در سبب خروج امام از مدینه و رفتن ایشان به مکه

فرستادن فردی به مدینه برای بیعت گرفتن از امام ع

علامه مجلسـی (ره) در بحار، شـیخ مفید (ره) در »ارشاد«، سـید بن طاووس (ره) در ملهوف و غیره نقل کرده اند: وقتی معـاویه در پـانزدهم مـاه رجب سـال شـصت هجرت مرد و امر حکومت را پس از خود به پسـرش یزیـد لعنـۀ الله علیه واگـذار کرد، یزیـد به ولیـد بن عقبـۀ بن ابیسـفیان که از طرف معاویه والی مـدینه بود، نوشت: از اهل مدینه براي یزید بیعت بگیرد مخصوصا از امام حسـین علیه السلام  و در این امر به او مهلت ندهد و اگر خود داري کرد گردنش را بزند و سرش را براي او بفرستد، ولیـد مروان را خواست بـا او مشورت کرد مروان گفت: اگر حـتی گردنش را هم بزنی بیعت نمیکنـد، ولیـد گفت: اي کـاش بـدنیا نیامده بودم.

فرستادن فردی به مدینه

امام صادق علیه السلام  فرمود: وقتی معاویه مرد و حکومت بـدست یزیـد لعنـۀ االله علیه افتاد کارگزار خود، عمویش عتبـۀ بن ابیسـفیان را به مـدینه فرسـتاد، حاکم مدینه مروان بن حکم بود عتبۀ، جانشـین مروان شد مروان گریخت و عتبۀ نتوانست به او دسترسـی پیدا کند عتبۀ کسـی را دنبال امام حسین علیه السلام  فرسـتاد حضـرت حضـور پیـدا کرد عتبـۀ گفت: امیرالمـؤمنین امر کرده که بـا او بیعت کنی حضـرت فرمـود: اي عتبـۀ، ما اهـل بیت کرامت و کـانون رسـالت و پرچمـدار حق هستیم که خداونـد در دل ما حق را قرار داده، و زبان ما را به آن گویا و با اذن خـدا سـخن میگوئیم، من از جدم رسول خدا صـلی االله علیه و آله شـنیدم میفرمود: خلافت بر فرزندان ابوسـفیان حرام است من چگونه با چنین خاندانی که پیامبر اسـلام صـلی االله علیه و آله درباره آنها اینطور فرموده بیعت کنم؟ وقتی عتبۀ این سخن را شنیـد کاتب را خواست و نوشت: (بسم االله الرحمن الرحیم به بنده خدا یزید امیرمؤمنان از عتبۀ بن ابیسـفیان: اما بعد حسـین بن علی تو را شایسـته خلافت و بیعت نمودن نمیداند، نسبت به حسین دستور تو چیست؟ والسلام). وقتی نامه به یزید ملعون رسید در جواب به عتبـۀ نوشت: همینکه نـامه من به تو رسـید سـریع جوابش را به من بفرست و تمـام کسـانی را که بیعت مرا پذیرفته اند یـا مخالفت کرده اند برایم بنویس اما سـر حسـین بن علی را نیز همراه جواب برایم بفرست، وقتی امام حسـین علیه السلام  از این موضوع مطلع شد تصمیم گرفت به سوي عراق حرکت کند.

دعوت شبانه ولید

مرحوم شیخ مفید (ره) در ارشاد نوشته: ولید شبانه نامه اي به حسین علیه السلام  نوشت و او را خواست حضرت فهمید ولید چه قصدي دارد عده اي از خویشان خود را خواست و دستور داد با خود سلاح بردارند و فرمود: ولید این موقع مرا خواسـته میخواهد کاري را بر من تحمیل کند و من نمیخواهم بپذیرم زیرا قابل اطمینان نیست، همراه من باشـید وقتی به مجلس ولیـد وارد شـدم منتظر بنشـیند اگر صـداي من بلنـد شـد وارد شوید تا نتواند به من گزندي برساند، حضـرت به سوي ولید حرکت کرد. مروان بن حکم نیز آنجا بود، ولیـد خبر مرگ معاویه را اطلاع داد حضـرت کلمه استرجاع را گفت، سـپس نامه یزید و آنچه دربـاره بیعت گرفتن نوشـته بـود خوانـد، حضـرت فرمود: گمـان نمیکنم بخواهی مخفیـانه بـا یزیـد بیعت کنم، میخواهی این کار آشـکارا و در حضور مردم باشـد، ولیـد گفت: وقت تعیین کن، فرمود: صـبح بشود تا ببینم تصـمیم چیست، ولید گفت: بنام خـدا برو تا مردم هم باشـند مروان ملعون گفت: اگر حسـین علیه السلام  الان بیعت نکند هیچ کس نمیتواند بر او قدرت پیدا کند تا اینکه کشـته ها بین ما و او بیشتر گردد، او را بازداشت کن یا بیعت کند یا گردنش را بزن، حضـرت حسـین علیه السلام  به سوي مروان حکم حمله کرد و فرمود: اي پسـر زرقاء تو میخواهی مرا بکشـی یا او؟ بخدا قسم دروغ میگویی و بیراهه میروي.

نقشه مروان برای قتل ان امام

 در کتاب تظلم الزهرا علیهاالسلام ابنشهر آشوب نقل میکند: مروان شمشیرش را کشید و به ولید گفت: به شمشیر دارانت بگو پیش از آنکه حسـین علیه السلام  خارج شود گردنش را بزنند خونش به گردن من، صداي امام علیه السلام  بلند شد آنگاه نوزده نفر از مردان اهل بیت علیهم السلام به داخل حمله ور شدند در حالیکه شمشیرهایشان آماده بود، امام حسین علیه السلام  همراه آنان خارج شد، خبر بـه یزیـد رسـید، یزیـد ولیـد را عزل و مروان را به جـاي او حـاکم مـدینه گردانـد.

سخنان امام ع با ولید

مرحـوم سـید (ره) در ملهـوف نقـل میکنـد: امـام علیه السلام  به سوي ولیـد برگشت و فرمود: اي امیر، من از اهل بیت نبوة و معدن رسالت و خانه ما محل رفت و آمد ملائک است و خداونـد براي ما رسالت را آغاز و آن را در ما ختم نمود، در حالیکه یزیـد فردي فاسق و شـراب خواري است، نفوس محترمه را به قتل رسانـده و بخـاطر فسـقش ملعون است و شخصـی مثـل من نبایـد به او بیعت کنـد پس بگـذار صـبح شود مـا و شـما ببینیم چه کسـی شایسـتگي خلافت و بیعت است.

پیشنهاد مروان به ولید

مرحوم شیخ مفید (ره) میگوید: حضرت خارج شد و همراهان حضرت با او بودند تا رسـیدند به منزلش، مروان به ولیـد گفت: نظر مرا قبـول نکردي بخـدا قسم دیگر نمیتوانی به همچون کسـی تسـلط پیـدا کنی، ولید گفت: واي بر غیرتت براي من راهی را پیشـنهاد کردي که هلاکت دنیا و آخرتم در آن است بخدا قسم راضـی نیسـتم تمام آنچه در مشـرق و مغرب است از آن من باشد و من حسـین علیه السلام  را کشـته باشم، سـبحان االله، حسـین علیه السلام  را بکشم براي اینکه او میگویـد بیعت نمیکنم؟ بخـدا قسم گمان نمیکنم کسـی بتوانـد روز قیامت نزد خداونـد بار خودش را از خون حسـین علیه السلام  سبـک کنـد، مروان گفت: پس اگر نظرت این باشـد، نتیجه کارهـایت را هم میبینی، او این حرفهـا را گفت و بخاطر نظراتش مورد ستایش قرار نگرفت.

راهنمایی و پیشنهاد مروان بن حکم ملعون به امام ع

مرحوم سـید (ره) میفرمایـد: وقتی صـبح شـد، حضـرت از منزلش خارج شـد اخباري را از این و آن میشـنید، مروان بن حکم ملعون بـا حضـرت دیـدار کرد و گفت: اي اباعبـدالله، من خیر خواه شـما هسـتم راهنمائی هـاي مرا قبول کن، حضـرت فرمود: این خیر خواهی و راهنمـائی تو چیست؟ بگو تـا بشـنوم، مروان گفت: من تو را امر میکنم به بیعت با یزیـد که هم خیر دنیا و هم خیر آخرت توست، حضرت فرمود: (انا الله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام) مردم گرفتار چوپانی همانند یزید شده اند، من از جدم رسول خدا شـنیدم میفرمود: خلافت بر اولاد ابوسـفیان حرام است، سـخن بین حضـرت و مروان ملعون بطول کشید تا اینکه مروان با عصـبانیت برگشت.

شکایت امام ع از رفتار انان به پیامبر

در بحار از محمد بن ابیطالب الموسوي نقل شده که: امام حسین علیه السلام  شبی از منزلش خارج شـد و به سوي قبر جدش رسول خدا صـلی الله علیه و آله رفت و گفت: السـلام علیک یا رسول الله، من حسـین پسـر فاطمه فرزندت هستم همان که مرا در میان امت خود جانشین قرار دادي، شاهد باش بر آنها اي پیامبر خدا که آنها مرا خوار و حق مرا  ضـایع کردنـد و حرمت مرا نگه نداشـتند. و این شـکایت من نزد شـماست تـا به شـما ملحـق شوم، سـپس برخـاست و همچنـان نمـاز میخواند، ولید به خانه حسـین علیه السلام  کسی را فرستاد ببیند از مدینه خارج شده یا نه، او را در منزلش نیافت، پس گفت: خدا را شکر که از مـدینه خارج شـد و دست من به خون او آلوده نشد.

دیدار امام ع با پیامبر ص

راوي میگوید: حسـین علیه السلام  نزدیک صـبح به خانه برگشت، شب دوم هم کنار قبر پیامبر رفت چنـد رکعت نماز خوانـد بعد از نماز گفت: پروردگارا این قبر پیامبر تو محمد صـلی الله علیه و آله است و من پسـر دختر پیـامبرت هسـتم میـدانی براي من چه موضوعی پیش آمـده. پروردگـارا، من معروف را دوست دارم و از منکر گریزانم به حق جلاـل و کرامت از تو میخواهم بـاحترام این قبر و بـاحترام صـاحب این قبر مرا به آنچه رضـایت تو و رضایت رسول توست راهنمایی فرما، سـپس کنار قبر گریه میکرد نزدیک صـبح سـرش را روي قبر گـذاشت و به خواب سـبکی رفت، رسول خدا صلی الله علیه و آله را دید در میان گروهی از ملائک که او را از راست و چپ و پیش رو احاطه کرده بودند، پیامبر صـلی الله علیه و آله حسـین علیه السلام  را به سـینه چسـباند و میان دو چشـمش را بوسـید و فرمود: عزیزم اي حسـین تو را میبینم بزودي در سرزمین کربلا به خونت آغشـته میشوي در میان گروهی از امتم با لب تشـنه کشـته میشوي کسـی تو را سـیراب نمیکند و آنها با این حال امیدوار شـفاعت من هسـتند! خدا روز قیامت آنانرا از شفاعت من محروم کند. اي عزیزم حسین، من، پدرت، مادرت و برادرت پیش از تو آمدیم و انتظار تو را میکشـیم براي تو در بهشت جایگاهی است که جز از راه شـهادت به آن نمیرسـی، امام حسین علیه السلام  در عالم رؤیا به جدش صـلی الله علیه و آله نگاه میکرد و میگفت: یا جدا، من نمیخواهم دیگر به دنیا برگردم دست مرا بگیر و با خودت داخل قبرت کن، حضـرت صـلی الله علیه و آله به او فرمود: تو باید به دنیا برگردي تا شهادت و آنچه خدا در پاداش  عظیم شـهادت براي تـو نوشـته است روزیت شـود تـو، پـدرت، برادرت، عمـویت و عموي پـدرت روز قیـامت همگی در یک ردیف محشور شـده و داخل بهشت میشویـد. حضـرت بیدار شد در حالیکه نگران و گریان بود، خوابش را به اهل بیتش و فرزندان عبدالمطلب نقل کرد در این ایام در شـرق و غرب عالم کسـی اندوهگین و غمناکتر از اهل بیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نبود و هیچکس بانـدازه آنها گریان نبود، حسـین علیه السلام  براي خروج از مدینه آماده شد و نیمه شب کنار قبر مادرش حاضـر شد با او خداحافظی کرد سـپس کنار قبر بردارش حسن علیه السلام  رفت و آنجا نیز چنین رفتار نمود صبح به منزلش برگشت، برادرش محمد بـن حنفیـه جلـو رفـت و گفـت: اي برادر! عزیزتریـن مردم برایم تـو هسـتی، بخـدا قسم به هیچکس بانـدازه تـو آرزوي خیر نـدارم و هیچکس هم بانـدازه تو شایسـته خیر نیست زیرا تو و من از یک نسل هستیم تو جان و روح و چشم من و بزرگ خانـدان ما هستی و بزرگ همه کسـانیکه اطـاعت آنها بر گردن من است میباشـی زیرا خداونـد تو را بر من برتري داده و شـما را آقاي اهل بهشت قرار داده (همچنـان صـحبت کرد تـا گفت) حـال که میخواهی خـارج شوي، به سوي مکه برو اگر آنجا برایت خانه امن بود بمان و اگر خواستی از آنجا به سوي یمن برو، زیرا آنها یاران جـد تو و یاران پدرت هسـتند آنها بیش از سایر مردم مهربان و دلسوز میباشـند و کشورشان هم وسـیع است اگر مطمئن شدي خانه اي تهیه میکنی و گرنه در بیابانها و کوهها و از شـهري به شـهري کوچ میکنی تا ببینی کار مردم به کجا میرسد و خداوند بین تو و این گروه فاسق حکم کند. امام حسـین علیه السلام  فرمود: اي برادر بخدا قسم اگر در دنیا هیچ جائی و پناهگاهی نداشته باشم باز هم با یزید بن معاویه بیعت نمیکنم، محمد بن حنفیه سخن حضرت را قطع کرد و گریه نمود و حسـین علیه السلام  نیز لحظاتی با او گریه کرد، سپس فرمود: اي برادر خداوند به تو پاداش خیر دهد تو براي من خیر خـواهی کردي و حقیقت را گفـتی، من قصـد دارم به مکه خـارج شـوم و براي همین هم من و برادرانم و برادر زادهگـانم و یارانم آماده شدهایم، کار آنها کار من است و نظر آنها نظر من است، اما تو اي برادرم، اشـکالی ندارد در مدینه بمان و چشم من در میـان آنان باش تا چیزي از کارها و تصـمیمات آنها از من پنهان نمانـد، سـپس امام حسـین علیه السلام  کاغـذ و مرکب خواست و به برادرش محمـد حنفیه چنین وصـیت نمود. بسم الله الرحمن الرحیم این وصـیتی است که حسـین بن علی بن ابیطالب برادرش محمد معروف به ابنحنفیه را وصـیت نمود: حسـین شـهادت میدهد که خدایی جز خداوند متعال نیست و شریکی ندارد و محمد صلی الله علیه و آله بنـده خـدا و رسـول خـداست از سـوي حـق و به حـق آمـده، بهشت و جهنم حق است، قیـامت بـدون تردیـد واقع میشود خداونـد اهل قبور را برمیانگیزد، و من براي شـرارت و فساد و سـتمگري خارج نشـده ام بلکه خارج شده ام براي اصـلاح امت جدم، اراده کرده ام امر به معروف و نهی از منکر نمایم و به روش جـدم و پـدرم علی بن ابیطالب رفتار کنم هر کس مرا بپذیرد بخاطر قبول حق پس خداونـد اولی به حق است و هر کس با من مخالفت کند صبر میکنم تا خداوند بین من و این گروه، بحق قضاوت کند که خدا بهترین حاکم است، و این وصیت من بر تو است اي برادرم و توفیق من فقط از خداست و من به او توکل کرده و به سوي او باز میگردم سـپس بـا خـاتم (انگشتر) خود آن را مهر نمود و نوشـته را پیچیـد و آن را به برادرش داد آنگـاه از او وداع کرد و نیمه هاي  شـب از مـدینه خـارج شـد.

وداع امسلمه با امام ع

علاـمه مجلسـی (ره) گویـد: قطب راونـدي نقـل میکنـد: وقـتی امـام حسـین علیه السلام  میخواست از مدینه خارج شود امسـلمۀ پیش او آمد گفت: پسـرم با رفتنت به سوي عراق مرا غمگین نکن زیرا من از جدت شـنیدم میفرمود: پسرم حسین علیه السلام  را در سرزمین عراق جایی که به آن کربلا میگویند میکشند، امام فرمود: مادر بخدا قسم من هم این را میدانم، من حتما کشـته خواهم شد و هیچ راه گریزي از این ندارم بخدا قسم میدانم کجا و به دست چه کسی کشته میشوم و کجـا دفن میشوم و میـدانم چه کسـانی از اهـل بیتم، خویشانم و پیروانم کشـته خواهنـد شـد و اگر بخواهی محل دفنم را به تو نشان خواهم داد سـپس حضـرت به سوي کربلا اشاره کرد، زمین هموار شـد تا محل دفن و محل اسـتقرار لشـکریان، محل اقامتش و محل شهادتش دیده شد، در این وقت امسـلمه به سـختی گریه کرد و حضرت حسین علیه السلام  را به خدا سپرد، حسین علیه السلام  فرمود: اي مادر، خداوند خواسـته مرا مقتول و مذبوح از ظلم و سـتم ببیند و اهل بیتم و اهل و عیال و کودکانم را اسـیر ببیند در حالیکه آنها یـاري میطلبنـد امـا کسـی آنهـا را یـاري نمیکنـد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد