راوي میگویـد پس از اینکه سـر از تن امام جدا نمودند، در آسـمان غبار سـیاه و تاریکی به همراه بادي سـرخ آمد که هیچ چشـمی قادر به دیدن اطراف نبود و هیچ چیزي دیده نمیشد بحدي که لشگریان گمان کردند عذاب نازل شده است، ساعتی چنین بود سـپس برطرف شد. از هلال بن نافع نقل است گفت: من با اصحاب عمر بن سعد (لعنه الله) ایستاده بودم که فریاد گري ندا داد: امیر مژده اکنون شـمر، حسـین علیه السلام را کشت. به میان سـپاه آمدم و به نزدیک قتلگاه رفتم، امام حسین علیه السلام در حال جـان دادن بود. بخـدا هیـچ به خون غلتـانی چنین نورانی ندیـده بودم، آنقـدر نورانیت چهره و جمال امام مرا مشـغول و مبهوت خود کرده بود که در فکر شـهادت او نبودم. امام در آن حال آب طلبید، مردي گفت: بخدا حسـین جرعه اي از آب نمینوشی تا به جهنم روي و از آتش و آهن مذاب آن بنوشـی. پس امام علیه السلام فرمود: من به جهنم وارد شوم و از آتش و آهن مذاب بنوشم؟ هرگز بلکه من بر جـدم رسول الله صـلی الله علیه و آله وارد میشوم و بـا او منزل خواهم گزیـد در جایگاه صـدق نزد پادشاه توانا و از آبی خواهم نوشـید که رنگ و بوي آن تغییر نیابـد و به او شـکایت میکنم از آنچه در حق من مرتکب شدیـد و بر سـر من آوردید. پس همه دشـمنان که گویی در قلوب هیچ یک از ایشان ذره اي رحمت و شفقت وجود ندارد خشمناك شده و بر او حمله بردند و سر از تن او جـدا کردنـد در حالیکه با ایشان سـخن میگفت، از بیرحمی آنها تعجب کردم، خداونـد همه آنها را لعنت نمایـد و به ایشان گفتم: به خـدا، هرگز شـما را بر هیـچ کـاري یـاري نخواهم کرد. فهنـاك شـاق الی الحبیب حبیبه فـأراه منزلـۀ الأـعز الأـکرم من مبلغ الأملاـك أن محمـدا قعـد الغـداة علی ابنه للمـأتم و من المعزي الرسل بابن زعیمها و الـدین بابن مقیمه و المحکم أم هل دري الحرم المنیع جواده أن ابن سـیده طریـده مجرم أم هل تري علمت عزیزة أحمـد ذبح العزیز ولیتها لم تعلم