روایت 1028

حضرت عباس با بیست نفر سـواره از جمله زهیر بن قین و حـبیب بن مظـاهر بـود حرکت کرد، از آنهـا سؤال کرد چه میخواهیـد براي چه آمده اید؟ گفتند: دسـتور امیر این است که متعرض شـما بشویم یا به حکم امیر تابع شوید یا شما را بکشیم، فرمود: عجله نکنید تا موضوع را به اباعبدالله علیه السلام  برسانم، آنها ایستادند و گفتند: برو و او را آگاه کن و بعد نتیجه را به ما بگو، حضرت عباس برگشت و موضوع را باطلاع امام حسین علیه السلام  رساند. همراهان حضرت عباس در مقابل دشمن ایستادند و آنها را نصیحت میکردند و میخواسـتند آنها را از جنگ با امام حسـین علیه السلام  منصـرف کنند. امام حسـین علیه السلام  به عباس فرمود: برگرد اگر میتوانی جنـگ را تـا فردا به تأخیر بینـداز و امشب آنها را از ما دور کن تا یک شب هم بیشتر به درگاه پروردگار نماز بخوانیم و خـدا را یاد کنیم و طلب مغفرت نمـائیم خـدا میدانـد نماز و تلاوت قرآن و دعا و اسـتغفار دوست میدارم، حضـرت عباس به سوي لشـگر عمر سعـد برگشت. مرحوم شـیخ مفیـد (ره) اضافه میکنـد: حضـرت عباس از آنها تا فردا مهلت خواست اما عمر سـعد جواب نداد، عمر حجاج زبیري گفت: بخـدا قسم اگر آنها از ترك و دیلم بودند و از ما چنین تقاضایی میکردند میپذیرفتیم چه رسد به اینها که آل محمد صـلی الله علیه و آله هسـتند، خواسـته هایشان را پذیرفتند.  شـیخ مفید (ره) میفرماید: عباس علیه السلام  از پیش آنها برگشت و فرسـتاده عمر سـعد نیز همراه آن حضـرت بود، گفت: ما تا فردا به شـما مهلت میدهیم اگر تسلیم شدید شما را پیش عبیدالله بن زیاد میفرستیم و اگر خودداري کردید شما را رها نمیکنیم این را گفت، و برگشت.