پس از آن هلال بن نافع بجلی به میـدان رفت و جنگ شدیدي کرد و این رجز را خواند: أنا ابن نافع البجلی أنا علی دین علی و دینه دین النبی مردي از بنیقطیعۀ براي جنگ با او به میدان آمد. نام او مزاحم بن حریث بود، گفت: من بر دین عثمان هسـتم. هلال گفت: تو بر دین شیطان هستی آنگاه هلال به او حلمه کرد و او را به قتل رساند. پس عمرو بن حجاج فریاد زد: اي احمقها آیا نمیدانید با چه کسانی میجنگید؟ جنگاوران زبـده و تیزهوش، صاحبان بینش و آگاهی و کسانیکه طالب مرگنـد با شـما میجنگند. هیچکدام از شـما را توان مبارزه با آنها نیست. همه شـما را خواهند کشت. بخدا قسم اگر با سنگ به آنها حمله نکنید همه تان کشته میشوید. عمر سـعد ملعون گفت: سـخن همانست که گفتی، لذا کسانی را به میدان فرسـتاد که قصد جنگ با آنها را داشتند نه آنها که نمیخواسـتند بجنگنـد، گفت: هر گـاه تنهـایی به سوي آنهـا رفتیـد مبـارز بطلبیـد، عمرو بن حجـاج نزدیـک لشـگر امـام حسـین علیه السلام شـد و گفت: اي اهـل کوفه اطـاعت و جمعیت خود را جـدي بگیریـد و در جنـگ بـا کسـانیکه از دین خـارج شـده و با امامشان مخالفت کرده اند تردید نداشـته باشـید. امام حسـین علیه السلام فرمود: اي پسر حجاج، مردم را علیه من تحریک میکنی آیا من از دین خارج شـده ام و تو در دین ثابت هستی؟ خدا میداند چه کسـی از دین خارج شده و شایسـته افتادن به آتش است. سـپس عمرو بن حجاج در سمت راست لشگر به طرف فرات حمله کرد و ساعاتی جنگ کردند سپس عمرو و یارانش عقب نشستند و گرد و غبـار قطع شـد.