روایت 1024

مرحوم شیخ مفید (ره) آورده است: عمر بن سـعد به مقر خود برگشت و به عبیـدالله بن زیاد نوشت: اما بعـد، خداوند آتش جنگ را خاموش کرد و توافق بـدست آمـد و امور امت را اصـلاح نمود، این حسـین حاضـر است به همانجایی که آمده برگردد یا به مکان دیگري مراجعت نمایـد و همانند سایر مسـلمانان زندگی کند یا نزد امیرالمؤمنین یزید برود و دست در دسـتش بگذارد تا ببینیم نظرشان چیست و این قضـیه رضایت تو را جلب و صلاح امت را بدنبال دارد. وقتی عبیداالله نامه را خواند، گفت: این نوشته اي است خیر خواهانه و از روي محبت به قوم و طایفه، شمر بن ذي الجوشن ملعون برخاست و گفت: آیا این سخن را تو میپذیري در حالیکه او به سرزمین تو آمده و در کنار تو میباشـد بخدا قسم اگر از اسـتان تو خارج شود و دست او را در دست تو قرار ندهد از توان و قدرت تو بالاتر میشـود و تو به عجز و نـاتوانی می افـتی و دیگر نمیتوان او را به این وضـعیت درآورد، این فرصت را به او مـده او و یـارانش تحت فرمـان تو برآینـد، اگر مجـازات کردي به مجازات کردن شایسـته تري و اگر بخشـیدي باز بنفع توست، ابن زیاد  گفت: درسـت است هیـچ نظري را بر نظر تو ترجیـح نمیدهم، با این نامه به سوي عمر سـعد حرکت کن و بگو: حسـین و اصـحابش را بگوید تا به فرمـان من درآینـد، اگر قبول کردنـد آنهـا را تسـلیم شـده به سوي من بفرست و اگر خودداري کرد با آنها بجنگیـد، اگر عمر سـعد پذیرفت تحت فرمان او باش و از او اطاعت کن و اگر از جنگ با حسـین خودداري کرد پس تو فرمانده لشگر هستی، گردن عمر بن سعـد را بزن و سـرش را براي مـن بفرست. و به عمر سـعد هم نـوشت: من تـو را نفرسـتاده ام که از حسـین دفـاع کنی، یـا موضـوع را طولاـنی کنی، یـا براي سـلامتی و زنـده مانـدنش التمـاس کنی، یـا از او عـذر خواهی کنی و یا نزد من از او شـفاعت کنی، ببین اگر حسـین و یارانش تحت فرمان من درآمدند آنها را تسـلیم و به سوي من بفرست و اگر از فرمان من خودداري کرد بر آنها بتاز و آنها را بقتل برسان و قطعه قطعه کن زیرا که آنها مسـتحق چنین رفتاري هسـتند، هر گاه حسین را به قتل رساندي با سواران، پشت و سینه او را لگد مال کن زیرا او ظالمانه برخواسـته و فکر نمیکنم این کار پس از مرگ ضرري و عقابی داشته باشد. اما این سخن را به تو گفته باشم اگر حسـین را بکشی و از دستورات ما اطاعت کنی تو را پاداش افراد حرف شنو و مطیع خواهم داد و اگر از دستورات ما خودداري میکنی پرچم مـا را و لشـگر مـا در اختیـار شـمر بن ذي الجوشن قرار بـده که ما او را به دسـتورات خودمان مأمور کردیم والسـلام. پس شـمر ذي الجوشن بـا نـامه ابن زیاد  به سوي عمر سـعد حرکت کرد وقتی نزد عمر سـعد رسـید و نامه را خوانـد عمر سـعد ملعون گفت: تو را چه شـده واي بر تو خداونـد تو را به مقصودت نرسانـد و پیامت را زشت نمایـد، بخدا قسم من گمـان میکنم تو ابن زیاد  را از آنچه که من نوشـته بودم نهی کردي و کار مرا خراب کردي، بخـدا قسم حسـین تسـلیم نمیشود ولو کشـته شود، پس شـمر گفت: به من بگو چه تصمیمی داري، از دستورات امیر اطاعت میکنی و با دشمنانش جنگ مینمایی در غیر اینصورت برو کنار، و بین من و لشـگر فاصله میانداز، عمر سعد گفت: نه، تو پستتر از آنی که فرمانده باشی، من خود فرماندهی را به عهده میگیرم تو فرمانده پیاده نظام باش.