خروج امام حسین از مکه و حرکت به سوي کربلا

امکان نبودن حج در مکه برای امام ع از ترس جاسوسان یزید

مرحوم شیخ مفید میگوید: امام حسـین علیه السلام  سال شـصت هجري روز سه شنبه هشتم ماه ذي الحجه که روز ترویه بود از مکه حرکت کرد حضرت ماه شعبان، رمضان، شوال و ذي القعده و هشت روز از ذي الحجه در مکه اقامت داشت. در مدت اقامت امام حسین علیه السلام  در مکه گروهی از اهـل حجـاز و گروهی از اهـل بصـره به حضـرت ملحق شدنـد وقتی حضـرت تصـمیم گرفت به سوي عراق حرکت کنـد، کعبه را طواف نمود سـعی صـفا و مروه را بجـا آورد و از احرام خـارج و حجش را عمره قرار داد زیرا در مکه اتمام حـج برایش ممکن نبود میترسـید نفوذیها و جاسوسان یزید بن معاویه آن حضـرت را در مکه به شهادت برسانند، حضرت به همراه اهل و عیال و فرزندان و شیعیانی که به او ملحق شده بودند حرکت کرد و این در حالی بود که خبر شـهادت حضرت مسلم علیه السلام  به آن حضرت نرسیده بود.

فرستادن لشکر بزرگی برای دستگیری یا قتل امام ع

در منتخب آمده: خروج حضرت در روز هشتم ذي الحجه براي این بود که یزید ملعون، عمرو بن سعید بن عاص را با سـپاه بزرگی به مکه فرستاده بود و او را امیر الحاج نموده و به او دستور داده بود مراسم حج را انجام و خود را حاجی قرار دهد و مخفیانه حسـین علیه السلام  را دسـتگیر کنـد و اگر امکان نـداشت او را به قتل برسانند (و اگر توانسـتند با مکر و فریب او را از بین ببرند) سپس آن ملعون سی نفر از شیاطین بنی امیه را همراه حجاج فرستاد به آنها دستور داد به هر شکل ممکن آن حضرت را از بین ببرند، لذا امام حسـین علیه السلام  وقتی از این دسیسه باخبر شد از احرام حج خارج شد و آن را مفرده تغییر داد.

خارج شدن امام از مکه قبل از مطلع شدن از شهادت مسلم

مرحوم سید (ره) در لهوف میگوید: امام حسـین علیه السلام  روز سوم ذي الحجه سال شصت هجري قبل از اینکه از شهادت مسلم علیه السلام  مطلع شود از مکه خارج شد زیرا او در همان روز که مسـلم به شـهادت رسـیده بود از مکه خارج شد. سید میگوید، وقتی آن حضرت تصمیم گرفت به سوي عراق حرکت کند خطبه اي خواند و فرمود: الحمد االله و ما شاء االله و لا قوة الا باالله و صـلی االله علی رسوله، خط مرگ براي فرزنـدان آدم همانند گردنبندي است در گردن دختران جوان و علاقه من براي رسـیدن به گذشـتگانم بیش از علاقه یعقوب به یوسف علیه السلام  است. خیر من در جـاي بزمین افتـادنم است که آنرا ملاقـات میکنم. گویا میبینم گرگان بیابانها بین نواویس و کربلاـ بنـدهایم را از یکـدیگر جـدا میکننـد و شـکمبه هاي  تهی و انبانهـاي خالی را از من پر میکننـد چارهاي از آن روز نیست و نمیتوان از سـرنوشتی که مقدر شده دوري جست، رضاي خدا رضاي ما اهل بیت است. به بلاهایش صبر میکنیم و پاداش صابرین را بـدست میآوریم، هرگز پـاره ي تن رسول خـدا صـلی االله علیه و آله از او جـدا نشود بلکه آنـان در خظیرة القـدس بهشت گرد او خواهند بود که چشم آن حضـرت به آنها روشن میشود و وعدهي او محقق میشود کسـی که جانش را براي ما بذل نموده و نفس خود را براي دیدار خدا آماده کرده همراه ما حرکت کند زیرا من ان شاء االله صبحگاهان عازم هستیم.  

