از ورود به کربلا تا شروع جنگ

فرمانده شدن ابن سعد ملعون

مرحوم سـید (ره) میگویـد: عبیـداالله بن زیاد، عمر سـعد و یارانش را به جنگ با امام حسـین علیه السلام  خوانـد، آنها نیز قبول کردنـد و مردم را تحقیر و خوار کرد لـذا او را اطاعت کردنـد. عمر بن سـعد آخرتش را به دنیـایش فروخت، ابن زیاد  او را به ریاست جنگ با امام حسـین علیه السلام  منصوب کرد او هم پـذیرفت و براي جنگ با آنحضـرت خارج شـد.

روایت 1017

 مرحوم شـیخ مفیـد (ره) میگویـد: فرداي آن روز، عمر بن سـعد بن ابی وقاص با چهار هزار سوار به سوي کربلا حرکت کرد و در نینوا فرود آمد و عروة بن قیس احمسـی را نزد امام حسین علیه السلام  فرستاد و به او گفت: از او بپرس براي چه آمده و چه قصـدي دارد؟ عروة از کسـانی بود که به امـام حسـین علیه السلام  نـامه نوشـته بود، لـذا حیـا میکرد نزد امـام برود، عمر بن سـعد این مسـئولیت را بر عهـده هر یـک از رؤسـاي قبایـل میگـذاشت آنهـا بخـاطر نـامه اي که به امام نوشـته بودنـد خجالت میکشیدند، لذا کثیر بن عبدالله شعبی که سوار کاري ماهر بود و از چیزي روي گردان نمیشد گفت: مرا بفرست اگر بخواهی او را ترور میکنم، عمر گفت: نمیخواهم او را ترور کنی، فقط برو و بپرس براي چه آمـده؟ کثیر نزد امام حسـین علیه السلام  رفت، وقتی که ابو تمامه صیداوي (ره) او را دید به امام گفت: خداوند شما را حفظ کند بدترین مردم روي زمین آمده و او براي ریختن خون و ترور فرسـتاده اند، ابوتمامه جلو رفته و به او گفت: شمشیرت را بگذار و پیش امام حسین علیه السلام  برو گفت: به خدا و کرامتم قسم این کـار را نمیکنم من پیـک هسـتم و بخـاطر پیـامی به پیش شـما فرسـتاده شـده ام گـوش بدهیـد میگـویم اگر گـوش ندهیـد بـاز میگردم، ابوتمامه گفت: من شمشیرت را میگیرم بعدا تو حرفت را بگو، گفت: بخدا قسم نمیگذارم کسی به شمشیرم دست بزند، گفت: پیامی که آوردهاي به من بگو تا من به امام حسـین علیه السلام  برسانم من نمیگذارم تو به ایشان نزدیک شوي زیرا تو انسانی فاجر و فاسق هستی. کثیر نپذیرفت و به سوي عمر بن سعد برگشت و از آنچه واقع شده بود به او خبر داد. عمر بن سعد، قرة بن قیس حنظلی را خواست به او گفت: اي قرة نزد حسـین برو و از او بپرس براي چه آمده و چه قصدي دارد؟ قرة نزد امام حسـین علیه السلام  آمـد وقتی حضـرت او را دید پرسـید این مرد را میشناسـید؟ حبیب بن مظاهر گفت: او مردي از قبیله حنظله و خواهر زاده ما است و من او را به حسن رأي میشناسـیم گمـان نداشـتم در چنین جـائی او را ببینم، قرة پیش آمـد به امام سـلام داد و پیام عمر بن سـعد را رساند حضرت فرمود: مردم شهر شما کوفه نامه نوشته و مرا دعوت کرده اند حال اگر پشیمانند من برمیگردم، حبیب بن مظاهر به او گفت: واي بر تـو اي قرة چرا به سوي گروه سـتمگر میروي، این مرد را که پـدرانش همگی کریم و محترمنـد یـاري کن، قرة گفت: برمیگردم تـا جـواب پیـام را برسـانم آنگـاه بـبینم چه تصـمیمی میگیرم، به سـوي عمر بن سـعد برگشت و جـواب حضـرت را به او خبر داد عمر بن سـعد: گفت امیـدوارم خداوند ما را از جنگ و کشـتن امام حسـین علیه السلام  معاف بدارد، لذا به عبیـدالله بن زیاد نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم اما بعـد، من پیکی نزد حسـین فرسـتادم و از علت آمدنش جویا شدم، او گفته است: مردم این دیـار به من نـامه نوشـته و رسولاـنی فرسـتاده اند من هم دعوت آنهـا را پـذیرفته ام اگر از کار خود پشـیمانند و تصـمیم آنها عوض شده من حاضـرم برگردم. حسان بن زاید عبسـی میگوید: وقتی نامه عمرو بن سعد آمد من نزد عبیدالله بودم هنگامی که نامه را خوانـد چنین گفت: الآـن اذ علقت مخالبنـا به برجـوا النجـاة ولاـدت حین منـاص. به عمرو بن سـعد نوشت نـامه ات را خوانـدم و به مضمونش آگاه شدم، متعرض حسین شو تا او و تمام یارانش با یزید بیعت کنند هر گاه چنین کردند نظر ما اجرا شده است والسلام. وقتی جواب نامه به عمر بن سـعد رسـید، ترسـید از اینکه ابن زیاد  به غیر از جنگ رضایت ندهد.

روایت 1018

مرحوم شیخ مفید (ره) از محمد بن ابیطالب نقل میکند: ابن سـعد  با نامه ابن زیاد  متعرض امام حسـین علیه السلام  نشد زیرا میدانست امام حسـین علیه السلام  هیچگاه با یزیـد بیعت نخواهـد کرد. آورده اند: ابن زیاد  مردم را در مسـجد جـامع کوفه جمع کرد به منـبر رفت و گفت: شـما آل ابوسـفیان را آزموده اید و آنچنان که دوست میداشتید ایشان را یافته اید  و این امیرالمومنین یزیـد است که او را به حسن سـیرت و رفتـار پسـندیده و خوش برخورد بـا رعایـا شـناخته اید او اهل عطا و بخشـش است، در زمان حکومت او راه ها امن شـده که در زمان پدرش معاویه نیز چنین بود و این پسرش یزید است که پس از پدرش مردم را محترم میشمارد و آنها را با مال و ثروت غنی میکند و صـد برابر رزق و مال شـما را افزون مینمایـد یزید به من دسـتور داده تا عطایایش را در حق شـما بیشتر کنم و شـما را به جنگ با دشـمنش حسـین بفرستم، گوش فرا دهید و اطاعت کنید، سپس از منبر پائین آمد و به مردم هدایاي فراوانی داد و آنها را به جنگ با امام حسـین علیه السلام  فرسـتاد که در این کار یار و یاور عمر سعد باشند، اول کسی که با عده اي به سوي کربلا از کوفه خارج شد شمر بن ذي الجوشن (لعنـۀ الله علیه) بود که با چهار هزار نفر خارج شـد لشـگر ابن سـعد  نه هزار نفر شـد، پس از آن یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر، حصین بن نمیر سکونی با چهار هزار نفر و فلان مازنی با سه هزار نفر و نصر بن فلان با دو هزار نفر که مجموعا بیست هزار نفر شـد. پس از آن ابن زیاد  دنبال شـبث بن ربعی فرسـتاد که نزد ما بیا، ما تصـمیم داریم تو را به جنگ حسـین بفرستیم، شبث خود را به مریضـی زد خواست ابن زیاد  او را معاف بـدارد، ابن زیاد  براي او پیغام فرسـتاد، اما بعد: فرسـتاده ام به من خبر داده تو اظهار مریضـی کردي و من میترسم تو از آنهایی باشی که خداوند میفرماید (اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزؤون) اگر تو در اطاعت ما هستی هر چه سریعتر بیا، شبث بعد از عشاء نزد عبیدالله آمد تا اثر مریضی از چهره اش قابـل تشـخیص نباشـد. وقتی که داخـل شـد ابن زیاد  به او خوش آمـد گویی گفت و نزدیک نشانـد گفت: دوست دارم به جنگ این مرد حرکت کنی و ابن سـعد  را یاري کنی، شـبث بن ربعی گفت: اي امیر این کـار را میکنم و در انـدك زمانی سـی هزار نفر از سواره و پیاده براي جنگ آماده شد ابن زیاد  به عمر سـعد نوشت، من بی دلیل اینهمه جنگجو از سواره و پیاده براي تـو نفرسـتاده ام توجه داشـته بـاش که هیـچ صـبح و شـبی نیست مگر اینکه شب و فرداي آن روز خـبر کارهـایت نزد من است. ابن زیاد  ملعون، عمر بن سـعد را از روز شـشم محرم براي جنگ با امام حسـین علیه السلام  تحریک میکرد.

روایت 1019

ابومخنف میگوید: اول پرچمی که براي جنگ با امام حسین علیه السلام  حرکت کرد، پرچم عمر بن سعد بود که شش هزار سواره تحت فرمان او بود بعد از او شـبث بـن ربعی را خـواست و پرچمی به او داد که چهـار هزار نفر سـواره تحت فرمـان او بـود بعـد از آن عروة بن قیس ملعـون را خواست و پرچمی به او داد که چهار هزار نفر تحت فرمان او بود و بعـد از آن سـنان بن انس نخعی را خواست و او را فرمانده چهار هزار نفر سواره قرار داد، میگوینـد: سـی هزار نفر از مردم کوفه براي جنـگ بـا امـام جمع شدنـد که بین آنهـا از مردم شام و حجاز کسـی نبود لشـگریان حرکت کردند تا نزدیک خیمه گاه امام حسـین علیه السلام  مستقر شدند.

روایت 1020

مرحوم مجلسی (ره) گفت، محمد بن ابیطـالب میگویـد: حبیب بن مظاهر نزد امام حسـین علیه السلام  آمـد و گفت: یابن رسول الله این (اشاره به منطقه اي) قبیله بنی اسـد است که در نزدیکی ما است آیا اجازه میدهی نزد آنها بروم و ایشان را به یاریمان دعوت کنم؟ شاید خداوند به وسیله آنها دشمن را از شـما دفع کند، حضـرت فرمود: اجازه دادم، حبیب نیمه هاي شب بطور ناشناس حرکت کرد تا به آنها رسید او را شناختند که از بنی اسد است، گفتند: چه میخواهی گفت: من با بهترین خیر به سـراغ شـما آمده ام من آمده ام تا از شما بخواهم پسر دختر پیامبرتان را یاري کنیـد، او امروز در میان عـده قلیلی از مؤمنین است مردانی که هر کـدام بهتر از هزار مرد هسـتند و هیچگاه امام حسـین علیه السلام  را خوار و تسـلیم دشـمن نمیکنند، این عمر سـعد است که او را محاصره کرده است و شما قوم و عشیره من هستید آمدم تا خیر خواه شـما باشم اکنون در یاري امام حسـین علیه السلام  از من اطاعت کنید تا به شرافت دنیا و آخرت برسید، من به خـداي متعـال قسم میخورم که هیچکـدام از شـما در راه خـدا بـا پسـر دختر پیـامبر صـلی الله علیه و آله بـا صبر و بردباري به قتل نمیرسد مگر اینکه در علیین همنشـین و رفیق پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواهد بود. مردي از بنی اسد که نامش عبدالله بن بشر بـود پیش آمـد و گفت: من اول کسـی هسـتم که این دعـوت را میپـذیرم سـپس این چنین رجز خوانـد: قـد علم القوم اذا تواکلوا و أحجم الفرسان اذ تثاقلوا انی شـجاع بطل مقاتل کأننی لیث عرین باسل سپس مردانی از آن قبیله داوطلبی خودشان را اعلان کردند تا اینکه نود نفر شدنـد و حرکت کردند تا خود را به امام حسـین علیه السلام  برسانند در آن هنگام مردي از آن میان خود را به عمر بن سعـد رسانـد و او را خبر داد، عمر بن سـعد یکی از یارانش بنام »ازرق« را با چهارصد نفر سواره به سوي قبیله بنی اسد فرسـتاد تا بین آنها و لشگر امام حسین علیه السلام  حایل باشند عده اي  از قبیله بنی اسد  نیمه شب به قصد ملحق شدن به لشگر امام علیه السلام  حرکت کردند که لشـگریان عمر سعد در ساحل فرات بین آنها و بین لشگر امام حسین علیه السلام  مانع شدند، آنگاه با لشگر ابن سعد  جنگ سختی کردنـد، حبیب بن مظاهر به ازرق فریاد زد: واي بر تو، بر ما و بر تو چه شـده، ما را بحال خود بگـذار و برو، بگذار دیگري به جنگ ما بیایـد، اما ازرق از برگشـتن خودداري کرد، مردان بنی اسد  فهمیدنـد که توان مقابله با آنها را ندارند لذا به سوي قبیله خود فرار کردند نیمه هاي شب از ترس لشـگر ابن سـعد  به قبیله خود برگشته و بیتوته کردند و حبیب بن مظاهر به سوي امام حسـین علیه السلام  برگشته و آنچه را اتفاق افتاده بود خبر داد. حضرت فرمود: لا حول و لا قوة الا باالله.

روایت 1021

راوي میگوید: لشگر عمر بن سعد برگشت و بین فرات و لشـگر امام حسـین علیه السلام  حایل شد آنگاه تشـنگی بر امام حسـین علیه السلام  و اصحابش فشار آورد امـام علیه السلام  تیشـه اي برداشـت و جلـوي خیمـه زنـان آمـد و روي زمیـن نـوزده قـدم به سـوي قبله رفت سـپس زمین را حفر کرد چشـمه اي از آب خنک جاري شد، حضـرت از آن نوشـید و تمامی یارانش از آن نوشـیدند و سیراب شدند سپس آن چشمه را محو کرد دیگر کسـی اثري از آن ندیـد این خبر به ابن زیاد  رسـید پیش عمر بن سـعد فرسـتاد که: به من خبر رسـیده چاهی کنده و از آن آب درآورده خود و یـارانش همگی سـیراب شده اند با رسـیدن این نامه موضوع را بررسـی کن و مانع این کار شو و تا میتوانی بر آنها سـخت بگیر و نگذار آنها آب بخورند همچنان که نگذاشـتند عثمان آب بخورد، پس عمر بن سعد نهایت سخت گیري را بکار برد.

روایت 1022

مرحوم شـیخ مفیـد (ره) میگویـد: ابن زیاد  (لعنه الله) نامه دیگري نوشت و در آن نامه دسـتور داد به شدیـدترین وجه از آب جلوگیري کند، آن وقت عمر سـعد ملعون عمرو بن حجاج را با پانصد سواره فرسـتاد تا بر شـریعه فرود آمده و بین آب و لشگر امام حسـین علیه السلام  حایل شوند و از بردن حتی یک قطره آب مانع گردند و این موضوع سه روز پیش از شهادت شهداي کربلا بود، عبـدالله بن حصـین ازدي که با صـداي بلند گفت: اي حسـین، نمیبینی که آب همانند دل آسـمان است، بخدا قسم یک قطره هم از آن نخواهید خورد تا تشـنه بمیرید، حضـرت چنین نفرین کردند: پروردگارا او را تشـنه بمیران و هیچگاه او را نیامرز. حمید بن مسلم میگویـد: بخدائی که جز او خدایی نیست او را دیدم که آنقدر آب میخورد که شـکمش ورم میکرد سپس آن را اسـتفراغ مینمود و بـاز فریـاد میزد العطش، العطش و بـاز برمیگشت آب میخورد و… این حـالت از او زایل نشـد تا اینکه جانش درآمـد خداونـد او را رحمت نکنـد.

روایت 1023

مرحـوم شـیخ مفیـد (ره) میفرمایـد: محمـد بن ابیطـالب گفت: وقـتی تشـنگی بر امـام حسـین علیه السلام  شـدت گرفت برادرش عباس علیه السلام  را خواست و سـی سواره و بیست پیاده همراه او کرد و بیست مشگ با او همراه نمود نیمه شب براي آوردن آب به سوي فرات، حرکت کردنـد عمرو بن حجـاج گفت: شـما که هستیـد؟ یکی از یاران امام حسـین علیه السلام  که نامش هلال بن نافع بجلی بود گفت: من پسـر عموي تو هسـتم، آمده ام آب بخورم، گفت: بخور گوارایت باد، هلال گفت: واي بر تو چگونه میگویی آب بخورم در حالیکه امام حسـین علیه السلام  و یارانش از تشنگی میمیرند، عمرو گفت: راست گفتی امـا من به این کـار مـأمور و بایـد آن را دقیقا انجام دهم، هلال به اصـحابش فریاد زد: داخل فرات شویـد، عمرو نیز به یارانش دسـتور ممانعت داد، جنگ سـختی واقع شـد عده ای از یاران حسـین علیه السلام  وارد فرات شدنـد و مشـگها را پر کردنـد و عده اي مشـغول جنـگ شدنـد از اصـحاب امـام علیه السلام  هیچکس کشـته نشـد و همگی سـالم به اردوگـاه خـود برگشـتند و امـام حسـین علیه السلام  و تمامی اهل خیام و حرم او از آب سـیراب شدند و براي همین امر به حضـرت عباس علیه السلام  سـقاء گفته شد. سپس امام حسـین علیه السلام  کسـی را نزد عمر سعد فرستاد و فرمود: میخواهم با تو صحبت کنم امشب بین دو لشگر براي دیدار بیا، عمر سعد با بیست نفر از لشـگر خود خارج شد امام حسـین علیه السلام  نیز با بیست نفر حرکت کرد وقتی به یکدیگر رسـیدند حضرت به یارانش فرمود از آنها فاصله بگیرید و فقط برادرش عباس و پسرش علی اکبر ماندند، عمر سعد ملعون نیز به همراهانش گفت: دورتر قرار بگیرند و تنها پسـرش حفص و غلامش باقی ماندند. امام حسـین علیه السلام  به او گفت: واي بر تو اي عمر سـعد چگونه از خدائی که به سوي او خواهی رفت نمیترسی آیا میخواهی با من جنگ کنی در حالیکه میدانی من پسر چه کسی هستم این مردم را رها کن و با من باش که راه نزدیک شدن به خدا همراهی با من است، عمر سعد گفت: میترسم خانه ام را خراب کنند، فرمـود، من برایت میسـازم، گفت: میترسم املاـك مرا مصـادره کننـد، فرمـود: من بهـتر و بیشـتر را از مـال خـودم در حجـاز به تو میدهم، گفت: براي اهـل و عیـالم میترسم، امـام علیه السلام  سـاکت شـد و دیگر چیزي نگفت و برگشت در حالیکه میگفت: اي بیچاره بزودي در بستر تو را میکشند و خداوند روز قیامت تو را نمیبخشد، بخدا قسم امیدوارم از گندم عراق چیز زیادي نصیب تو نشود، ابن سـعد  از روي تمسـخر به این سخن امام علیه السلام  گفت: اگر گندم نصیبم نشد از جوي عراق میخورم.

روایت 1024

مرحوم شیخ مفید (ره) آورده است: عمر بن سـعد به مقر خود برگشت و به عبیـدالله بن زیاد نوشت: اما بعـد، خداوند آتش جنگ را خاموش کرد و توافق بـدست آمـد و امور امت را اصـلاح نمود، این حسـین حاضـر است به همانجایی که آمده برگردد یا به مکان دیگري مراجعت نمایـد و همانند سایر مسـلمانان زندگی کند یا نزد امیرالمؤمنین یزید برود و دست در دسـتش بگذارد تا ببینیم نظرشان چیست و این قضـیه رضایت تو را جلب و صلاح امت را بدنبال دارد. وقتی عبیداالله نامه را خواند، گفت: این نوشته اي است خیر خواهانه و از روي محبت به قوم و طایفه، شمر بن ذي الجوشن ملعون برخاست و گفت: آیا این سخن را تو میپذیري در حالیکه او به سرزمین تو آمده و در کنار تو میباشـد بخدا قسم اگر از اسـتان تو خارج شود و دست او را در دست تو قرار ندهد از توان و قدرت تو بالاتر میشـود و تو به عجز و نـاتوانی می افـتی و دیگر نمیتوان او را به این وضـعیت درآورد، این فرصت را به او مـده او و یـارانش تحت فرمـان تو برآینـد، اگر مجـازات کردي به مجازات کردن شایسـته تري و اگر بخشـیدي باز بنفع توست، ابن زیاد  گفت: درسـت است هیـچ نظري را بر نظر تو ترجیـح نمیدهم، با این نامه به سوي عمر سـعد حرکت کن و بگو: حسـین و اصـحابش را بگوید تا به فرمـان من درآینـد، اگر قبول کردنـد آنهـا را تسـلیم شـده به سوي من بفرست و اگر خودداري کرد با آنها بجنگیـد، اگر عمر سـعد پذیرفت تحت فرمان او باش و از او اطاعت کن و اگر از جنگ با حسـین خودداري کرد پس تو فرمانده لشگر هستی، گردن عمر بن سعـد را بزن و سـرش را براي مـن بفرست. و به عمر سـعد هم نـوشت: من تـو را نفرسـتاده ام که از حسـین دفـاع کنی، یـا موضـوع را طولاـنی کنی، یـا براي سـلامتی و زنـده مانـدنش التمـاس کنی، یـا از او عـذر خواهی کنی و یا نزد من از او شـفاعت کنی، ببین اگر حسـین و یارانش تحت فرمان من درآمدند آنها را تسـلیم و به سوي من بفرست و اگر از فرمان من خودداري کرد بر آنها بتاز و آنها را بقتل برسان و قطعه قطعه کن زیرا که آنها مسـتحق چنین رفتاري هسـتند، هر گاه حسین را به قتل رساندي با سواران، پشت و سینه او را لگد مال کن زیرا او ظالمانه برخواسـته و فکر نمیکنم این کار پس از مرگ ضرري و عقابی داشته باشد. اما این سخن را به تو گفته باشم اگر حسـین را بکشی و از دستورات ما اطاعت کنی تو را پاداش افراد حرف شنو و مطیع خواهم داد و اگر از دستورات ما خودداري میکنی پرچم مـا را و لشـگر مـا در اختیـار شـمر بن ذي الجوشن قرار بـده که ما او را به دسـتورات خودمان مأمور کردیم والسـلام. پس شـمر ذي الجوشن بـا نـامه ابن زیاد  به سوي عمر سـعد حرکت کرد وقتی نزد عمر سـعد رسـید و نامه را خوانـد عمر سـعد ملعون گفت: تو را چه شـده واي بر تو خداونـد تو را به مقصودت نرسانـد و پیامت را زشت نمایـد، بخدا قسم من گمـان میکنم تو ابن زیاد  را از آنچه که من نوشـته بودم نهی کردي و کار مرا خراب کردي، بخـدا قسم حسـین تسـلیم نمیشود ولو کشـته شود، پس شـمر گفت: به من بگو چه تصمیمی داري، از دستورات امیر اطاعت میکنی و با دشمنانش جنگ مینمایی در غیر اینصورت برو کنار، و بین من و لشـگر فاصله میانداز، عمر سعد گفت: نه، تو پستتر از آنی که فرمانده باشی، من خود فرماندهی را به عهده میگیرم تو فرمانده پیاده نظام باش.

روایت 1025

در کتاب تظلم الزهراء از مناقب نقل کرده: قبلا حکم حکومت ري را براي او نوشته بود عمر سـعد در مذمت کار خود و علاقه اش به حکومت ري اشـعاري را میخواند که پس از کشـتن او توبه میکنم و به حکومت ري که نهـایت آرزوي منست نیز میرسم و خـدا رحمن و رحیم است گناهم را میبخشـد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد