در منتخب آمده: پسـر احترام مادرش را نگاه نداشت موضوع را از او سوال کرد بر سـر او فریاد کشید و دربارهي آن قضیه با مادرش بگو مگو کرد مادر از او قول گرفت به کسـی نگویـد آنگـاه موضوع را به او گفت، پسـر مکر خود را پنهـان کرد. صـبح طوعه آب وضو براي مسـلم برد و گفت: مولاـي مـن امشـب نخوابیــدي، حضــرت فرمـود: لحظـهي کوتـاهی خـوابم برد در خـواب عمـویم علی علیه السلام را دیـدم بـه من میفرمود:عجله کن، عجله کن، من فکر میکنم آخرین روز زنـدگیم باشـد. مرحوم مفیـد میگویـد: وقتی مردم از اطراف مسـلم بن عقیل پراکنده شدند ابنزیاد از بالاي قصـر نگاهی کرد و گفت: سـر و صداي یاران مسـلم را نمیشـنوم بروید جستجو کنید کسی را نیافتنـد، گفت: دقت کنیـد شایـد در تاریکی هسـتند و براي شـما کمین کرده باشـند پس در سایه منارهي مسـجد جنگ کنید تا آنها مشـعل بـدست گیرنـد و دیـده شونـد، آرام آرام داخل مسـجد شدند تا به منبر رسـیدند اما کسـی را ندیدند، به ابنزیاد اطلاع دادند طرفداران مسـلم متفرق شده اند در مسـجد را باز کردند ابنزیاد وارد مسـجد شد و بر منبر بالا رفت و یاران ابنزیاد تا پاسـی از شب، گذشـته نشسـتند، به عمرو بن نـافع دسـتور داد در شـهر نـدا دهـد ذمه مـا از نگهبانـان، از افراد سرشـناس یـا کسـانی که به جنـگ ما برخاستند برداشته شد… ساعتی نگذشت مسجد پر از جمعیت شد دستور داد جار بزنند، الصلاة، الصلاة. نماز را اقامه کرد و محافظان را پشت سـر گـذاشت و دسـتور داد هر کس وارد میشود مواظبش باشـند و با جماعت نماز را خواند بعد منبر رفت و حمد و ثناي خداوند را به جاي آورده و گفت: اما بعد ابنعقیل سـفیه و نادان به این شـهر آمده، دیدید که درصدد مخالفت و تفرقه بود پس از کسـی که مسـلم را در خـانه او بیـابیم و از کسـانی که او را یـاري کننـد ذمه خـدا را از آنهـا برداشتیم و خونبهـاي کشـته شدگان بر عهده او است، مردم از خدا بترسـید و اطاعت و بیعت خدا را پایبند باشـید و سـر خود تصـمیم نگیرید، اي حصین بن نمیر مـادرت به عزایت بنشـیند اگر دري از دروازه هاي کوفه بـاز باشـد یا این مرد از کوفه خارج شود و دسـتگیر نشود آنگاه تو را مأمور میکنم تا اطراف کوفه را بگردي تمام درهها و تپهها و روسـتاها را بگردي تا مسـلم را بیابی و نزد من بیاوري (حصین بن نمیر رئیس پاسـبانها و از طائفه بنیتمیم بود) بعـد از آن ابنزیاد وارد قصـر شـد و پرچمی به عمرو بن حریث داد و او را فرمانده نمود. صـبح در اطاق ملاقات نشـست و به مردم اجازه ورود داد، محمد بن اشـعث آمد و گفت: درود بر کسی که غفلت نمیکند و متهم نمیشود و او را کنار خود نشاند. پسـر آن پیرزن (طوعه) صـبح بیدار شد نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفته و محل حضرت مسلم را خبر داد، عبـدالرحمن نزد پـدرش که نزد ابنزیـاد بود رفت و در گوش پـدر موضوع را گفت ابنزیاد باخبر شـد، ابنزیاد با چوب دستی خود به پهلوي اشـعث زد و گفت: الآـن برو مسـلم را بیاور، اشـعث برخاست همراه قومش راه افتاد زیرا میدانست همه قبایل کوفه از برخورد با شخصی مثل مسلم بن عقیل اکراه دارند و عبیداالله بن عباس سلمی را نیز با هفتاد نفر از قبیلهي قیس با آنها همراه کرد تا به در خانه اي که مسـلم آنجا بود رسیدند. در اینجا اشارهاي به شجاعت مسلم علیه السلام میکنم