اگاه کردن امام از قصد کوفیان

از ابوجعفر محمـد بن جریر طبري در کتـاب دلایـل الامامه از ابومحمـد بن سـفیان بن وکیع از پـدرش از اعمش نقل کرده: ابومحمد واقـدي و زرارة بـن صالـح میگوینـد: حسـین بن علی علیه السلام  را روز سه شـنبه پیش از آنکه از مکه به سـوي عراق حرکت کند ملاقات کردیم او را از ضـعف مردم کوفه آگاه ساختیم و گفتیم: دلهایشان با شماست و شمشیرهایشان علیه شما، حضرت دستش رابه سوي آسـمان گرفت ناگاه درهاي آسـمان باز شد و بحدي ملائک نازل شدند که قابل شمارش نبودند، آنگاه فرمود: اگر تقارب اشـیاء و از بین رفتن پـاداش نبود آنهـا را بـا همین ملائـک نـابود میکردم امـا به علم یقین میـدانم محـل پرواز من و شـهادت یـارانم آنجاست و از این پیش آمـد جز پسـرم علی علیه السلام  فرد دیگري نجات پیـدا نمیکند. این روایت در کتاب اصل نوشـته احمد بن داود قمی به سـند خودش از امـام صـادق علیه السلام  نیز نقل شـده.

درخواست محمد بن حنفیه از منصرف شدن برای رفتن به عراق

در منتخب نیز شبیه همین روایت آمـده که خلاصه اش این است: وقتی محمد بن حنفیه شـنید حضرت حسین علیه السلام  تصمیم دارد فردا صبح از مکه خارج شود، پیش رویش تشتی بود که در آن وضو میگرفت، بحدي گریه کرد که اشک چشـمانش همانند باران داخل تشت میریخت نماز مغرب را خواند و به سوي برادرش حضرت حسین علیه السلام  رفت و گفت: برادر شما مکر و حیله مردم کوفه را نسبت به پدرت و برادرت میدانی میترسم وضع تو نیز مانند پدر و برادرم شود اگر صـلاح بدانی در حرم اقامت کنی، حضرت فرمود: برادر، میترسم یزید بن معاویه، مرا در حرم غـافلگیر به قتل برسانـد و با قتل من در حرم، حرمت آن شکسـته شود، ابنحنفیه گفت: پس به سوي یمن یا نقطه اي دیگر سـفر کن چون در این صورت نمیتوانند خطري به تو برسانند، حضـرت فرمود: در مورد سـخنانت فکر میکنم وقتی سـحرگاهان شد امام حسـین علیه السلام  سـفر خود را آغاز کرد، محمـد حنفیه آمـد افسار مرکب حضـرت را گرفت و گفت: برادر مگر نگفتی نسـبت به پیشـنهادم میاندیشـی فرمود: بلی، گفت: پس چرا با این عجله حرکت میکنی؟ فرمود: پس از جـدا شدن از تو رسول خدا صـلی االله علیه و آله در خواب نزد من آمد و فرمود: اي حسـین، حرکت کن خداوند میخواهد تو را کشته ببیند، محمد بن حنفیه گفت: انا الله و انـا الیه راجعون، پس چه معنـایی دارد این زنـان و کودکـان را بـا خودت ببري در حالیکه تو با این دیـدگاه حرکت میکنی؟ امام فرمود: پیامبر صـلی االله علیه و آله به من فرمود: خداونـد میخواهد زنان و فرزندان تو را اسـیر ببیند حضـرت با او خداحافظی کردند و حرکت نمودنـد.

فرستادن نامه توسط امام ع برای بنی هاشم

از حمزة بن حمران نقـل شـده: نزد امام صادق علیه السلام  موضوع حرکت امام حسـین علیه السلام  و همراهی نکردن محمـد بـن حنفیه بـا امـام را مطرح کردیم، حضـرت فرمـود: اي حمزه، براي تـو حـدیثی را نقـل کنم که پس از این مجلس از آن سوال نکن، آنگاه که امام حسین علیه السلام  خواست حرکت کند فرمود برایش کاغذ آوردند نوشت: بسم االله الرحمن الرحیم از حسـین بن علی علیه السلام  به بنی هاشم، اما بعد هر کس از شما با من حرکت کند شهید خواهد شد و هر کس از همراهی من خود داري کنـد به این فتح نمیرسد والسـلام.

توضیح امام ع از دلیل جنگ کردن

علامه مجلسـی (ره) میفرماید: عبداالله بن عباس و عبداالله بن زبیر خدمت حضـرت رسـیده و از ایشان خواسـتند در مکه بماند، فرمود: پیامبر اسـلام صلی االله علیه و آله مرا به موضوعی دستور داده و من هم براي انجام آن میروم. میگوید: ابن عباس خارج شد در حالیکه میگفت: وا حسـیناه، سپس عبداالله بن عمر آمد و به امام گفت: با اهل ضـلالت صـلح کن و با آنها جنگ نکن، حضـرت فرمود: اي ابوعبدالرحمن، آیا میدانی از پستی دنیا بر خدا این است که سـر حضـرت یحیی را به یکی از سـتمگران بنیاسـرائیل هدیه کردند، آیا میدانی بنیاسـرائیل در یک روز از طلوع فجر تا طلوع خورشید هفتاد پیامبر خدا را به قتل رساندند سـپس در بازار نشسـتند و به خرید و فروش مشـغول شدند کأنه هیچ کار خلاف و زشتی مرتکب نشده اند خداوند در مجازاتشان عجله نکرد اما بعد از آن انتقام سـختی از آنان گرفت، از خدا بترس اي ابوعبدالرحمان و از یاري من غفلت نکن.

نگه داشتن امام ع توسط یحیی بن سعید و مقاومت ان امام

مرحوم شـیخ مفید (ره) میفرماید: از فرزدق نقل شده میگفت: سال شصت هجري همراه مادرم به حج رفتم من مرکب او را میراندم وارد حرم شدیم در این هنگام امام حسـین علیه السلام  را در حال بیرون رفتن از مکه همراه یارانش مسلح دیدم، پرسیدم ایـن قطـار و غـافله براي کیست؟ گفتنـد: براي حسـین علیه السلام  است پیش رفتم و به حضـرت سـلام نمـوده عرض کردم: خـداوند خواسـته هایت را برآورد و تـو را به هر آرزویی که داري برسانـد، پـدر و مـادرم فـداي شـما اي پسـر پیـامبر چرا حـج خود را ناتمـام گـذاشتی و در اتمـام آن عجله کردي؟ فرمـود: اگر عجله نمیکردم دسـتگیر میشـدم، سـپس فرمود: تو که هسـتی؟ گفتم: مردي از عرب هسـتم، بخدا قسم پرسـش دیگري دربارهي من ننمود. سـپس فرمود: از مردمی که پشت سـر گذاشتی و آمدي به من خبر بده، عرض کردم: قلبهاي مردم با شـماست اما شمشـیرهایشان علیه شـماست و قضا و قدر هم که از آسمان نازل میشود و خداوند هر چه اراده کنـد همـان میشود. فرمود: راست گفتی، تمام امور گذشـته و آینـده دست خـداست، خداونـد هر روز اراده ي خاصـی دارد و هر چه از خداوند قضا و قدر نازل شود ما دوست داریم و خدا را سپاسگذاریم بخاطر تمام نعماتش و او هم براي بجا آوردن شکرش ما را یاري میکند، هر گاه قضاء الهی نازل شود امید به چیز دیگري نیست و کسی که قصد او حق و تقوي سیرت او باشـد از راه خـدا غفلت نمیکنـد. عرض کردم: امیـدوارم خداوند شـما را به آنچه دوست دارید برساند و از آنچه گریزانید خداوندشما را کفایت کند، سـپس دربارهي چیزهایی از قبیل نذر و مناسک از حضـرت پرسـیدم و جواب فرمودند، غافله را حرکت دادند وفرمودند: السـلام علیک و دور شدند. وقتی امام حسین علیه السلام  از مکه خارج شد یحیی بن سعید بن العاص و عده اي که همراه او بودنـد عمرو بن سـعید سـر راه او را گرفتند و گفتند: حسـین بازگرد کجا میروي؟ حضـرت به آنها اعتنایی نکرد و گذشت دو گروه درگیر شدند و با تازیانه به یکدیگر زدند، امام و یارانش دفاع خوبی نمودند و به راه ادامه دادند تا به قفیم رسیدند. ابننما میگوید: حضـرت از آنها گذشت اما آنها پیش روي حضـرت ایسـتاده و گفتند: اي حسین از خدا نمیترسی از جماعت خارج میشوي و بین امت تفرقه میاندازي؟ حضـرت فرمود: کار من به من مربوط است و کار شـما به شـما، شما از کار من برائت میجوئید و من از کار شما برائت میجویم.

تلاش عبدالله بن جعفر برای منصرف کردن امام ع از این سفر

مرحوم شـیخ مفیـد (ره) میفرمایـد: آنگاه امام کاروانی را دیدند که از یمن میآمد از او شترانی را براي حمل افراد و وسایـل خود اجـاره کردنـد، حضـرت به آنـان فرمود: هر کس بخواهـد همراه ما به عراق بیایـد کرایه اش با من و هم صـحبت بودنش را گرامی میداریم و هر کس هم بخواهـد از مـا جـدا شود کرایه اش را تا آنجا که میآیـد پرداخت میکنیم، عـده اي با حضـرت رفتنـد و عده اي جدا شدند. نامه ي عبداالله بن جعفر (همسـر حضـرت زینب علیهاالسـلام) همراه فرزندانش عون و محمد به حضـرت حسـین علیه السلام  رسید در آن نوشته بود: اما بعد، شما را به خدا تا به نوشتهي من نگاه کردي برگرد، من به شما خیلی مهربانم، میترسم هلاکت شـما و اسارت اهل بیت شـما در این سفر واقع شود و اگر شما امروز از دنیا بروي نور زمین خاموش میشود زیرا که شـما پرچم هدایت جویان و امید مؤمنان هستی براي این سفر عجله نکن و من پیگیر این نامه هستم. عبداالله بن جعفر نزد عمرو بن سـعید رفت از او خواست نامهاي بحضـرت حسـین علیه السلام  بنویسـد به او امان دهد. وعده کند در صورت بازگشـت مشـکلات او را حل میکند، عمرو بن سـعید نامهاي نوشت که در آن قصد نیکی به امام حسین علیه السلام  دارد و او را امان داد نامه را توسـط برادرش یحیی بن سـعید فرسـتاد: یحیی بن سـعید و عبـداالله بن جعفر وقتی رسـیدند که فرزنـدان جعفر رسـیده و نـامه را به حضـرت داده بودند و تلاش میکردند حضـرت را به برگشـتن وادار کنند، حضرت فرمود: من رسول خدا صلی االله علیه و آله را در خواب دیدم او به من دسـتوري داده و من در پی آن دسـتور میروم، گفتند: این خواب چیست؟ فرمود: کسی به آن آگاهی ندارد و من نیز کسـی را به آن آگاه نمیکنم تا اینکه پروردگار را ملاقات نمایم. وقتی عبداالله بن جعفر از منصرف کردن حضرت ناامید شد به فرزندانش عون و محمد دسـتور داد همه جا در خدمت امام باشـند و در رکاب او جنگ کنند و با یحیی بن سعید به مکه برگشت و امـام علیه السلام  به سـوي عراق حرکت کرد به هیـچ چیز توجه نمیکرد، (به هیـچ جهـتی میـل نکرد) تـا در ذات عرق فرود آمـد.

دیدار چند نفر از کوفه با امام ع

مرحـوم سـید (ره) میگویـد: بشـر بـن غـالب که از عراق میآمـد بـا حضـرت ملاقـات نمـود از او دربـاره مردم عراق پرسـیدند، گفت: آنهـا را ترك کرده ام در حالیکه قلبهایشان با شـما بود و شمشـیرهایشان با بنی امیه، فرمود: اي برادر اسـدي درسـت میگویی، خداوند هر چه اراده کند همان خواهد شد و به آنچه اراده کند حکم مینماید، سـپس حضـرت حرکت کرد تا وارد ثعلبیه شد و این هنگام ظهر بود، خواب سبکی حضرت را گرفت بیدار شدند فرمودند: هاتفی را دیدم میگفت: شما عجله میکنید و قضاء و قدر هم شـما را به بهشت نزدیکتر مینماید، پسرش علی به امام گفت: پدر مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود چرا به خدایی که مرجع تمام بندگان است ما بر حق هستیم، گفت: پدر جان، پس هیچ ترسی از مرگ نداریم، فرمود: خداوند به تو پاداش خیر بدهد بهترین پاداش از پدر به پسـر، سـپس در آن مکان اردو زدند. وقتی صبح شد، مردي بنام ابوهرة ازدي از کوفه آمد به حضرت سلام گفت و عرض کرد: اي پسـر پیامبر چه باعث شد از حرم خدا و از حرم جدت خارج شدي؟ فرمود: اي ابوهرة، بنی امیه اموال مرا گرفتند صبرکردم، به من ناسـزا گفتنـد صبر کردم خواسـتند خون مرا بریزند فرار کردم، بخدا قسم گروه سـتمگر مرا میکشـند و به ذلت ابدي و شمشـیر بران گرفتار میشوند و خداوند پستترین آنها را به ایشان مسلط میکند آنان را بشدت خوار خواهد کرد بطوري که از قوم سبا خوارتر خواهنـد شد زنی بر آنان حکومت میکرد و در مال و جانشان نظر میداد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد