مصیبت عظمای شهادت حضرت

هنگامی که ایشان از اسب بر زمین افتادند

هنگامی که امام حسـین علیه السلام  از روي اسب به زمین افتاد لشگریان (لعنه الله علیهم) بر او حمله کردنـد و جراحـات بسـیاري بر او وارد آوردنـد تـا اینکه بواسـطه آن جراحـات ضـعیف و بی رمق شـده بود. در اخبـار متواتر و بسـیاري از کتب معتبر آمده وقتی امام حسـین علیه السلام  در اوج تشـنگی و گرسنگی بود از دشمنان و لشگریان جرعه اي  آب طلبید حتی یکی از آن ظالمان به حضـرت جواب نـداد در آن حال چیزي که مصـیبت و انـدوه آن حضـرت را زیادتر نمود، شـهادت پسـر برادرش عبدالله بن حسن علیه السلام  بود.

دهنگام قطع شدن دست عبدالله بن حسن

شیخ مفید (ره) در ارشاد و سید (ره) در لهوف آورده اند: دشمنان اندکی صبر کردند سپس به سوي امـام بازگشـته و او را احاطه نمودنـد، در این هنگام عبـدالله بن حسن بن علی علیه السلام  از خیمه خارج شـد او پسـر بچه اي بیش نبود طاقت ماندن در کنار زنان را نداشت با اصرار از خیمه بیرون آمد و خود را به کنار عمویش امام حسین علیه السلام  رسانـد، بـه دنبـالش زینـب علیهاالسـلام بیرون شـد تـا او را بازگردانـد حضـرت زینـب علیهاالسـلام او را گرفـت. امـام حسـین علیه السلام  فرمود: خواهر او را بگیر و نگاهـدار اما کودك از رفتن امتناع نمود و اصـرار زیادي بر مانـدن کرده و گفت: بخـدا قسـم هرگز عمویم را تنها نمیگـذارم. در همین زمان بحر بن کعب یا حرملـۀ بن کاهل با شمشـیري آخته به سوي امام حسـین علیه السلام آمد. عبدالله بن حسن علیه السلام  به او گفت: واي بر تو اي فرزند ناپاکان میخواهی عمویم را بکشـی. آن ملعون با شمشیر ضربه اي فرود آورد عبدالله با دسـتش جلوي شمشیر را گرفت پس دستش قطع شد و به پوستی آویزان شد. عبدالله فریاد زد: مادرم، عمو، امام حسـین علیه السلام  او را گرفت و در آغوش کشـید و فرمود: پسـر برادرم بر این پیش آمد که بر تو نازل شده صبر کن که خیري در آن است، خداونـد تو را به پـدر صـالحت ملحق مینمایـد.

قصد شمر برای سوزاندن خیمه های امام

در لهوف آمده سپس شمر بن ذي الجوشن (لعنه الله) به خیمه امام حسین علیه السلام  حمله کرد و با تیر آن را هدف قرار داد و گفت: به من آتش بدهید تا این خیمه ها را با هر کسـی که در آن است بسوزانم. امام حسـین علیه السلام  به او فریاد زد اي پسر ذي الجوشن تو آتش میخواهی خیمه را بر سـر خـانواده ام بسوزانی، خـداي تعالی تو را به آتش خشم خود بسوزانـد. پس شـبث بن ربعی (لعنه الله) آمد و شـمر را به خاطر این کار سـرزنش کرد. شمر نیز خجالت زده بازگشت.

