آنچه از شب تا صبح عاشورا واقع شد

صحبت حضرت و یارانش در شب عاشورا

شـیخ مفید در ارشاد میگوید: امام حسـین علیه السلام  نزدیکی شب یارانش را جمع کرد امام زین العابـدین علیه السلام  میگویـد خود را نزدیک پـدرم کشانـدم تا آنچه میگویـد بشـنوم در حالیکه بیمار بودم، شـنیدم پدرم به یارانش میگفت: خداوند را سپاسگذارم به بهترین سپاسگذاري و او را در خوشیها و ناخوشیها سپاسگذارم، پروردگارا تو را ستایش میکنم که ما را به نبوت اکرام کردي و قرآن رابه ما آموختی و ما را در دین فهیم کردي و به ما گوش و چشم و قلب عنایت کردي و ما را از جمله بنـدگان شاکر قرار داده. اما بعـد: من باوفاتر و بهتر از یارانم سـراغ نـدارم و اهل بیتی نیکوتر و به حق نزدیکتر از اهل بیتم ندیـده ام خداونـدا از من به شـما جزاي خیر بدهد، آگاه باشـید که من یک همچون روزي را از طرف اینان پیش بینی میکردم، من اکنون به شـما اجازه میدهم همگی بروید و از طرف من هیچ حرجی بر شما نیست، من ذمه ام را از شما برداشتم حال شب است تـاریکی شب را پرده قرار دهیـد و همگی برویـد. شـیخ صـدوق (ره) اضـافه میکنـد امـام فرمود: در تاریکی شب متفرق شویـد این جماعت فقط مرا میخواهنـد هر گاه بر من پیروز شونـد از بقیه دست بر میدارند. مرحوم مفید (ره) آورده که: برادران، برادر زاده ها، فرزنـدانش و فرزنـدان عبـداالله بن جعفر به امـام عرض کردنـد: چرا چنین کنیم تـا بعـد از شـما زنـده بمانیم؟ خداونـد هیچگـاه آن روز را نیـاورد. ابتـداء عباس بن علی علیه السلام  این سـخنان را آغاز کرد و دیگران نیز به تبعیت از او سـخنانی به همین مضـمون گفتند. آنگاه حضـرت فرمود: اي فرزندان عقیل شـهادت مسـلم کافی است شـما بروید من به رفتن شـما اجازه دادم گفتند: سبحـان االله آن وقت مردم به مـا چه میگوینـد و مـا چه بگوئیم، شـما را که بزرگ مـا و آقـاي ما و پسـر عموي ما هستی ترك کنیم بسوي دشـمن یـک تیر هم نینـدازیم و شمشـیري نزنیم و کـاري نداشـته باشـیم که چه میکننـد؟ بخـدا قسم مـا هیچگـاه این کـار را نمیکنیم، جان و مال و اولاد خودمان را فداي شـما میکنیم و همراه شـما میجنگیم تا در گرفتاري هاي شـما شـرکت داشـته باشیم. خداوند زندگی بدون شـما را زشت بگرداند. مسـلم بن عوسـجه برخاست و گفت: ما از شما دور شویم آنگاه در اداء حق شما براي خدا چه عذري بیاوریم بخدا قسم دست از نبرد بر نمیدارم تا اینکه تیرم را بر سـینه هایشان بنشانم و با شمشـیرم آنها را بزنم مادامیکه دستم توان گرفتن شمشیر را دارد، اگر شمشیر هم نداشته باشم با سنگ آنها را خواهم زد بخدا قسم از شما دور نمیشویم تا خداوند شاهد باشد که در نبود رسول خدا صـلی االله علیه و آله ما شـما را تنها نگذاشتیم، بخدا قسم اگر بدانم کشـته میشوم و بعد مرا آتش میزنند و هفتاد بار این بلا را سـرم بیاورند باز هم از شما دور نمیشوم حال آنکه مرگ یکبار بیشتر نیست و کرامت و ارزشی که از این مرگ بـدست میآورم تمـام شـدنی نیست. زهیر بن قین برخـاست و گفت: دوست دارم مرا بکشـند و دوبـاره زنـده شوم باز مرا بکشـند تا هزار بار مرا بکشـند و با این وسیله خداوند کشته شدن را از شما و جوانان اهل بیت شما دور کند، دیگران نیز هر کدام به نوبه خود مطالبی شبیه این را گفتند. سید (ره) آورده که: به محمد بن بشیر حضرمی در آن موقع گفتند، پسرت در سر حـدات منطقه ري اسـیر است گفت: خداونـد براي من و او کفایت میکنـد، دوست نـدارم او اسـیر باشـد و من بعـد از او بمانم. امام حسـین علیه السلام  سـخن او را شـنید و فرمود: من بیعتم را از تو برداشـتم برو دنبال آزادي فرزنـدت، گفت: درنـده ها مرا زنـده زنده بخورند اگر من از شـما دور شوم، امام علیه السلام  فرمود: پس این لباسـها را براي فدیه فرزندت بده حضرت پنج تکه لباس به او داد که قیمتشان هزار دینار بود.

برداشتن بیعت آن حضرت از اصحابش در شب عاشورا

امام حسـین علیه السلام و یارانش آنشب را به راز و نیاز مشغول شدند و صداي راز و نیاز همانند صداي زنبور عسل از خیمه ها بلند بود بعضـی در حال رکوع و بعضـی در حال سـجده یکی ایستاده و دیگري نشسته مشغول مناجات بودند، در آن شب سـی و دو نفر از لشـگر عمر سـعد به امام حسـین علیه السلام پیوستند. در تفسیر امام حسن عسگري علیه السلام نقل شده: وقتی امام حسـین علیه السلام از لشـگر دشـمن مهلت گرفت، امام علیه السلام به لشـگرش فرمود: بیعت خود را از همه شـما برداشـتم برگردیـد به میـان قبیله ها و اقوامتـان و به اهل بیتش فرمود: من شـما را حلال کردم میتوانیـد برویـد شـما تحمل و توان مقاومت در مقابل این لشگر را ندارید و آنها هم جز من با کسی دیگر کاري ندارند، پس مرا با اینان بگذارید و بروید خداوند مرا یاري میکند و از نظر رحمتش دور نمیدارد همچنانکه اجـداد پاکم را یاري نمود. لشـگر آن حضـرت رفتند، اما اهل بیت و خویشان نزدیک آن حضـرت از رفتن خودداري کردنـد و گفتند: ما از شـما جدا نمیشویم هر چه براي شـما پیش آید براي ما هم پیش میآید و هر چه شما را محزون کنـد ما را هم محزون میکنـد، وقتی با شـما هستیم به خـدا نزدیکتریم، حضـرت فرمود: شـما خود را فـدا میکنیـد به خاطر آنچه من خود را براي آن فدا میکنم، پس بدانید خداوند به بندگانش منازل عالی هدیه میدهد که با تحمل سختیها بدست میآید گرچه خداوند مرا با گذشـتگانم )اصـحاب کسـاء) بطور خاص مورد عنایت قرار داده من آخرین آنان در دنیا هسـتم و رسـیدن به آن کرامـات را براي من آسـان ق

روایت سکینه خاتون از شب عاشورا

روایتی است که مؤلف کتاب نور العیون از حضرت سکینه دختر امام حسـین علیه السلام  نقـل کرده میگویـد: من در یـک شب مهتـابی در میان خیمه نشسـته بودم که صـداي گریه و ناله اي بیرون خیمه شنیدم ترسـیدم زنان خیمه دنبال من بگردند از خیمه خارج شدم دیدم پدرم علیه السلام  نشسته و یارانش اطرافش هستند، پدرم گریه میکرد و به آنـان میفرمود: شـما بـا من خـارج شدیـد بـا علم به اینکه من به سوي قومی میروم که با زبانشان و قلبشان با من بیعت کرده اند و اکنون کار برعکس شده و شیطان به آنها مسلط شده و آنها خدا را فراموش کرده اند اکنون هیچ راهی جز کشته شدن من و کسانی که پیش روي من جهاد کنند نمانده، حرم من پس از غارت شدن اسـیر خواهد شد من میترسم شـما این موضوع را بدانید و خجالت بکشـید از رفتن و بدانیـد که حیله زدن براي ما اهل بیت حرام است، هر کدام از ماندن و کشـته شدن اکراه دارد باز گردد زیرا تـاریکی شب پوشـش است و راه بیخطر و زمـان هم تنـگ نیست و هر کس مـا را با جانش یاري کنـد فردا در بهشت همراه ما خواهد بود و از خشم خدا نجات خواهد یافت، جدم محمد صـلی االله علیه و آله فرموده: پسرم حسین غریب، تنها، تشنه و بیکس در سرزمین کربلا کشـته میشود هر کس او را یاري کند مرا یاري کرده است و فرزندش قائم (عجل االله تعالی فرجه الشـریف) را یاري نموده و هر کس با زبانش ما را یاري کند او روز قیامت در حزب ما است. حضرت سکینه میفرماید: بخدا قسم کلام امـام تمـام نشـده بود که مردم در دسـته هاي ده و بیست از اطراف حضـرت پراکنـده شدنـد، جز هفتـاد و یـک نفر که کنار حضـرت باقیماندند در این زمان به پدرم نگاه کردم و بغض گلویم را میفشرد ترسیدم پدرم صداي گریه مرا را بشنود نگاهی به سوي آسمان کردم و گفتم: پروردگارا، آنها ما را خوار کردنـد خوارشان کن و دعاي آنها را قبول نکن فقر را بر آنها مسـلط کن و شـفاعت جدم را روزي ایشـان قرار مـده، بازگشـتم در حـالی که اشـک بر چهره ام جـاري بود، عمه ام امکلثوم مرا دیـد و گفت: چه شـده دخـترم؟ موضوع را گفتم، عمه ام فریاد کشید و گفت: واجداه واعلیاه واحسناه واحسیناه اي واي بر کمی یارانمان، چگونه میتوانیم از دشمنی که جز به کشـتن ما قانع نیست خلاصـی پیدا کنیم، جوار جدت را ترك کردي و راه هاي دور را پیش گرفتی و اکنون گریه و شیون ما بلنـد است. پدرم صداي عمه ام را شـنید به سوي ما آمد در حالیکه لباسـهایش به پایش میپیچید و اشـکش جاري بود فرمود: این گریه براي چیست؟ عمه ام گفت: برادر مـا را به حرم جـدمان بـاز گردان پـدرم فرمـود: خـواهرم راه برگشـتی براي مـا نیست، گفت: میدانم مقام جد، پدر، مادر و برادرت را به آنها یاد آور شو، فرمود: گفتم اما بگوشـشان نرفت، نصیحت کردم نپذیرفتند، سخنانم را نشـنیده گرفتنـد و جز به کشـتن ما راهی دیگر نپذیرفتنـد ناگزیر باید بدن مرا روي خاکها ببینی اما توصـیه میکنم شـما را به رعایت تقواي پروردگـار و صبر بر گرفتاریهـا و بردبـاري بر سرزنشـها، جـدتان این مصـیبتها را فرموده و وعـده او تخلف پیـدا نمیکنـد و خداوند یکتاي بی نیاز است و او شـما را دوست دارد، سـپس لحظاتی گریه کردیم در حالیکه امام علیه السلام  میفرمود: (و ما ظلمونا و لکن کانوا انفسـهم یظلمون).

روایت هلال بن نافع از شب عاشورا

از مرحوم شـیخ مفید (ره) نقل شده: از وقتی که امام حسـین علیه السلام  در کربلا فرود آمد صـمیمی ترین اصحابش و بیشترین ملازمش هلال بن نافع بود که در امور جنگ و سیاست بیشتر آشنا بود، هلال میگوید: شبی امام حسـین علیه السلام  بیرون از خیمه ها رفت و مقداري از خیمه ها دور شد، من شمشیر را حمایل کرده به دنبال آن حضرت رفتم تا به آن حضـرت رسـیدم دیدم آن حضرت راه هاي مشرف به خیمه ها را بررسی و از خار و خاشاك تمیز میکند سپس به پشت سرش متوجه شـد مرا دیـد فرمود: کیستی، هلاـل هستی؟ گفتم فـدایت شوم، بلی شـبانه بیرون آمـدن شـما به سوي لشـگر دشـمن یاغی مرا بیقرار کرد، فرمود: آمدم این مسـیر را بررسی کنم تا سنگ و خار و اینها در مسیر نباشد چون موقعی سوارها بر خیمه ها حمله کنند، (کودکانم با پاهاي برهنه از خیمه ها بیرون میآینـد مبادا به پایشان خار برود) سـپس حضـرت برگشت در حالیکه بر سـمت چپ من تکیه داده بود و میفرمود: بخـدا قسم این وعده اي  است که تخلف بردار نیست، بعد فرمود: اي هلال چرا آهسـته از میان این دو کوه برنمیگردي، خودت را نجـات بـده، هلاـل خودش را به پاي حضـرت انـداخت و گفت: آن وقت بایـد بگوینـد اي هلال مادرت به عزایت بنشـیند، مولاي من شمشـیرم هزار درهم و اسبم هزار درهم ارزش دارد، قسم به خدایی که با محبت و ولایت شما بر من منت گذاشـته از شما جدا نمیشوم تا خونم ریخته شود، آنگاه حضرت از من جدا شد و به خیمه خواهرش وارد شد به امید آنکه حضرت زود خارج شود کناري ایسـتادم، از حضـرت اسـتقبال کردنـد برایش پشتی گذاشـتند، نشـست آهسـته صـحبت میکردند پس زینب نتوانست جلوي گریه اش را بگیرد میگفت: واي بر برادرم آیا شاهد کشـته شدن شـما و گرفتار ترس و وحشت اهل حرم خواهم بود این مردم همـانطور که میـدانی بـا ما کینه قـدیمی دارنـد این حادثه بزرگی است، براي من کشـته شـدن این جوانها و آرمیـدن قمرهـاي بنی هاشم بر روي خاکها سـخت است، پس از آن گفت: اي برادر آیا از نیات درونی اصـحاب خود اطلاع داري؟ من میترسم هنگام گرفتاري و سـختی شـما را به دشـمن تسـلیم کنند، حضرت گریه کرد، فرمود: بخدا قسم، آنها را امتحان کردم و گفتم بروند در میان آنان فاسد خود سـر نیست، انس آنان به مرگ بیش از انس کودك به شیر مادرش است، وقتی هلال این سخن را از امام علیه السلام  شنید از خوشحالی گریه کرد به خیمه حبیب بن مظاهر رفت او را دید نشسته و در دستش شمشیر عریانی است، سلام گفت و بر در خیمه نشـست حبیب گفت: اي هلال چه باعث شـده که این موقع از خیمه ات بیرون بیایی؟ هلال ماوقع را گفت، حبیب گفت: که اگر واالله حقـا انتظـار امر حضـرت نبود همین امشب بـا این شمشـیر بر آنـان میتـاختم، هلال گفت: اي حبیب، الآن حسـین علیه السلام  در خیمـه خـواهرش رفـت مـن فکر میکنـم زنـان گریـه و زاري میکننـد و در غـم و حزن بـا زینب علیهاالسـلام مشـارکت دارنـد، به نظر تو صـلاح نیست برویم و بـا یـاران خود تجمع کنیم؟ تـا با سـخنان خود آرامش را بر قلب آنها برگردانیم و ترس و وحشت را بزدائیم حبیب گفت: موافقم. آنگاه حبیب از یک طرف و هلال از طرف دیگر راه افتادنـد و اصـحاب حضـرت را بـاخبر کردنـد. از خیمه هایشـان بیرون آمدنـد وقتی دور هم جمع شدنـد، حبیب به بنی هاشم گفت: شـما به خیمه هایتـان برگردیـد تا چشـمان شما بیداري نکشد، سپس به یاران گفت: اي یاران باوفا و غیرتمند و اي شیران جنگ، هلال لحظاتی پیش جریانی را به من گفت و گریه کرد، خواهر مولایمان و سایر اهل بیت از جریان آگاه شـده و شـکوه و گریه میکنند، به من بگوئید چه نظري دارید؟ آنها صـداهایشان را بلنـد کرده و عمامه هایشان را انداختنـد و گفتند: به خدایی که ما را به آمدن به این مکان منت گذاشـته اگر این قوم قصد حمله داشـته باشـند سـرهایشان را از تنشان جدا میکنیم و به اجـداد ذلیلشان ملحق میکنیم و سـفارش پیامبر صلی االله علیـه و آلـه را در مـورد فرزنـدانش رعـایت میکنیم، آنگـاه گفت: بـا من بیائیـد، و حرکت کرد و دیگران پشت سـر او در لابلاي طنابهاي خیمه ها و فریاد زد: اي عزیزان ما و اي سروران ما و اي عزیزان رسول خدا صلی االله علیه و آله، این شمشیرهاي برنده غلامان و جوانان شماست که آنها را بر گردن کسانیکه سوء قصد به شما داشته باشند فرود میآوریم و این نیزه هاي غلامان شماست قسم میخوریم که بر سـینه دشـمنان شـما فروکنیم. امام حسـین علیه السلام  به اهل بیت خود فرمود: اي آل االله، (براي تشکر از آنها) از خیمه خارج شویـد. از خیمه خارج شدنـد، در حالیکه میگفتنـد اي بنـدگان پاك خـدا از فرزندان فاطمه حمایت کنید تا نزد رسول خـدا صـلی االله علیه و آله سـربلند باشـید و آن روز مـا به رسول خـدا صـلی االله علیه و آله شـکایت میکنیم از کسـانی که به ما سـتم کردند، امام فرمود: آیا حبیب و اصـحاب حبیب حاضر بودند میشنیدند و میدیدند، فرمود: بخدایی که جز او خدایی نیست آنچنان ضجه کردنـد که زمین از آن موج زد و مرکبهایشان گرد آمـد و اسـبان شـیهه میکشـیدند گوئی هر اسبی صاحب و سوار کارش را صـدا میزنـد.

آخرین آب خیمه گاه در شب عاشورا

شـیخ صدوق (ره) در امالی نقل کرده علی بن الحسـین علیه السلام  فرمود: وقتی شب دهم محرم شد پدرم دسـتور داد اطراف خیمه ها خندقی کندند و آنها را پر از هیزم نمودند و پسـرش علی اکبر را با سی سوار و بیست پیاده براي آوردن آب فرستاد، سپس به اصـحاب فرمود: برخیزیـد و همگی آب بخوریـد که آخرین غذاي شـماست. وضو بگیرید و لباسـهایتان را بشوئید که کفن شما خواهد شد.

خبر دادن حضرت از شهادت خویش

شـیخ مفید (ره) میگوید: حضرت علی بن الحسین علیه السلام  فرمود: در شبی که فرداي آن پدرم کشته شد، نشسته بودم عمه ام زینب در کنـارم پرسـتاري میکرد پـدرم نشسـته بود و جون غلاـم ابوذر غفـاري در کنارش بود و او شمشـیرش را تعمیر میکرد آنگاه پدرم این ابیات را میخواند: یا دهر اف لک من خلیل کم لک بالاشـراق و الأصیل من صاحب أوطالب قتیـل و الـدهر لا یقنع یالبـدل و انما الأمر الی الجلیل و کل حی سالک سبیل دو یا سه بار این ابیات را تکرار کرد تا به ما بفهمانـد ما منظور امام را دانستیم، بغض گلویم را گرفت اما خودم را کنترل کردم و سـکوت را رعایت نمودم من دانستم که بلا نازل شده است. امـا وقتی عمه ام آن سـخنان را که من شـنیدم از آنجـا که زنان رقیق القلب هسـتند نتوانست خود را نگه دارد دامن کشان و ناله کنان نزد پـدرم رسـید و گفت: واي بر من کاش مرگ مرا از این زنـدگی خلاص میکرد مرگ مادرم فاطمه، پدرم علی، برادرم حسن را دیده ام اي جانشین گذشتگانم و آرامش دهنده بازماندگان، امام حسین علیه السلام  نگاهی به خواهرش نمود و فرمود: شیطان به صبر و حلم تو راه پیـدا نکند، چشـمانت را پر از اشک نکن، فرمود: اگر مرغ قطا را به حال خود میگذاشـتند در لانه اش میآرمید، زینب علیهاالسـلام گفـت: واي بر مـن آیـا خـود را براي مرگ آمـاده کرده اي، ایـن امر بر دل مـن خیلی سـنگین و سـخت است، سـپس به صورتش زد و یقه اش را پـاره کرد و بیهوش افتـاد، امـام حسـین علیه السلام  برخـاست و آب بصورت خواهرش زد و فرمود: خواهرم تقواي الهی را پیشه ساز و صـبور باش و بـدان که تمام مردم زمین خواهنـد مرد حتی آسـمانیان هم باقی نخواهنـد مانـد همه چیز جز خداونـد متعـال میمیرد، خداونـد مخلوقـات را بـا قـدرت خود آفریـده و مردم را مبعوث نموده و برمیگردنـد، خداونـد یکتـاست و شریکی ندارد، جدم بهتر از من بود، پدرم، مادرم و برادرم بهتر از من بودند پیامبر صلی االله علیه و آله براي من و همه مسلمانان اسوه و الگو است از دنیـا رفتنـد. خواهرم تو را به جـان خودم قسم میدهم بخاطر من گریبان چاك نکن، به صورتت لطمه نزن و آه و نـاله منمـا، ســپس عمـه ام زینـب علیهاالســلام را آورد و در کنـار مـن نشانـد. مرحـوم ســید (ره) میگویـد: وقـتی زینب علیهاالسـلام این سـخنان را از امام حسـین علیه السلام  شنید گفت: برادر این سخنان خبر از مرگ میدهد، فرمود: بلی خواهرم، زینب گفـت: واي بر مـن ایـن حسـین مـن اسـت کـه مرگ خـود را بـه مـن خـبر میدهـد، زینـب گریـه کرد و زنـان نیز گریه کردنـد و به صورتهایشـان زدنـد و گریبان چاك کردنـد، امکلثوم فریاد کشـید: وامحمـدا واعلیا وااماه وااخاه واحسـینا، اي واي بر ما، امام حسـین علیه السلام  به آنها تسـلی داد و فرمود: خواهرم صبور باش بدان ساکنان آسمانها هم فانی میشوند و تمام اهل زمین میمیرند و تمام وحوش بیابانها هلاك میشونـد. فرمود: خواهرم اي امکلثوم و تو اي زینب و تو اي فاطمه و تو اي رباب مواظب باشـید، وقتی کشـته شـدم براي مرگ من گریبان خود را چاك نکنیـد به صورت خود چنگ نیندازید و ناسـزا نگویید. شـیخ مفید (ره) میگوید: سـپس امام حسـین علیه السلام  به نزد اصـحابش رفت و دسـتور داد خیمه هایشان را نزدیک یکدیگر قرار داده و طنابها را از لابلاي یکدیگر عبور دهند و میان خیمه ها باشـند، تا از روبرو با دشـمن مقابله کنند و خیمه ها پشت سـر آنان قرار بگیرد سـمت راست یا چپ و پیش رویشان چیزي غیر از دشـمن نباشـد، بعد حضـرت به خیمه خود بازگشت و تمام شب را به نماز و اسـتغفار و دعا و تضـرع گذراند و اصـحاب آن حضرت نیز همین حال را داشتند.

خواب حضرت در سحرگاه عاشورا

در بحار از مناقب نقل است: سحرگاه که شد امام حسین علیه السلام  مدت کوتاهی به خواب رفت، از خواب که بیـدار شـد فرمود: میدانیـد الآن چه خوابی دیـدم؟ گفتند: چه خوابی دیـدي اي پسـر پیامبر صلی االله علیه و آله؟ فرمود: دیدم سگهایی به شدت به من حمله کردند و در میان آنها سگی ابلق (سیاه و سفید) بود که بیش از بقیه به من حمله میکرد گمان کنم مردي ابرص از میان این قوم قاتل من خواهد بود، پس از آن جدم رسول خدا صـلی االله علیه و آله را دیدم که عده اي  از اصـحابش همراه او بودند به من میفرمود: پسـرم تو شـهید آل محمد صـلی االله علیه و آله هستی، اهل آسـمانها و اهل بهشت به تو تبریک میگوینـد، امشب افطار را پیش من خواهی بود عجله کن این فرشـته ایست که از آسـمان نازل شده تا خون ترا در یک شـیشه سبز بریزد این خوابی بود که دیـدم معلوم میشود امروز مقـدر شـده و وقت رفتن از این نزدیک است و شـکی در این نیست

پاسخ بریر به دشمنان

 شیخ مفید (ره) گوید، ضحاك بن عبداالله میگوید: لشگر ابن سعد  به سوي ما آمد تا ما را بترسانند امام حسین علیه السلام این آیه را خواند »فلا تحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین، ما کان االله لیذرالمؤمنین علی ما انتم علیه حتی یمیز الخبیث من الطیب« مردي در میان لشـگر ابن سعد  که نامش عبداالله بن سمیر بود شنید و گفت: به خـداي کعبه ما (طیبون) هستیم ما را از شـما جـدا نموده است، بریر بن خضـیر به او گفت: اي فاسق خداوند تو را از طیبین قرار داده، گفت: واي بر تو مگر تو کیستی؟ گفت: من بریر بن خضـیر هسـتم پس یکدیگر را ناسـزا گفتند.

آماده شدن اصحاب برای جنگ

در روایت سـید (ره) آمده از لشگر عمر سـعد در آن شـب  32نفر به اصـحاب امام حسـین علیه السلام  ملحق شدنـد و هنگامی که فردا شد حضـرت دسـتور داد خیمه اي نصب کردند دسـتور دادند کاسه بزرگی را پر از مشگ و عطر کردند و در ظرف دیگري نوره قرار دادند سـپس داخل شد و خود را تمیز و خوشـبو کرد. روایت آورده اند که بریر بن خضـیر همـدانی و عبـدالرحمن بن عبـدربه انصـاري درب خیمه ایستادند تا بعد از حضرت نوبت آنها شود بریر، عبدالرحمن را میخندانید، عبدالرحمن گفت: اي بریر حالا چه وقت خندیدن است؟ بریر گفت: طـایفه من میداننـد من اهـل طنز گویی نبوده و نیسـتم نه در جوانی نه در پیري، امـا این شوخیهـاي من از خوشـحالی آن جایگاهی است که به سوي آن روان هستیم، بخدا قسم خوشحالی من براي این است که با ظالمان برخورد کنم و ساعاتی بوسیله این شمشـیرم بـا آنهـا مبـارزه کنم و پس از آن در بهشت کنـار حور العین قرار بگیرم.

اقامه نماز صبح عاشورا

ابنقولویه در کامل از امام صادق علیه السلام  نقل کرده: روز عاشورا امام حسـین علیه السلام  با اصحابش نماز را بجا آورد سپس فرمود: شهادت میدهم که قتل شما اذن داده شده، اي قوم تقوي الهی را رعایت کنید و صبور باشد.