رسیدن حضرت به کربلا

خبر شهادت مسلم بن عقیل

مرحوم مفید (ره) در ارشاد میگوید: عبداالله بن سلیمان و منذر بن مشعل اسدیان گفته اند: وقتی ما حج را بجـا آوردیم هیـچ تلاشـی جز اینکه در راه به امام حسـین علیه السلام  ملحق شویم نـداشتیم تا ببینیم چه پیش میآیـد؟ به سوي ترقل حرکت کردیم، ما دو شتر تنـد رو داشتیم رسـیدیم به زرود وقتی نزدیـک شـدیم به مردي از اهل کوفه برخوردیم که وقتی حسـین علیه السلام  را دید از راه کنار رفت اما امام حسین علیه السلام  قصد داشت با او ملاقات کند، ولی او توجهی نکرد ما نزد او رفتیم یکی از ما به او گفت: از کدام طایفه اي؟ گفت: اسدي هستم، گفتیم: ما هم اسدي هستیم، تو که هستی؟ گفت: من بکر بن فلان هسـتم، گویا ما هم با او نسبت داشتیم، گفتیم: از کوفه چه خبري داري؟ گفت: قبل از آنکه از کوفه خارج شوم مسلم بن عقیل و هـانی بن عروه را کشـتند و من دیـدم که در بـازار از پاهایشـان گرفته و میکشـیدند، مـا آمـدیم تا به حضـرت حسـین علیه السلام رسـیدیم و همراه آنهـا حرکت کردیم به ثعلبیه رسـیدیم وقتی آن حضـرت میخواست پیاده شود به محضـر حضـرت رسـیدیم سـلام گفتیم، جواب دادند، به حضـرت عرض کردیم، خداوند به شـما رحمت کند خبري داریم اگر خواستیم آشکارا بگوئیم یا در خلوت نگـاهی به مـا و نگـاهی به یـارانش کرد سـپس فرمود: من چیزي از یـارانم پنهـان نمیدارم، به حضـرت عرض کردم، آن راکـبی که دیروز پیش روي مـا میآمـد یادتان هست فرمود بلی میخواسـتم از او چیزي بپرسم ولی او از ما کناره گرفت، گفتیم: بخـدا قسم ما آن خبر مربوط به شـما را از او پرسـیدیم چون او مردي از طایفه ما بود که باشـعور، راستگو و عاقل است به ما گفت: قبل از آنکه از کوفه خارج شوم مسـلم و هانی را کشـته بودند و او دیده که جنازه هاي آنها را در بازار میگرداندند. حضـرت فرمود: انا الله و انا الیه راجعون، خداونـد آنهـا را رحمت کنـد این را گفت و بـا ناراحتی برخاست و رفت، به حضـرت عرض کردیم: شـما را به خـدا قسـم میدهیم که بخاطر حفظ جانت و اهل و عیالت از این محل بازگرد زیرا شما در کوفه یار و یاور و شیعه ندارید میترسیم آنها دشمن شما باشـند. حضـرت نگاهی به فرزندان عقیل انـداخت و فرمود چه میگویید؟ مسـلم کشـته شده، گفتند: بخدا قسـم برنمیگردیم یا خون او را از آنها بگیریم و یا ما هم هماننـد او به شـهادت برسـیم، فرمود: بعـد از اینها براي من زندگی لذت ندارد، فهمیـدیم حضـرت قصـد دارد مسـیر را ادامه دهـد گفتیم: خداونـد به شـما خیر دهـد فرمود: خداوند شـما را رحمت کند، یارانش به حضـرت گفتند: بخدا قسم شـما با مسـلم فرق میکنی اگر به کوفه برسی مردم خیلی زود خودشان را به شما میرسانند.

خبر شهادت مسلم و ملاقات با فرزدق

مرحوم سید (ره) نقل کرده: بعد از آنکه امام حسین علیه السلام  خبر شهادت مسلم را شنیدند فرزدق حضرت را ملاقات کرد و سلام داد و گفت :یـابن رسول االله چگونه به مردم کوفه اعتمـاد میکنی در حـالیکه آنهـا پسـر عمویت مسـلم و یـارانش را کشـته اند اشـک از چشـمان حضـرت جاري شد و فرمود: خداوند مسـلم را رحمت کند به سوي خدا و بهشت خدا پر کشـید آنچه براي مسلم مقدر بود واقع شد اما آنچه براي ما مقـدر است باقیمانـده سـپس این اشـعار را سـرود: فان تکن الـدنیا تعـد نفیسـۀ فدار ثواب االله أعلی و أنبل و ان تکن الأبدان للموت أنشأت فقتل امرء بالسـیف فی االله أفضل و ان تکن الأرزاق قسـما مقدرا فقلۀ حرص المرء فی السـعی أجمل و ان تکن الأـموال للترك جمعهـا فمـا بـال متروك به المرء یبخـل شبیه این جریان در روایت مفیـد (ره) آمـده که حضـرت در حرم، فرزدق را ملاقـات فرموده و چه بسا فرزدق پس از اتمام حـج به دنبال کاروان حسـین علیه السلام  راه افتاد و خودش را به آنها رسانـده.

خبر شهادت مسلم و پراکنده شدن همراهان حضرت

 مرحوم مفیـد (ره) نقـل کرده: حضـرت آنجـا مانـد وقتی سـحر شـد به فرزنـدان و غلامان فرمود: حیوانات را آب بدهیـد و تا میتوانیـد آب بردارید سـپس حرکت کردند تا به مکانی به نام زباله رسـیدند که خبر کشـته شدن عبداالله بن یقطر به حضـرت رسید. سید (ره) میگوید: اشک از چشـمان حضـرت جاري شد و گفت: پروردگارا براي ما و شـیعیان ما جایگاه باکرامتی قرار ده بین ما و آنان را در رحمت خود جمع فرما که تو بر هر چیزي توانا هستی. مرحوم مفیـد (ره) میگوید، سـپس حضـرت نامه اي بیرون آورد و براي مردم خواند، بسم االله الرحمن الرحیم اما بعد: خبر بسـیار شـنیعی به ما رسـیده مسـلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبداالله بن یقطر کشـته شده اند و شـیعیان ما خوار شده اند هر کس از شـما میخواهد برگردد هیچ حرجی بر او نیست، من حق خود را از او برداشتم، پس مردم از اطراف حضـرت پراکنـده شدنـد و راه چپ و راست را پیش گرفتند همان افرادي که با حضـرت از مدینه حرکت کرده بودنـد ماندنـد حضـرت از آن جهت این کـار را کرد چون میدانست عده ای از اعراب که با آن حضـرت همراه شـده بودنـد تصور میکردند حضـرت حسـین علیه السلام  وارد شـهري میشود و مردم از او اطاعت میکنند و آنها هم در کنار حضرت خواهند بود لذا نمیخواست آنها همراهش باشـند مگر کسانیکه میدانستند چه خواهد شد.

تسلیت حضرت به دختر مسلم

در منتخب نقل شده: مسلم دختري داشت یازده ساله که همراه خانواده امام حسـین علیه السلام  بود وقتی حضـرت از آن مجلس برخاست نزد دختر مسـلم آمد و با عطوفت با او برخورد کرد دختر مسـلم احساس کرد اتفاق بدي افتاده حضـرت دست بر سر او میکشید همانگونه که دست بر سر یتیمان میکشند، دختر مسلم گفت: عمو تاکنون ندیده بودم با من چنین رفتاري نمایی گمان میکنم پدرم به شـهادت رسیده حضرت نتوانست جلوي گریه اش را بگیرد فرمود: دخترم من پدر تو ودخترانم خواهر تو هستند، پس آن دختر ضجه میزد و گریه میکرد. لم یبکها عدم الوثوق بعمها کلا و لا الوجـد المبرح فیها لکنها تبکی مخافـۀ أنها تمشـی یتیمۀ عمها و أبیها راوي میگوید: فرزندان مسـلم وقتی این سخن را شـنیدند خاك بر سـرشان میریختنـد و سـخت گریه میکردنـد.

ورود به بطن عقبه و ملاقات با عمرو بن لوزان

مرحوم مفیـد (ره) میگویـد: وقتی سـحر شد به اصـحابش دسـتور داد تـا مشـکها را پر کننـد و آب زیادي بردارنـد، سـپس حرکت کرد تا رسـید به بطن عقبه آنجا فرود آمـد پیرمردي از قبیله عکرمه بنام عمرو بن لوزان میگفتند حضرت را ملاقات کرد، و گفت: کجا تصمیم داري بروي؟ فرمود: به کوفه، پیرمرد گفت: شما را به خـدا قسم میدهم برگرد، بخـدا قسم جز بـا نیزه ها و شمشـیرهایشان روبرو نمیشوي و اینها که همراه شـما هسـتند براي جنگ کـافی نیسـتند نظر من این است به این مردم اعتمـاد نکنی و با آنها وارد جنگ نشوي، حضـرت فرمود: یا عبـداالله موضوع از ما پنهان نیست و خداونـد متعال نیز مقـدرات خود را عوض نمیکند سـپس فرمود: بخدا قسم مرا رها نمیکنند تا خون دلم را بریزند اگر این کـار را کردنـد خداونـد کسـی را به آنهـا مسـلط میکنـد تا ذلیلترین گروه این امت گردنـد.

ورود به بطن عقبه و خبر حضرت از شهادتشان

 در کامل الزیارات از ابنقولویه از امام صادق علیه السلام  نقل است فرمود: وقتی حضـرت حسـین علیه السلام  وارد بطن عقبه شد به اصحابش فرمود: ما به شهادت میرسیم گفتند: چه طور یا اباعبداالله؟، فرمود: خواب دیدم، گفتند: چه دیدي؟ فرمود: سـگهایی به من حمله کردند بدترین آنها سـگی سیاه و سفید بود. مرحوم شـیخ مفید (ره) میگوید: سـپس حضـرت از بطن عقبه حرکت کرد تا به شـراف رسـید، وقتی سحر شد جوانان را فرمود آب زیادي بردارید، از آنجا حرکت کرد نصف روز راه رفت، در بین راه یکی از یـاران حضـرت تکبیر گفت، حضـرت فرمود: االله اکبر، آنگاه پرسـید براي چه تکبیر گفتی؟ گفت درختان خرما میبینم برخی گفتنـد بخدا سوگند در اینجا هرگز درختان خرما ندیده ایم حضـرت فرمود: چه میبینید، گفتند: بخدا قسم سـر نیزه و گوشـهاي اسبان را میبینیم، حضرت فرمود: من نیز همـان را میبینم سـپس فرمود: پناهگاهی نـداریم به آن پناه بریم و به آن پشت کنیم تا از یک جهت با آنها روبرو شویم به حضـرت گفتند: ذو جشم پهلوي شماست از سمت چپ به آن طرف بروید چنان کردیم. آنها خیلی سریع به سوي ما آمدند، معلوم شد دشمن هسـتند. وقتی دیدنـد، ما از راه کنار رفتیم به سوي ما منحرف شدند کأنه فرمانده شان دسـتور جنگ داده باشد و پرچمهایشان همانند بال پرندگان باز شده بود با تمام قدرت در مقابل ما قرار گرفتند ما هم در مقابل آنها قرار گرفتیم امام حسـین علیه السلام  دستور داد خیمه ها را بنا کردیم، آن گروه با هزار سوار به فرمانـدهی حر بن یزیـد تمیمی پیش آمدند تا اینکه او و سوارانش در گرماي ظهر در برابر امام ایسـتادند در این حال امام حسـین علیه السلام  و یارانش عمامه داشـتند و شمشـیرهایشان را به کمر بسـته بودند. حضـرت به جوانان فرمود: اینان را آب بدهید و با آب سـیرابشان کنید، اسبانشان را نیز با آب سیراب کنید جوانان نیز این کار را کردند ظرفها را پر از آب کردنـد و جلوي اسـبان گذاشـتند و به هر ظرفی سه یـا چهـار یـا پنـج سـطل آب میریختنـد، تمـام که میشـد بـاز هم آب میریختند اسـبها یکی پس از دیگر با تمام اشـتها آب مینوشیدند، علی بن طعان محاربی گفت: آن روز ما همراه حر بودیم من بعد از سایر یاران حر رسـیدم وقتی امام حسـین علیه السلام  تشـنگی من و مرکبم را دید فرمود: سـقا را بخوان من نفهمیدم، سپس فرمود: برادر زاده شـتر را بخوابـان آنرا خوابانـدم، فرمود بنـوش هر وقـت آب مینوشـیدم آب از مشـک میریخت حضـرت فرمود: »اخنث السـقاء« من نفهمیدم حضرت آمد لب مشک را برگرداند. من هم خودم آب خوردم و هم مرکبم را آب دادم، حر بن یزید از قادسـیه میآمد و عبیداالله بن زیاد هم حصـین بن نمیر ملعون را به قادسـیه فرسـتاد. حر با هزار سوار از آنجا حرکت کرد تا به سوي حسـین علیه السلام  برود او همراه حسین علیه السلام  بود تا وقت نماز ظهر شد حضرت حجاج بن مسروق را فرمود تا اذن بگوید وقتی به اقامه رسـید حضـرت با رداء و نعلین خارج شـد شـکر و سـپاس خـدا را بجاي آورد سـپس فرمود: اي مردم من به سوي شـما نیامـدم مگر آنکه نامه هاي شـما نزد من آمـد و فرسـتاده هاي شـما پیش من آمدنـد و گفتنـد: براي ما رهبر و امامی نیست امیـدواریم خداونـد به وسـیله شـما مـا را به هـدایت و حق گرد آورد، حـال اگر روي حرفتـان هستیـد و به پیمانهاي محکمی که داده اید پایبند میباشـید من نزد شـما آمـده ام پس عهـد و پیمان محکمی جهت اطمینان من بدهیـد و اگر روي حرفتان نیستیـد و نسـبت به گذشـته پشـیمان هستید من از آنجا که آمده ام به همان جا باز میگردم. مردم ساکت شدند و چیزي نگفتند، حضـرت به مؤذن فرمود اقامه نماز را اعلام کن سـپس نماز را بر پا کردند حضرت به حر فرمود: تو میخواهی با یارانت نماز بخوانی؟ حر گفت: نه بلکه شما نماز بخوانید و ما هم به شـما اقتدا میکنیم، حضـرت نماز را خواند و آنها هم اقتدا کردند، سـپس حضـرت به خیمه اش داخل شد و یاران حضرت دور او جمع شدند حر نیز با افرادش به مکان خود برگشت و به خیمه اي که برایش برپا کرده بودند داخل شد، پانصد نفر از یـارانش با او وارد شدنـد و بقیه در مکانهایی که مسـتقر بودنـد ماندنـد پس هر مردي افسار اسـبش را گرفت و در سایه آن نشـست. عصـر شد حضـرت دسـتور داد آماده حرکت شوند و آنها آماده حرکت شدند، سـپس به منادي دستور داد براي نماز عصر ندا دهد و امام علیه السلام  جلو ایستاد و همه با حضرت نماز را خواندند آنگاه حضرت روبروي مردم برگشته پس از حمد و ثناي الهی گفت: اما بعد، اي مردم اگر تقوي الهی دارید و حق را براي اهلش میشناسـید کاري کنید خداوند از شـما راضی باشد ما اهل بیت محمد صـلی االله علیه و آله براي ولایت بر شـما از این مدعیان سـزاوارتریم و آنها جز ظلم و عدوان روش دیگري بر شما ندارند و اگر جز به خصومت با ما و جهل به حق ما تصـمیم دیگري ندارید و الان تصـمیم شـما غیر از آن است که قبلا به من نوشته بودیـد و به فرسـتاده هایتان گفته بودیـد برمیگردم، حر گفت: بخـدا قسم از این نامه ها و فرسـتاده هایی که میگویی، من هیـچ خبري ندارم امام علیه السلام  به عقبۀ بن سمعان فرمود: آن خورجینی که نامه ها در آن است بیاور، هر دو طرف خورجین که پر از نامه بود بر دسـتش گرفت، حر گفت: ما از آنها که این نامه ها را نوشـته اند نیستیم ما مأمور هستیم از تو جـدا نشویم تا شـما را همراه خودمان به کـوفه نزد عبیـداالله بن زیـاد بـبریم، حضـرت فرمـود: مرگ به تـو نزدیکـتر از این کـار است. سـپس به اصـحابش فرمـود: برخیزیـد بر مرکبهایتـان سوار شویـد همه سوار شدنـد و منتظر سوار شـدن خانمها شدنـد، امام به اصـحابش فرمود: برگردیـد، خواسـتند برگردند لشـگر حر بین آنها و راه برگشت حایل شدند امام علیه السلام  به حر فرمود: مادرت به عزایت بنشـیند چه میخواهی؟ حر گفت: اگر هر عربی غیر از شـما این حرف را به من میگفت و اگر در این شـرایط که شـما هستیـد میبود، منهم همینطور جوابش را میدادم تا هر چه میخواست بشود، امـا به خـدا قسم من نام مادر شـما را جز به بهترین وجه نمیبرم، حضـرت فرمود: چه قصـدي داري؟ گفت تصـمیم دارم شما را نزد امیر عبیداالله بن زیاد ببرم، فرمود: بخدا قسم نمیپذیرم، حر گفت: بخدا قسم رهایت نمیکنم، سه بار این کلام رد و بـدل شد. وقتی بگو مگو زیاد شد. حر گفت: من مأمور به جنگ شـما نیسـتم فقط مأمورم از شـما دور نشوم تا شما را به کوفه برم، حال اگر امتناع میکنی پس راهی را انتخاب کن که نه به کوفه منتهی شود نه به مـدینه تا به امیر عبداالله بن زیاد نـامه بنویسم امیـد است خـدا راهی پیش آورد که عافیت روزي من شود و من گرفتار شـما نشوم حضـرت از راه عـذیب و قادیسه را انتخاب کردنـد و به راه افتادنـد حر نیز با لشـگرش بدنبال امام حرکت کرد. حر میگفت: اي حسـین، شـما را بخدا به فکر جان خود باشـید من گواهی میدهم اگر بخواهیـد بجنگید کشـته میشوي، حضـرت فرمود: مرا از مرگ میترسانی همان گفتار برادر اوس به پسـر عمویش را خواهم گفت او تصـمیم به یـاري پیامبر خـدا صـلی االله علیه و آله گرفته بود پسـر عمویش او را میترسانـد که کجا میروي اگر بروي کشـته میشوي، او گفت: سأمضـی فمـا بـالموت عـار علی الفتی اذا مـا نوي حقا و جاهـد مسـلما و واسـی الرجال الصالحین بنفسه و فارق مثبورا و ودع مجرما فان عشت لم أندم و ان مت لم ألم کفی بک ذلا أن تعیش و ترغما (علامه مجلسی (ره) میگویـد: محمـد بن ابیطـالب قبـل از بیت آخر این بیت را اضـافه کرده است) اقـدم نفسـی لاـ اریـد بقائها لتلقی خمیسا فی الوغی و عرمرما سپس امام به سوي اصحاب برگشت و فرمود: آیا بین شما کسی هست که با راهی غیر از این جاده آشنا باشد؟ طرماح گفت: بلی یابن رسول االله صـلی االله علیه و آله من به راه آشـنا هسـتم، حضرت فرمود: پیش روي ما حرکت کن، پس طرماح حرکت کرد و حضـرت با اصـحابش پشت سر او رفتند در حالیکه طرماح چنین رجز میخواند: یا ناقتی لا تذعري من زجري و امضی بنـا قبـل طلوع الفجر بخیر فتیـان و خیر سـفر آل رسول االله آل الفخر السـارة البیض الوجوه الزهري الطـاعنین بالرمـاح السـمر الضاربین بالسـیوف البتر حتی تجلی بکریم الفخر الماجد الجد رحیب الصدر أصابه االله لخیر أمر عمره االله بقاء الدهر یا مالک النفع معا و النصـر أیـد حسـینا سـیدي بالنصـر علی الطغـاة من بغایا الکفر علی اللعینین سـلیلی صـخر یزیـد لا زال حلیف الخمر و ابنزیاد العهر ابن العهر مرحوم شـیخ مفید (ره) میگوید: وقتی حر این اشـعار را شنید با یارانش از کاروان امام فاصله گرفت تا رسیدند به عذیب الهجانات، امام به راه ادامه داد تا رسید به قصر بنی مقاتل. در آنجا فرود آمد خیمه اي مشاهده نمود، حضرت فرمود: این خیمه کیست؟ گفتند از آن عبیداالله بن حر جعفی است، فرمود: او را نزد من فراخوانید فرسـتاده حضـرت آمد و گفت: این حسین بن علی علیه السلام  است که تو را نزد خود فرامیخوانـد، عبیداالله گفت: انا الله و انا الیه راجعون بخدا قسم من از کوفه خارج شدم تا اینکه حسـین را نبینم و او مرا نبیند، فرسـتاده امام آمد و موضوع را خبر داد، امام علیه السلام  خود برخاست و به سوي او رفتند داخل خیمه او شدند سلام نموده نشسـتند، عبیـداالله را دعوت کردنـد تـا بـا ایشـان همراهی کنـد، عبیـداالله حرفهاي خود را تکرار کرد. حضـرت فرمود: اگر ما را یاري نمیکنی از خدا بترس از جمله کسانی باشـی که به جنگ ما میآیند باشـی بخدا قسم اگر کسـی صداي ما را بشـنود و ما را یاري نکند، هلاك میشود، گفت: انشاء االله هیچگاه با دشـمنان شـما نخواهم بود، سـپس حضرت از نزد او برخاست و به قافله خود رفت.

رسیدن امام به خیمه عبیداالله بن حر جعفی

مرحوم شـیخ صدوق (ره) میگوید: حضـرت خیمه بر پا شده اي دیدند پرسیدند: این خیمه از آن کیست؟ گفتند: عبیداالله بن حر جعفی است، حضـرت کسـی را نزد او فرسـتادند. فرستاده گفت: اي مرد تو گناهکار و خطا کار هستی اگر به سوي خدا توبه کنی و مرا یاري نمایی به شـفاعت جدم خواهی رسـید و خداوند تو را به عملکرد گناهانت مجازات نمیکند. گفت: یابن رسول االله، اگر من شـما را یاري کنم اولین کسـی خواهم بود که پیش روي شـما کشـته میشوم، اما این اسب مرا براي خودت بردار بخدا قسـم تـاکنون هیچگـاه آن را سوار شوم و به مقصـد نرسم و هر کس مرا دنبـال کرده این اسب مرا نجـات داده حضـرت از آن شـخص رو برگردانـد و فرمود: من نه به تو و نه به اسب تو نیـازي نـدارم و از آدمهاي گمراه کمک نمیگیرم، اما از این منطقه برو حال که با ما نیستی علیه ما مباش زیرا هر کس نداي، اهل بیت را بشنود و اجابت نکند خداوند او را با صورت به جهنم میاندازد.