ترس دشمنان خدا از تمام کردن عمر ایشان و قطع سر مبارکشان

در بحار از صاحب مناقب و محمد بن ابیطـالب نقل است که شـمر (لعنه الله) فریاد زد: اي لشـگریان واي بر شـما، چرا او را نگاه میکنیـد او را بکشـید، مادرتان به عزایتان بنشـیند. زرعۀ بن شـریک (لعنه الله) با شمشـیر ضـربه اي  فرود آورد که کف دست چپ ایشان به شدت مجروح شد سپس آن ملعون ضربه اي به گردن حضرت فرود آورد، آنگاه همه دشمنان از نزد حضرت بازگشتند و امام حسین علیه السلام  هر بار که میخواست از جایش برخیزد، میافتاد. سـنان (لعنه الله) در این حالت با نیزه به امام حمله آورد و او را دیگر بار نقش زمین کرد و به خولی بن یزید (لعنه الله) گفـت: سـر از تن او جـدا کن دسـتان خـولی به رعشه افتـاد و ضـعف سراسـر بـدن او را فراگرفت: پس سـنان به او گفت: خداوند دست و بازویت را بشـکند. ابومخنف میگوید: امام حسین علیه السلام  تا سه ساعت بعد از ظهر به زمین افتاده بود و در خون خویش میغلتیـد، به سوي آسـمان نگـاهی کرد و فرمود: »صبرا علی قضائـک یـا رب لا اله سواك یا غیاث المسـتغیثین« بر قضاي تو صبر میکنم اي خـدایی که جز تو خدایی نیست، اي پناه بیپناهان و درماندگان. در همین حال چهل نفر به سوي حضـرت آمدند و هر کدام میخواسـتند سـر از تن حضـرت جدا کنند. عمر بن سـعد (لعنه الله) میگفت: اي واي بر شـما به سوي او شتاب کنید. اولین کسـی که به سوي امام آمد شبث بن ربعی (لعنه الله) بود که در دست شمشیري بران داشت به سوي حضرت آمد تا سر از تنش جدا نمایـد ولی امـام با گوشه ي چشم به او نگاه کرد و شمشـیر از دسـتش افتـاد و با ترس و وحشت فرار کرد. در منتخب آمده که شـبث بن ربعی (لعنه الله) فریاد زد: حسـین، بخدا پناه میبرم از اینکه پدرت را با دسـتان آلوده به خونت ملاقات کنم سپس مردي بسـیار زشت و کریه المنظر و بی ریش و پیس که به او سـنان (لعنه الله) میگفتند به سوي امام آمد، پس امام حسین علیه السلام به او نیز نگـاهی کرد او نیز به امـام جسـارتی ننمود و بـا ترس و لرز گریخت و میگفت: اي عمر بن سـعد خداونـد بر تو غضب کند میخواهی محمد صـلی الله علیه و آله را با من دشمن کنی. آنگاه ابن سعد  (لعنه الله) فریاد زد چه کسی سر حسین علیه السلام  را براي مـن میآورد تـا او را پـاداش دهم. شـمر (لعنه الله) گفت: من اي امیر ابن سـعد  به او گفت: زود بـاش که جـایزه بزرگی در انتظـار توست. شـمر (لعنه الله) به سوي امـام علیه السلام  آمـد و امـام بر روي زمین از هوش رفته بود.

در لحظه به قتل رسیدن ایشان

در بحار آمـده شـمر و سـنان بن انس (لعنهمـا الله) بـا هـم به سـوي امـام آمدنـد در حـالیکه آخرین رمق هـاي امـام بـود و حضـرت از عطش زبـانش را بر لب هـاي مبـارکش میچرخانـد و آب طلب میکرد. شـمر (لعنه الله) بـا لگـد به سـینه و پهلوي حضـرت زد و گفت: اي پسـر ابوتراب مگر یقین نـداري پـدرت در حوض پیـامبر صـلی الله علیه و آله به هر کس بخواهـد آب کوثر مینوشانـد انـدکی صبر کن تا از دست او آب بنوشـی، سپس شـمر (لعنه الله) به سنان گفت سرش را از پشت گردن قطع کن سنان گفت: بخدا سوگند چنین کاري نمیکنم اگر این کار را بکنم جـدش محمـد صـلی الله علیه وآله دشـمن من خواهـد شـد. پس شـمر (لعنه الله) خشـمگین شـد و بر روي سـینه امام حسـین علیه السلام  نشست و ریش مبارك حضرت را گرفت و خواست او را به شهادت برساند در این حال امام حسین علیه السلام  لبخند زد و فرمود: آیا مرا میکشـی و نمیدانی من کیسـتم؟ شمر گفت: من تو را به خوبی میشناسم، مادرت فاطمه زهرا علیهاالسلام است، پدرت علی مرتضـی علیه السلام  است و جدت محمد مصـطفی صـلی الله علیه و آله و دشـمن من خداي علی اعلی است. تو را میکشم و هیچ باکی هم ندارم، پس دوازده ضـربه شمشـیر به حضـرت زد و سپس سر از تن مبارك حضرت جدا نمود. خداوند متعال لعنت کند قاتلش و دشـمنانش را که با او جنگیدند و کسانی که با آن حضـرت دشـمنی کردند.

در لحظات اخر عمر شریف ایشان

شیخ صدوق (ره) در مجالس به اسـناد خود از علی بن الحسـین علیه السلام  نقل میکند فرمود: در لحظه هاي آخر دشـمنان خدا، سنان ایادي، شمر بن ذي الجوشن عامري (لعنهما الله) با مردانی از اهل شام به سوي حضرت آمدند و در کنار سر امام حسین علیه السلام  ایستادند و به یکدیگر گفتند: براي چه منتظر هستید به سوي این مرد حمله کنید، سـپس سـنان بن أنس ایادي (لعنه الله) آمد و ریش امام حسـین علیه السلام  را گرفت و با شمشـیر به حنجر امام میزد و میگفت: بخـدا من سـرت را جـدا میکنم و میدانم پسـر رسول الله صـلی الله علیه و آله هستی و از جهت پدر و مادر بهترین مردم روي زمین هستی.

در لحظات اخر ایشان

راوي میگویـد پس از اینکه سـر از تن امام جدا نمودند، در آسـمان غبار سـیاه و تاریکی به همراه بادي سـرخ آمد که هیچ چشـمی قادر به دیدن اطراف نبود و هیچ چیزي دیده نمیشد بحدي که لشگریان گمان کردند عذاب نازل شده است، ساعتی چنین بود سـپس برطرف شد. از هلال بن نافع نقل است گفت: من با اصحاب عمر بن سعد (لعنه الله) ایستاده بودم که فریاد گري ندا داد: امیر مژده اکنون شـمر، حسـین علیه السلام  را کشت. به میان سـپاه آمدم و به نزدیک قتلگاه رفتم، امام حسین علیه السلام  در حال جـان دادن بود. بخـدا هیـچ به خون غلتـانی چنین نورانی ندیـده بودم، آنقـدر نورانیت چهره و جمال امام مرا مشـغول و مبهوت خود کرده بود که در فکر شـهادت او نبودم. امام در آن حال آب طلبید، مردي گفت: بخدا حسـین جرعه اي  از آب نمینوشی تا به جهنم روي و از آتش و آهن مذاب آن بنوشـی. پس امام علیه السلام  فرمود: من به جهنم وارد شوم و از آتش و آهن مذاب بنوشم؟ هرگز بلکه من بر جـدم رسول الله صـلی الله علیه و آله وارد میشوم و بـا او منزل خواهم گزیـد در جایگاه صـدق نزد پادشاه توانا و از آبی خواهم نوشـید که رنگ و بوي آن تغییر نیابـد و به او شـکایت میکنم از آنچه در حق من مرتکب شدیـد و بر سـر من آوردید. پس همه دشـمنان که گویی در قلوب هیچ یک از ایشان ذره اي رحمت و شفقت وجود ندارد خشمناك شده و بر او حمله بردند و سر از تن او جـدا کردنـد در حالیکه با ایشان سـخن میگفت، از بیرحمی آنها تعجب کردم، خداونـد همه آنها را لعنت نمایـد و به ایشان گفتم: به خـدا، هرگز شـما را بر هیـچ کـاري یـاري نخواهم کرد. فهنـاك شـاق الی الحبیب حبیبه فـأراه منزلـۀ الأـعز الأـکرم من مبلغ الأملاـك أن محمـدا قعـد الغـداة علی ابنه للمـأتم و من المعزي الرسل بابن زعیمها و الـدین بابن مقیمه و المحکم أم هل دري الحرم المنیع جواده أن ابن سـیده طریـده مجرم أم هل تري علمت عزیزة أحمـد ذبح العزیز ولیتها لم تعلم

در مورد قاتل های ایشان

و در مجالس شیخ صدوق (ره) از امام علی بن الحسـین علیه السلام  روایت شده قاتل امام حسـین علیه السلام  سنان (لعنه الله) بود. در بحار از مناقب نقل است قاتل حضـرت امام حسـین علیه السلام  خولی بن یزید اصـبحی (لعنه الله) بود ولیکن مشـهور این است که شـمر بن ذي الجوشن (خزاه الله) قاتـل حضـرت بوده است، برخی قائـل هسـتند هر سه آنهـا قاتـل امـام بوده اند ولی احتمال اینکه شـمر و سـنان با هم قاتل حضـرت بوده باشـند بیشتر است و مؤیـد این نقـل سـخنی است که ابومخنف گفته: سـنان و شـمر (لعنها الله) به سوي ابن سـعد  ملعون آمدند و با ایشان سـر مبارك امام حسـین علیه السلام  بود، آن دو افتخار میکردند که امام حسـین علیه السلام  را کشته اند.

روایت آن حضرت از صورت لعن شده شمر لعنت الله)

در منتخب آمـده: قبل از آنکه شـمر (لعنه الله) به سوي امام حسـین علیه السلام  بیاید، امام از هوش رفته بود. چون به او نزدیک شد و بر سـینه امـام نشـست، امـام احسـاس سـنگینی نمود، فرمود: واي بر تو، کیستی که بر جائی به این گرانقـدري و عظمت نشسـته اي؟ آن ملعون گفت: من شـمر هسـتم. حضـرت فرمود: واي بر تو میدانی من چه کسـی هسـتم؟ آن ملعون پاسخ داد: تو حسـین بن علی علیه السلام  هستی، مادرت فاطمه زهرا علیهاالسـلام و جدت محمد مصـطفی صـلی الله علیه و آله است و امام فرمود: واي بر تو، حسب و نسب مرا میشناسـی و چرا مرا بکشـی؟ شـمر ملعـون گفت: اگر من تو را نکشم چه کسـی جـایزه کشـتن تو را از یزیـد بگیرد. حضـرت فرمود: کـدام بهتر است نزد تو، جایزه یزید یا شـفاعت جدم رسول الله صـلی الله علیه و آله در نزد پروردگار؟ آن ملعون پاسخ داد: نزد من ذره اي از جـایزه یزیـد از تو و جـدت دوست داشـتنی تر و پسـندیده تر است! امام حسـین علیه السلام  رو به آن ملعون کرد و فرمود: حالا که میخواهی مرا بکشی حداقل جرعه اي  آب به من بنوشان. آن لعین گفت: هرگز! بخدا یک قطره آب نخواهی نوشید تا اینکه طعم مرگ را ذره ذره بچشـی. امام علیه السلام  به آن ملعون فرمود: واي بر تو، صورت و سینه و شکم خود را براي من نمایان کن. آن ملعون چنین کرد. پوست بدنش سیاه و سفید و پیس بود و صورتی مانند سگها و خوکها داشت. امام حسین علیه السلام  فرمـود: جـدم رسـول الله صـلی الله علیـه و آلـه درست و راست سـخن گفته است. آن لعین گفت: جـدت چه گفته بـود؟ حضرت فرمود: به پدرم گفته بود: علی این پسرت را مردي میکشد که پوستش سیاه و سفید و پیس است و شبیهترین مردم به سگها وخوکهاست. شـمر (لعنه الله) از این سـخنان امام عصـبانی شد و گفت: حال مرا به سـگها و خوکها تشبیه میکنی، بخدا سـر تو را از قفا میبرم. سـپس امـام را به سـینه برگردانـد و از پشت سـر رگ هـاي گردن حضـرت را بریـد و سـر از تن امـام جـدا نمـود. ابومخنف میگوید: آن ملعون وقتی سر از تن امام جدا میکرد چنین میسرود: أقتلک الیوم و نفسی تعلم علما یقینا لیس فیه مغرم ان أباك خیر من تکلم بعد النبی المصطفی المعظم أقتلک الیوم و سوف أندم و ان مثواي غدا جهنم و هر ضربه ای که میزد حضـرت ندا میداد: وامحمدا، واجدا، واأبتاه واحسـنا واجعفرا واحمزتا واعقیلا واعباسا اي واي از بییار و یاوري.

در نحوه شهید شدن ایشان

در بحار از کتاب نوادر علی بن اسـباط از بعضـی علما نقل است: حضـرت امام محمد باقر علیه السلام  فرمود: پـدرم در روزي که پـدرش امام حسـین علیه السلام  کشـته شـد دل درد شدیـدي داشت و در خیمه بود. من میدیـدم که دوسـتان ما چگونه به همراه امام حسـین علیه السلام  میجنگیدنـد و از امام تبعیت میکردند. امام گاهی به سـمت راست دشـمن و گاه به سـمت چپ و گاهی نیز به قلب سپاه دشمن حمله میکرد. آن کافران امام حسین علیه السلام  را کشتند به طریقی که رسول الله صلی الله علیه و آله کشـتن سگها را هم به آن طریق نهی کرده و جایز نمیدانست. آنان امام حسین علیه السلام  را با شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا و غیره کشـتند و عاقبت نیز با اسب بر بـدن او تاختند.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد