مرحوم مفیـد (ره) میگویـد: وقتی سـحر شد به اصـحابش دسـتور داد تـا مشـکها را پر کننـد و آب زیادي بردارنـد، سـپس حرکت کرد تا رسـید به بطن عقبه آنجا فرود آمـد پیرمردي از قبیله عکرمه بنام عمرو بن لوزان میگفتند حضرت را ملاقات کرد، و گفت: کجا تصمیم داري بروي؟ فرمود: به کوفه، پیرمرد گفت: شما را به خـدا قسم میدهم برگرد، بخـدا قسم جز بـا نیزه ها و شمشـیرهایشان روبرو نمیشوي و اینها که همراه شـما هسـتند براي جنگ کـافی نیسـتند نظر من این است به این مردم اعتمـاد نکنی و با آنها وارد جنگ نشوي، حضـرت فرمود: یا عبـداالله موضوع از ما پنهان نیست و خداونـد متعال نیز مقـدرات خود را عوض نمیکند سـپس فرمود: بخدا قسم مرا رها نمیکنند تا خون دلم را بریزند اگر این کـار را کردنـد خداونـد کسـی را به آنهـا مسـلط میکنـد تا ذلیلترین گروه این امت گردنـد.