رسیدن عمرو بن قیس خدمت امام

مرحوم صدوق (ره) در عقاب الاعمال از عمرو بن قیس المشـرقی نقل میکنـد: همراه پسـر عمویم بر حسـین علیه السلام  وارد شدم حضـرت هم در قصـر بنی مقاتل بود به حضـرت سـلام عرض کردیم و پسر عمویم گفت: یا اباعبداالله محاسنت را خضاب کردي یا رنگ اصلی موي شماست؟ حضـرت فرمود: رنگ است زیرا پیري زود به سراغ ما بنی هاشم میآید، سپس حضرت به سوي ما متوجه شد و فرمود: آیا به یـاري من آمده اید؟ گفتم: من پیر و بـدهکار و عیالمنـد هسـتم و چیزهـایی از مردم دست من هست و نمیتـوانم عـاقبت کـار چه خواهـد شـد و دوست ندارم امانتهاي مردم در دست من از بین برود، پسـر عمویم نیز از این سـخنان گفت، حضـرت فرمود: پس از این منطقه بروید تا صداي مرا نشـنوید و مرا در میان دشـمن نبینید. اگر کسی نداي مرا بشنود یا مرا در گرفتاري ببیند و اجابت و یا یاریم نکند بر خداست که او را بر رو به جهنم بیندازد.

رسیدن سپاه حر به کاروان اباعبدالله

مرحوم شـیخ مفید (ره) میگوید: وقتی آخر شب شد حضـرت به جوانان دسـتور داد آب بردارند سپس دستور حرکت داد و از قصر بنی مقاتل حرکت کرد، عقبۀ بن سمعان گفت: مقداري با حضرت راه رفتیم که ایشان روي اسـبش به خواب خفیفی فرو رفت، وقتی بیدار شد فرمود: انا الله و انا الیه راجعون و الحمد االله رب العالمین و دو یا سه بار این کلمات را اداء فرمود، فرزنـدش علی بن الحسـین علیه السلام  که بر اسبی سوار بود جلو آمـد و گفت: پـدر براي چه حمـد خـدا گفتی و کلمه استرجـاع را به زبان جاري ساختی؟ فرمود: پسـرم انـدکی به خواب رفتم در خواب سواره اي عنان اسب مرا گرفت و گفت: این قافله میرود و مرگ هم دنبال آنها میرود، دانسـتم خبر مرگ به ما داده شده پس علی بن الحسـین علیه السلام فرمود: پدر خدا بدي نشانت نده مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: آري بخدا قسم که مرجع همه بندگان است ما از مرگ قطعی راه و گریزي نـداریم. آنگـاه علی اکبر علیه السلام  گفت حـال که بر حق هستیم از مرگ باکی نـداریم. پس امام حسـین علیه السلام  به او فرمود: خداوند به تو اي فرزند پاداش دهد از بهترین پاداشـهاي پدري به فرزندش، وقتی صبح شد حضرت پیاده شدند، نماز صبح را بجا آورده سـپس با عجله سوار شدنـد و به سـمت چپ رفتنـد خواسـتند لشـگر حر را متفرق کننـد اما حر بن یزیـد آمد و از این کار جلوگیري کرد و بشـدت آنها را وادار کرد به سوي کوفه نرود تا رسـیدند به نینوا مکانی که امام علیه السلام  آنجا پیاده شدنـد آنگاه سوارهاي را دیدنـد مسـلح از سوي کوفه میآید، همه ایسـتاده و به سوي او نگاه کردند وقتی به حر و یارانش رسـید سـلام داد اما به امام حسـین علیه السلام  و یارانش سلام نگفت ازعبیـداالله بن زیاد نامه اي به حر داد که چنین نوشـته بود. اما بعد، وقتی نامه ام را دریافت کردي و فرسـتاده ام نزد تو آمد حسـین را هر جا هست متوقف کن و او را در مکانی خالی از آب و علف نگاهدار، من به فرسـتاده ام دسـتور داده ام از تو جدا نشود و همراه تو باشد تا دسـتورات مرا دقیقا اجرا کنی والسـلام. وقتی حر نامه را خواند به آنان گفت: این نامه امیر عبیداالله است به من دستور داده شما را همینجا نگهدارم تا دستور بعدي او بیاید و این فرستاده اوست دستور داده از من دور نشود تا من دسـتورات او را در مورد شـما اجرا کنم یزیـد بن مهاجر کندي که همراه امام حسـین علیه السلام  بود و با فرسـتاده عبیداالله هم آشنایی داشت نگاهی به او کرد و گفت: مادرت به عزایت بنشیند چه دستوري براي او آورده اي؟ گفت: از امام و پیشوایم اطاعت کردم و به بیعتش وفا نمودم، ابن مهاجر گفت: بلکه تو پروردگارت را عصیان کردي و با اطاعت پیشوایت، خود را نابود ساختی و ننگ دنیا و آتش آخرت را از آن خود کردي و چه بـد پیشوایی است پیشواي تو، که خداوند میفرماید: »و جعلناهم ائمۀ یهدون الی النار و یوم القیمۀ لا ینصـرون« و امام تو از آن گروه است. حر، امام حسـین علیه السلام  و یارانش را وادار کرد آنجا، که نه آبی داشت و نه علفی فرود آینـد، امام فرمود: واي بر تو، بگـذار در این آبادي یعنی نینوا و یا آن آبادي یعنی غاضـریه و یا در آن یکی (شـقینۀ) فرود بیـایم، گفت: نه، بخـدا قسم امکـان نـدارد زیرا این مرد جـاسوس ابن زیـاد است و تمـام کارهاي مرا گزارش میکند، زهیر بن قین به حضـرت حسـین علیه السلام  گفت: بخدا قسم اي پسـر رسول خدا صـلی االله علیه و آله آنچه در آینده اتفاق میافتـد به مراتب سـختتر خواهـد بود اگر ما الآن با اینها بجنگیم آسانتر است از جنگ با کسانی که بعـدا به کمک اینها میآیند، بخدا قسم آنقدر به کمک ایشان خواهنـد آمد که ما نمیتوانیم در مقابلشان بایستیم. حضـرت فرمود: نمیخواهم من جنـگ را آغـاز کنـم، سـپس از مرکب پیـاده شـد آن روز پنجشـنبه روز دوم مـاه محرم سـال شـصت و یـک هجري بـود.

سخنرانی حضرت برای اصحابش

سـید (ره) میگوید: امام حسـین علیه السلام  براي یارانش سخنرانی کرد. حمد و ثناي خدا را گفت و به جدش درود فرستاد سپس فرمود: آنچه براي ما پیش آمـده میبینیـد، دنیا (روزگار) عوض شـده، خوبیها کنار گذاشـته شده و چیزي از آن نمانده مانند آن مقدار از غذا که روي انگشت اشـاره اثر گـذارد، زنـدگی هماننـد چراگـاه کـویري شـده، آیـا نمیبینیـد که به حـق عمـل نمیشـود؟ و از باطـل نهی نمیشـود؟ در چنین شـرایطی براي مـؤمن آرزوي دیـدار خـدا شایسـته است و من مرگ را جز سـعادت و زنـدگی بـا ظالمـان را جز بـدبختی نمیبینم. پس زهیر بن قین برخـاست و گفت: یـابن رسول االله سـخنانت را شـنیدم اگر دنیا براي ما مانـدگار باشـد و ما براي همیشه در آن زنـدگی کنیم بـاز هم ترجیـح میدهیم در قیـام تو کشـته شویم و آن قیام را بر پا کنیم. هلال بن نافع بجلی برخاست و گفت: بخـدا قسم، از ملاقـات پروردگارمـان اکراه نـداریم و نیت و بینش مـا کمـک کردن به یاران شـما و مبارزه کردن با دشـمنان شماست. بریر بن خضـیر برخاست و گفت: بخدا قسم اي پسـر رسول خدا، خداوند بر ما منت گذاشت که در رکاب شـما بجنگیم و در راه شـما اعضاي بـدن ما تکه تکه شود آنگاه روز قیامت جـد شـما ما را شـفاعت کنـد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد