عذیرك من خلیلک من مرادي ما زنـده بودن او را میخواهیم امـا او کشـته شـدن مرا، از دوست خودت عـذر مـا را بپـذیر بخاطر اهـداف ما. هانی گفت: اي امیر، این سخنان چیست؟ گفت: ساکت باش اي هانی این کارها چیست که در اطراف تو براي امیرالمومنین و مسـلمانها انجام میشود؟ مسـلم بن عقیـل نزد تـو آمـده و تـو او را به خـانهات راه دادي و براي او اسـلحه و یـار جمـع میکنی و فکر کردي این کارهـا از من پنهـان میمانـد، هـانی گفـت: مـن این کارهـا را نکرده ام، گفت: چرا تـو کرده اي، هـانی گفت خـدا امیر را صالـح قرار بدهـد من چه کـار کرده ام؟ ابنزیـاد گفت: معقل بیا معقل (که جاسوس ابنزیاد بود و تمام خبرها را براي او میآورد) آمـد و پیش روي هانی ایسـتاد، وقتی هانی او را دیـد فهمیـد جاسوس ابنزیاد بوده گفت: خداونـد امیر را صالح قرار بدهد من دنبال مسـلم نفرسـتادم و او را دعوت نکردم اما او به من پناه آورد و خجالت کشـیدم او را رد کنم به خانهي من وارد شد و مهمان من شد. حال که فهمیدم خلاـف نظر شـماست رهـایم کن برگردم و از خـانه ام بیرونش کنم تـا هر جـا میخواهـد برود و ذمه او از من برداشـته شود، ابنزیاد گفت: تو را رها نمیکنم مگر آنکه مسـلم را پیش من بیاوري، گفت بخدا قسم به هیچ وجه این کار را نمیکنم مهمان خود را براي کشـتن تحویـل تو نمیدهم، گفت: خـدا قسم این کار را میکنی، هانی گفت بخـدا قسم او را تحویل تو نمیدهم، وقتی گفتگو بین آنها طولانی شـد مسـلم بن عمرو باهلی برخاست و گفت: امیر بسـلامت باد اجازه بـده من با او صـحبت کنم آنها رفتند در گوشه اي صحبت کردند در حالیکه ابنزیاد آنها را میدید و حرفهایشان را میشنید مسلم بن عمرو گفت: اي هانی تو را به خدا قسم خودت را به کشـتن نـده و بلاء و گرفتاري بر عشـیره ات درست نکن، بخـدا قسم من از مرگ تو میترسم، این مرد (ابنزیاد) پسـر عم طایفه ي بنی هاشم است قاتل آنها نیست و به آنها ضـرر نمیزند مسـلم را به او تحویل بده این کار تو برایت رسوایی و نقص نیست بلکه او را به امیر و حاکم تحویل میـدهی، هانی گفت: بخدا قسم این کار هم خواري است و هم ننگ، من مهمانم را و فرسـتادهي پسـر رسول خـدا صـلی االله علیه و آله را به دشـمن او تحویل دهم من صاحب یار و داراي کمک زیادي هسـتم بخـدا قسم اگر هیـچ کس را هم نداشـتم و کسـی به من کمک نمیکرد باز هم او را تحویل نمیدادم مگر آنکه من زودتر از او کشـته شوم، و قسم یاد کرد و گفت: بخـدا قسم هیچگـاه او را تحویـل ابنزیـاد نمیدهم، ابنزیـاد شـنید و گفت: او را نزد من بیاوریـد بعـد گفت: بخـدا قسم یا مسـلم را میآوري یا گردنت را میزنم، هانی گفت: بخـدا قسم آنگاه برق شمشـیرها اطراف خانهات زیاد خواهـد شد، ابنزیاد گفت: واي بر تو مرا از برق شمشـیرها میترسـانی، هـانی تصور میکرد قبیلهاش او را کمـک خواهـد کرد، ابنزیـاد گفت: او را نزد من بیاوریـد با چوب دستی بر صورت، بینی و پیشانی هانی میزد تا بینی هانی شکست و خون بر لباسش ریخت و گوشت صورت و پیشـانیاش بر محاسـنش آویزان شـد چوب دستی ابنزیـاد شـکست، هانی دست بر دسـته شمشـیر پاسـبان ابنزیاد برد. آن مرد او را گرفت، ابنزیـاد فریـاد زد هانی را بگیریـد، هانی را بگیریـد، او را در یکی از اطاقه اي قصـر زنـدانی کنیـد و در را برویش ببندیـد و برایش نگهبانی بگذارید چنین کردند. در منتخب آمده است که: ابنزیاد خشـمگین شد با چوبی که پیشـش بود بر صورت هانی زد و هانی هم با شمشـیري که همراهش بود بر ابنزیاد زد و لباسـش پاره و مجروح شد معقل ملعون که آنجا بود با شمشیر متوجه هانی شـد، هانی با شمشـیر بر چپ و راست حمله میکرد عده اي از افرادي که آنجا بودند را کشت و میگفت: بخدا قسم اگر کودکی از اهـل بیت در خانه من بود او را به تو تحویل نمیدادم، تا اینکه ضـرباتی بر او زده و دسـتگیرش کردنـد و او را بسـتند.

دروغ به اصحاب هانی در باره سلامت جناب هانی

مرحوم سید (ره) میفرماید: پس اسماء بن خارجه برخاست و به ابنزیاد گفت: (بعضی گفته اند حسان بن اسماء بود) آیا ما فرستادگان مکر و حیله بودیم اي امیر، به ما دستور دادي او را نزد تو بیاوریم ما هم آوردیم، آن وقت تو صورتش را زخمی و خونش را بر محاسنش جاري ساختی به حدي که تصور کردیم او را کشتی، ابنزیاد از سـخنان او خشـمگین شد و گفت: تو اینجا هستی، سپس دستور داد او را زدنـد و زنـدانی کردنـد و بعضـی گفته اند: در گوشهاي از قصـر نشـست و گفت: انا الله و انا الیه راجعون، اي هانی خودم را در مورد تو سرزنش میکنم، و به عمرو بن حجاج خبر دادند که هانی کشته شد رویحه دختر عمر و همسر هانی بن عروة بود پس عمرو با عده اي به سوي قصـر حرکت کرد و به قصـر رسید با صداي بلند گفت: من عمرو بن حجاج هستم و اینها سواران مذحج هستند ما از اطاعت سـرپیچی نکرده و از جماعت کناره نرفته ایم به ما خبر رسـیده بزرگ ما هانی کشـته شده، عبیدالله از اجتماع آنها و از سـخنانشان آگاه شد به شـریح قاضـی دستور داد نزد هانی رفته و از سلامتی او باخبر شده و قوم هانی را از سلامتی او مطلع نماید، و او چنین کرد آنها باور کرده برگشتند لعنت خدا و ملائک و مردم بر ستمگران و ظالمان بر اهل بیت