آنچه صبح عاشورا واقع شد تا آنکه امر به جنگ منجر شد

روایت 1040

وقتی صبح عاشورا شد امام حسین علیه السلام  اصحابش را جمع نمود (بنا به گفته مرحوم سـید در لهوف از قول امام باقر علیه السلام ) جمعا چهل و پنـج نفر سواره و یکصـد نفر پیاده بودنـد. و ابن نما در مثیر الاـحزان نیز همین قول را آورده است. در بحـار از محمـد بن ابیطالب نقل شـده: سـی دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بوده اند. و در بعضـی روایات هشـتاد و دو نفر پیاده بودند.

روایت 1041

شـیخ مفید (ره) گوید: امام حسـین علیه السلام  بعد از نماز صبح اصحابش را گرد آورد سی و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بودند. زهیر بن قین در میمنه و حبیب بن مظاهر در سمت چپ بودند و پرچمش را به عباس بن علی علیه السلام  داد خیمه ها پشت سر اصحاب قرار گرفته بود امام علیه السلام  دستور داد هیزم و بوته در خندق هاي اطراف خیمه ها که کنده بودند بریزند و آن را آتش بزنند تا دشـمن نتواند از پشت سـر آنها هجوم بیاورد. صبح روز عاشورا عمر سـعد ملعون لشـگر خود را جمع کرد و به سوي امام حسـین علیه السلام  حرکت کرد میمنه لشگر عمر بن سعد، عمرو بن حجاج ملعون و میسره شمر بن ذي الجوشن ملعون بود، فرمانده سواران عروة بن قیس و فرمانده پیاده ها شبث بن ربعی و پرچم در دست غلاـمش دریـد بود.

روایت 1042

در بحـار از محمـد بن ابیطـالب نقل است تعـداد لشـگر عمر سـعد ملعون بیست و دو هزار نفر بود، و در روایتی منسوب به امـام صـادق علیه السلام ، تعـدادشان سـی هزار نفر بود. ابومخنف در مقتـل خود میگویـد: آن ملعونین هشـتاد هزار سواره از اهـل کوفه بودنـد که در میـان آنهـا از مردم شـام و حجـاز نبود سـپس عمر سـعد ملعون یـارانش را جمع کرد و به سـمت راست و چپ دسـتور حمله داد، در سـمت راست شـمر بن ذي الجوشن را با بیست هزار سوار و در سمت چپ خولی بن یزید اصبحی ملعون را با بیست هزار سوار دیگر قرار داد و خود با بقیه لشگر در وسط قرار گرفت.

روایت 1043

مرحوم شیخ مفید (ره) میگوید، از علی بن الحسـین علیه السلام  نقل است فرمود: لشگر به سوي امام حسین علیه السلام  حرکت کرد امام دستانش را بلنـد کرد و گفت: پروردگـارا، تو در هر گرفتـاري و ناخوشـی تکیه گـاه من هسـتی و در سـختیها امیـد من هستی و در هر پیش آمـدي تو بر من اطمینـان و آرامش نـازل میکنی چه بسـا گرفتاریهـایی که دلهـا بیتاب، چاره ها کم و دوسـتان بیوفا و دشـمنان پر جرأت شده و من به تو پناه جسـتم و از تو کمک خواسـتم و از غیر تو اعراض کردم پس تو مشکل مرا حل کردي و راه نجات پیش پـاي من قرار دادي، تو ولی تمـام نعمتهـا بر من هستی و صاحب تمام خوبیها هستی و منتها علاقه من به توست. لشـگریان ابن سـعد آمدنـد و در اطراف خیمه ها حسـین علیه السلام  جولان دادند دیدند خندق پیش رویشان است و آتش شـعله میکشد شـمر ملعون با صداي بلند فریاد کشـید: اي حسـین پیش از آنکه قیامت برسد به آتش تعجیل کردي؟ حضـرت پرسـیدند: این کیست؟ شمر بن ذي الجوشن است؟ گفتند: بلی، حضـرت فرمود: اي پسر بز چران تو به افتادن در آن آتش سزاوارتري. مسلم بن عوسجه خواست با تیري او را بزنـد حضـرت فرمود: این کـار را نکن تـا آنها ابتـدا تیر بیندازنـد زیرا این فاسق از دشـمنان خـدا و از سـتمگران بزرگ است و خداونـد به او مهلت و میـدان داده سـپس فرمود: به سوي او تیر نیانـداز دوست ندارم جنگ را ما آغاز کنیم.

روایت 1044

فاضل از قول محمـد بن ابیطالب نقل میکنـد: یاران عمر سـعد سوار شدنـد و از این سو مرکب امام حسـین علیه السلام  را آوردند و حضـرت سوار شد و در مقابل لشـگر عمر سـعد با تعدادي از اصـحاب ایسـتاد، و بریر بن خضـیر پیش روي امام علیه السلام  بود حضـرت به او فرمود با این جماعت صـحبت کن، بریر پیش رفت و گفت: اي مردم از خدا بترسـید این امانت پیامبر خدا صـلی الله علیه و آله اسـت که پیش روي شـما ایسـتاده و اینان عترت او، اهل بیت و فرزنـدان او هسـتند، شـما به چه دلیل و مدرکی به جنگ او آمده اید، و چه منظوري داریـد؟ گفتنـد: میخواهیم از دسـتور امیر عبیـدالله بن زیاد اطاعت کنند در غیر این صورت دسـتور او را درباره اینها اجرا کنیم، بریر گفت: چرا نمیگذارید از همانجا که آمده اند بازگردند، واي بر شـما اي مردم کوفه آیا فراموش کرده اید نامه هایی را که به او نوشتیـد و پیمان هایی که با او بسـتند و خدا بر آن شاهد گرفتند؟ واي بر شـما، اهل بیت پیامبرتان را دعوت کردید و گفتید جان خود را فدایشان میکنیم، آنها به دعوت شـما آمدند حال میخواهید او را به ابن زیاد  تسـلیم کنید و آب را بر آنها حرام میکنید چه بـد رفتاري است که بعـد از پیامبرتان با ذریه و فرزنـدان او میکنید، خداوند روز قیامت شـما را سـیراب نکند چه بد جماعتی هستید شما. یک نفر از آن میان گفت: ما نمیدانیم چه میگویی، بریر گفت: شـکر خداي را که ما را داناتر و درك ما را بیشتر از شـما قرار داده و بینش مـا را در مورد شـما افزوده، پروردگـارا من از عملکرد این جماعت، نزد تو اظهار برائت مینمایم، پروردگارا وحشت و ترسشان را در دل یکدیگر بینداز تا آن هنگام که تو را ملاقات میکنند و تو بر آنها غضبناك هستی و آنان به سوي بریر تیر اندازي کردنـد، بریر بازگشت، امام حسـین علیه السلام  جلـو آمـد تـا روبروي آن قوم ملعون ایسـتاد و به آن مردم نابکـار که همانند سیل بودند نگاه کرد. عمر سعد ملعون را که در میان لشگر کوفیان ایستاده بود دید.

روایت 1045

شیخ مفید (ره) میگوید، امام علیه السلام با صداي بلند فرمود: اي اهل عراق (در حالیه اغلب میشـنیدند): اي مردم سخنم را بشنوید عجله نکنید تا شما را موعظه کنم به آنچه که شـما بر من حق داریـد تا حجت را بر شـما تمام کرده و هیـچ عذري باقی نماند اگر باانصاف با من رفتار کردید فبها و اگر هم با انصاف رفتار نکردید به آراء خود عمل کنید تا تصـمیمتان موجب پشیمانی شما نباشد آنگاه به من حمله آوردید و مرا مهلت ندهید که همانا: »ان ولی الله الذي نزل الکتاب و هو یتولی الصالحین«، سـپس حمد خدا را بجا آورد و خدا را آنچنان که باید یاد کرد و بر پیامبر صلی الله علیه و آله و ملائک خدا و بر پیامبران درود فرستاد و چنین کلام رسایی پیش از آن و نه بعد از آن از هیچ گوینده اي شنیـده نشـده. سـپس فرمود: اما بعد به نسب من توجه کنید من که هسـتم، سـپس به خود رجوع کنید و آن را مورد عتاب قرار دهید ببینید آیا کشتن من و بی احترامی به من صلاح شما است؟ آیا من پسر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله شما نیستم؟ آیا پسر جانشین و پسـر عموي پیامبرتان نیسـتم؟ پـدر من اول مؤمنی بود که رسول خـدا صـلی الله علیه و آله را به آنچه از سوي خدا آورده بود تصدیق نمود، آیا حمزه سیدالشـهدا عموي من نیست؟ آیا جعفر که با دو بال در بهشت پرواز میکند عموي من نیست؟ آیا این سخن رسول خـدا صـلی الله علیه و آله درباره من و برادرم که فرمود: اینها دو آقاي جوانان بهشـتند، به شـما نرسـیده؟ اگر سـخنان مرا تأییـد کنید بدانید که راست و حق است و به خدا قسم از وقتی دانسـتم خداوند دروغ گویان را دشـمن میدارد دروغ نگفته ام و اگر مرا تکذیب کنید در میان شما کسانی هستند که این سخنان را به شما خبر بدهند از جابر بن عبدالله انصاري، اباسعید خدري، سهل بن سـهل ساعدي، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید، آنان این سخنان را درباره من و برادرم از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده اند آیا این سـخنان براي خودداري شـما از ریختن خون من کافی نیست، شـمر بن ذي الجوشن ملعون گفت: اگر بدانید او چه میگویـد خواهیـد دید که او به نفع خود خدا را بندگی میکند حبیب بن مظاهر گفت: اي شـمر به خدا قسم من تو را میبینم که به هفتاد طمع و فریب اظهار بندگی میکنی و شـهادت میدهم راست میگویی که نمیفهمی او چه میگوید زیرا خداوند بر دل تو مهر زده، سـپس امام حسـین علیه السلام  فرمود: اگر به گفته هاي من تردید دارید آیا شک دارید که من پسـر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله شـما هسـتم بخدا قسم بین مغرب و مشـرق کسـی جز من پسـر پیغمبر صلی الله علیه و آله شما نیست نه در میان شما و نه در میان قبایل دیگر، واي بر شـما آیا کسی از شما را کشته ام که خونش را از من مطالبه میکنید، یا مال شما را از بین برده ام که آن را از من میخواهیـد یـا زخمی بر کسـی وارد کرده ام میخواهیـد قصاص کنیـد، همهمه کردنـد تا امام علیه السلام  سـخن نگویـد. آنگاه امام علیه السلام  ندا کرد: اي شـبث بن ربعی، اي حجار بن بجر، اي قیس بن اشـعث و اي یزید بن حریث مگر شـما به من ننوشتید میوه ها رسـیده و باغهـا سـرسبز شـده؟ اکنون با لشـکر مجهز از من اسـتقبال میکنیـد؟ قیس بن اشـعث گفت: ما نمیدانیم چه میگویی؟ در مقابل فرمان ابن زیاد  تسلیم باش زیرا آنها جز خیر شما را نمیخواهند، حضرت فرمود: نه، بخدا قسم، با دست خود ذلت را نمیپذیرم و ماننـد بردگان در مقابل شـما اعتراف نمینمایم. بأبی أبی الظیم لا یعطی العـدي حـذر المنیـۀ منه فضل قیادي بأبی فریدا أسـلمته ید الردي فی دار غربته لجمع أعـادي سـپس حضـرت فرمودنـد: اي مردم به پروردگارم و پروردگار شـما پناه میبرم، و به خداي خود و خداي شما از هر متکبر کافر به روز قیامت، پناه میبرم سپس حضرت مرکبش را برگرداند و به عقبۀ بن سمعان فرمود: مرکب مرا ببند دشمن به سوي حضرت یورش برد.

روایت 1046

ابوالفرج یوسف بن عبدالرحمن بن جوزي در تاریخش میگوید: هشام بن محمد گفته: وقتی امام حسـین علیه السلام  دید آنها بر قتلش اصـرار دارند قرآن را روي سـر گذاشت و ندا داد: حاکم بین من و شما کتاب خدا و جدم رسول خدا صـلی الله علیه و آله، اي مردم براي چه خون مرا حلال میدانید مگر من پسـر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله شما نیسـتم؟ مگر سـخن جدم درباره من و برادرم که فرمود اینها دو آقاي جوانان بهشتند، به شما نرسیده است؟ اگر سخن مرا باور نمیکنید از جابر و زید بن ارقم و ابوسعید خدري بپرسید آیا جعفر طیار عموي من نیست، شمر ملعون ندا داد؛ الآن تو را روانه جهنم میکنم، امام حسین علیه السلام  فرمود: الله اکبر جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به من خبر داد، در خواب دیدم گویا سگی خون اهل بیتم را مینوشد و آن جز تو نیست، شمر گفت: من خدا را به منافع خودم بندگی میکنم، تو هر چه میخواهی بگو.

روایت 1047

در بحار از مناقب باسـنادش از عبـدالله بن محمد بن سـلیمان بن عبدالله بن الحسن از پدرش از جدش از عبدالله نقل شده: وقتی عمر سـعد ملعون لشـگر خود را براي جنگ با امام حسین علیه السلام  آماده کرد و آنها را منظم و بترتیب قرار داد و پرچمها را در مکان هاي خود نصب کرد افرادي کـه بایـد در سـمت راست و چپ لشـگر قرار میگرفتنـد تعیین کرد سـپس به آن گروه که در قلب لشـگر بودنـد گفت: محکم باشید و از هر طرف حسین را محاصره تا مثل حلقه در اطراف او باشید، امام حسین علیه السلام  خارج شد پیش آن مردم آمد، همه آنها ساکت شدنـد عده اي  خواسـتند سـکوت را بشـکنند، به آنها فرمود: واي بر شـما چرا ساکت نمیشوید تا سـخنانم را گوش دهید من شـما را به راه خیر دعوت میکنم، هر کس سـخنانم را قبول کنـد هدایت میشود و هرکس مخالفت کند به هلاکت میافتد شما که از دستور من سرپیچی میکنید و به گفته هاي من گوش نمیدهید بخاطر آنست که شکم خود را از حرام پر کرده اید و قلبتان مهر خورده و قفل شـده. واي بر شـما چرا ساکت نمیشویـد؟ چرا به سـخنان من گوش نمیکنید؟ آنگاه لشـگریان عمر سـعد ملعون یکـدیگر را سـرزنش کردنـد و گفتند: ساکت باشـید، امام حسـین علیه السلام  برخاست و فرمود: نفرین بر شـما اي جماعت خیر نبینید به هنگام تحیر و سـرگردانی از ما کمک خواستید حال که به یاري شـما آمده ایم شمشـیرهایتان را براي گردن ما تیز کرده اید، و آتش جنگ و فتنه را بر ما میریزید که دشـمن ما و شـما آن را روشن کرده، بر روي اولیائتان لشگر آراستید و بدون رعایت حق و عـدالت دست دشـمنانتان علیه اولیائتان شده اید آرزوي شـما از دنیا جز حرام چیز دیگري نیست که به آن برسـید و به زنـدگی ناچیز دنیاي خود بدون اینکه از جانب ما براي آن حادثهاي پیش آید یا کاري که فایدهاي براي ما داشـته باشد طمع کردید چرا واي بر شـما نباشد، با ما دشـمنی کردید، ما را ترك نمودید و علیه ما مسـلح شدید. هنوز شمشـیري کشیده نشده و دلها آرامش دارد و راي خردمنـدانه روشن است اما در حمله به ما عجله کردیـد، هماننـد پرواز مگس و هماننـد مردان سـبک، ادعاهایی کردید، پس زشتی بر شـما باد زیرا شـما از طاغوتیان این امت هستیـد و گروه هایی پراکنـده و مخالف و نادیـده، گیرنـده قرآن و دم شـیطان هستیـد زمینه سـاز گنـاه و تحریف کننـده قرآن و نابود کننـده سـنت و کشـنده اولاد انبیاء و عترت اوصـیاء میباشـید و نسب شـما از زناست که دور هم گرد آمده اید و اذیت کننـده مؤمنین و حامیان رهبران مسـخره کننـده قرآن، شـما فرزندان غارتگرانی هستید که پیروان آنها به شـما تکیه دارنـد. از یاري ما دست برداشتیـد، آري بخدا قسم شـما در بیوفایی و خوار کردن مشـهور هستند بیوفائی شما ریشه در ذات شما دارد اصول و فروع شما بیوفایی را ارث برده و در دلهایتان جا کرده و بر قلبهایتان بیوفایی پرده کشـیده، شـما بر بیننـدگان خبیثترین موجودات، براي دشـمن شمشـیر و براي غاصـبان لقمهاي راحت هستیـد، لعنت خـدا بر پیمـان شکنانی که بعد از قبول ایمان آن را نقض کردند، شما خداوند را بر خودتان کفیل قرار دادید. بخدا قسم شما همانها هستید، بدانید که آن زنازاده فرزنـد زنازاده (ابن زیاد ) مرا بین متاع جزئی و ذلت مخیر کرده و هیهات که من دنیاي پست را انتخاب کنم، خـدا و رسول خدا صلی االله علیه و آله و اجداد طاهرین من و دامنهاي پاك گذشتگانم ابا دارد، غیرت و مردانگی و نفوس قدسی ما زیر بارننـگ نمیرود. آري جایگـاه افراد لئیم شایسـته بزرگواران نیست بدانیـد من شـما را از عملکرد زشـتتان بر حـذر داشـتم و شـما را ازعذاب الهی ترساندم. من با خانواده و امکانات و یاران اندك آمده ام. سـپس حضرت این شعر را خواند: فان تهزم فهزامون قدما و ان نهزم فغیر مهزمینـا و مـا ان طبنـا جبـن ولکن منایانـا و دولـۀ آخرینـا بدانیـد پس از این (کشـتن من) جز غم و انـدوه چیزي براي شـما نمیمانـد تا دور زمانه سـر رسـد. پدرم از جدم صـلی الله علیه و آله با من این عهد را بسـته اند پس تمام نقشه ها و شـرکایتان را جمع کنید و تمام فریبهایتان را بکار بندید و به من مهلت ندهید توکل من به پروردگار خودم و پروردگار شـماست. هیچ جنبنده اي نیست مگر اینکه خدا او را خواهد گرفت. (ان ربی علی صـراط مستقیم« پروردگارا باران را از آنها قطع کن و مانند زمان یوسف قحطی را بر آنـان بفرست غلامان ثقیف را بر آنها مسـلط کن تا آنها را با مرگ سـیراب کننـد تا کسـی از آنها را باقی نگـذارد و آنها را بقتل برساند و انتقام مرا و اولیاء مرا و انتقام اهل بیت و پیروان مرا از آنها بگیرد زیرا آنها مرا فریب داده و به ما دروغ گفتند و ما را خوار نمودند. تو پروردگار ما هستی به تو توکل کرده و انابه نموده و به سوي تو برمیگردیم. مهما نسـیت فلا أنسی الحسین وقد کرت علی قتله الأفواج و الزمر کم قام فیهم خطیبا منذرا و تلا آیا فما أغنت الآیات و النذر سـپس امام علیه السلام  فرمود: عمر سعد کجاست؟ بگوئید بیاید عمر سـعد را خبر کردند ولی او اکراه داشت پیش روي امام بیاید، حضرت فرمود: اي عمر تو مرا میکشی و گمان میکنی زنا زاده پسـر حرامزاده تو را والی ري و گرگان (گلسـتان) میکنـد بخـدا قسم گنـدمش گیر تو نمیآید و این را با قاطعیت میگویم، آنچه میخواهی انجام بـده اما بدان پس از من نه در دنیا و نه در آخرت روي خوشـی را نمیبینی من میبینم سـر تو را بالاي چوب کرده اند و بچه ها با سـنگ آن را میزنند و بین خودشان مسابقه گذاشـته و آن را هدفگیري مینمایند، عمر سعد از سخنان حضرت خشمگین شد و صورتش را از حضرت برگرداند و به لشگرش گفت: چرا ایستاده اید و نگاه میکنید دسته جمعی حمله کنیـد که لقمهاي بیش نیست، سـپس امـام علیه السلام  مرتجز مرکب رسول خـدا صـلی الله علیه و آله را خواست و به آن سوار شد.

روایت 1048

در امالی شـیخ صدوق (ره) از حضـرت علی بن الحسـین علیه السلام  نقل نموده: امام علیه السلام  لشـگرش را به حالت آمادگی نظامی درآورد و دسـتور داد گودالی که در اطراف اردوگاه بصورت خنـدق حفر کرده بودنـد آن را با آتش پر کردند تا دشـمن از یک سمت با آنها جنگ کند، مردي از لشگر عمر بن سعد به نام ابن ابیجویریۀ مزنی جلو آمد وقتی نگاهش به آتش افتاد دستانش را محکم بهم زد و گفت: یـا حسـین و یـاران حسـین من شـما را به آتش بشـارت میدهم در حـالیکه در دنیا به آن عجله کرده اید. امام حسین علیه السلام  فرمود: این مرد کیست؟ گفتند: ابن ابیجوبریۀ مزنی، حضرت فرمود: خدایا در دنیا عذاب آتش را به او بچشـان، در این هنگام اسـبش رم کرد و او را به داخل همان آتش انـداخت، و سوخت سـپس مرد دیگري از لشـگر عمر بن سعـد خارج شد که نامش تمیم بن حصـین فرازي بود با صداي بلند گفت: اي حسـین، اي یاران حسـین، آیا میبینید که چگونه آب فرات مثل شکم ماهی برق میزند بخدا قسم قطرهاي از آن نمینوشید تا مرگ را با بیتابی بچشید. حضرت فرمود: این مرد کیست؟ گفتنـد: تمیم بن حصـین است. حضـرت فرمود: این مرد و پـدرش اهل عذابند، پروردگارا این مرد را همین امروز از تشـنگی هلاك کن، در همان لحظه تشـنگی شدیـد او را به حال خفگی انـداخت از اسب به زمین افتاد و زیر سم اسـبش کشـته شـد. مرد دیگري از لشـگر عمر بن سـعد خـارج که نـامش اشـعث بن قیس کنـدي بود گفت: اي حسـین بن فـاطمه علیهاالسـلام تو چه برتري از دیگران داري؟ حضـرت این آیه را تلاوت فرمود: (ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریه بعضها من بعض) سپس حضـرت فرمود: بخدا قسم محمد از آل ابراهیم است و عترت هدایتگر از آل محمد صـلی الله علیه و آله است، حضرت پرسید این مرد کیست؟ گفتنـد: محمـد بن اشـعث بن قیس کنـدي است، حضـرت سـر به سوي آسـمان بلنـد کرد و گفت: خدایا محمد بن اشـعث را همین امروز چنان خوار و ذلیل بگردان که تا روز قیامت عزت نبینـد، عارضه اي بر او وارد شد از لشـگر براي قضاء حاجت خارج شد خداوند عقربی را بر او مسـلط کرد و او را نیش زد محمد بن اشـعث با عورت باز و متعفن مرد.

روایت 1049

همچنان تشـنگی بر امام حسـین علیه السلام  و یارانش شـدت پیـدا میکرد. در منتخب آمـده: امام علیه السلام  برادرش عباس علیه السلام  را خواست و فرمود: برادرانت را جمع کن و چـاهی بکن، آن حضـرت نیز اینکار را کرد اما بعلت نداشـتن آب آن را پر کرد، چاه دیگري کند و آن نیز بعلت عدم وجود آب پر کرد. عطش آنها بیشتر شد. در معجزات امام حسـین علیه السلام  گذشت که هر گاه تشنگی به امـام و یارانش شدیـد میشـد با صـداي بلنـد میفرمود: هر کس تشـنه است پیش من بیایـد مردي از یاران حضـرت پیش میآمـد و حضـرت انگشت سبابه خود را در کف دست یکی از آنـان قرار میداد یکی یکی میآمدنـد و آب مینوشـیدند تـا سـیر آب شوند یاران حضـرت به یکدیگر میگفتند: بخدا قسم نوشیدنی خوردیم که هیچکس تاکنون نخورده است.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد