محمـد بن ابیطالب میگویـد: در این هنگام نوبت به عابس بن شبیب شاکري رسـید که شوذب غلام شاکر نیز با او بود. عابس گفت: اي شوذب هیچ با خود فکر کرده اي چه کار میخواهی بکنی؟ شوذب گفت: چه کنم! آنقـدر میجنگم تا کشـته شوم. عابس گفت: من هم همین گمان را در مورد تو میکردم پیش بیا و در رکاب ابی عبـداالله علیه السلام باش تا تو را مانند دیگران به حساب بیاورد. امروز روزي است که براي ما آسان و میسـر است که هر چه میتوانیم اجر و ثواب جمع آوري کنیم. چرا که بعـد از امروز دیگر عملی نمیتوانیم انجام دهیم پس از امروز وقت حساب و کتاب است. آنگاه عابس به همراه غلامش شوذب به نزد امام حسـین علیه السلام آمدنـد و بر ایشان سـلام کردند. عابس گفت: یا اباعبداالله بخدا قسم هیچ موجودي بر روي زمین در دور و نزدیک عزیزتر از شما نزد من نیست. اگر میتوانستم به وسیله اي عزیز تر از خون و جانم از شما رفع ستم نمایم هر آینه چنین میکردم، السـلام علیک یا اباعبداالله، شـهادت میدهم که به راه و روش شـما و پدرت هسـتم، سـپس به سوي دشمنان شتافت. ربیع بن تمیم میگوید: هنگامی که عابس را رو به میدان دیدم شناختم چرا که قبلا او را در صحنه هاي نبرد و جنگها دیده بودم. او شجاعترین مردم بود، گفتم: اي مردم این مرد شیر سیاه است، او پسر شبیب است، هیچکدام به سوي او نروید. عـابس مرتبـا فریـاد میزد که آیا مردي نیست! در این وقت عمر بن سـعد (لعنـۀ االله) گفت: از همه طرف او را با سـنگ بزنیـد. چون عابس چنین دیـد زره و کلاه خودش را انداخت و به سوي لشـگریان حمله آورد. بخدا دیدم جماعتی بیش از دویست نفر از برابر او میگریختند، سـپس دور او را گرفتند و محاصره اش نمودند و او را کشتند دیدم سر او را در دست مردان بیشماري که هر کدام ادعا داشت او عابس را کشـته است. پس عمر بن سـعد (لعنۀ االله) که چینن دید گفت: با یکدیگر مجادله و دعوي نکنید. او را یک نفر به قتل نرسانـده بلکه همگی او را کشـته اید. این چنین شد که جمعیت با این سـخنان متفرق شدند: نفر حوت جمل الثناء و تسـنمت ذلل المعـالی والـدا و ولیـدا من تلـق منهم تلـق کهلاـ أوفـتی علم الهـدي بحر النـدي المـورودا و تبـادرت طلق الأسـنۀ لاـ تري الغمرات الا المائسات الغیـدا و کأنما قصد القنا بنحورهم درر یفصـلها الفناء عقودا و اسـتنزلوا حلل العلی فأحلهم غرفاته فغدوا یجرن صـعودا فتظن عینـک انهم صـرعی و هم فی خیر دار فـارهین رقودا