ابومخنف میگوید: حر نزد پسر عمویش قرة رفت و گفت: اي پسـر عمو، میبینی امام حسین علیه السلام یاري میطلبد و کسی یاریش نمیکند (پناه میخواهد و کسی پناهش نمیدهد)؟ نمیخواهی با مـا به سوي او بروي و در رکـابش جنگ نمایی؟ مردم از این دنیا خواهنـد رفت و لـذتهاي این دنیا از بین رفتنی است، امیـد است به فیض شـهادت برسـیم و از اهل سـعادت باشـیم، قرة به او گفت: من نیاز به این کار نمیبینم، حر او را ترك کرد ونزد پسرش رفت و گفت: پسـرم من تحمل آتش جهنم و غضب خـدا را نـدارم و نمیخواهم فرداي قیامت پیامبر صـلی الله علیه و آله دشـمن من باشـد، پسـرم با من بیا تا به محضـر حضـرت حسـین علیه السلام برویم و در رکابش جنگ کنیم امید است به فیض شـهادت برسیم و از اهل سعادت شویم، پسـرش گفت چه نیکو و چه سعادتی.