شهادت یکی از فرزندان کوچک ایشان

در منتخب آمـده وقتی حضـرت عباس علیه السلام  به شـهادت رسـید، دشـمنان به خیمه گاه امام حسـین علیه السلام  حمله آوردند. هنگامی که امام حسین علیه السلام  این صحنه را دید ندا داد: اي مردم آیا پنـاهی نیست که مـا را پناه دهـد، آیا فریاد رسـی نیست که به فریاد ما برسـد و حق طلبی نیست که ما را یاري کنـد، آیا خـدا ترسـی نیست که از مـا دفـاع کنـد، آیا یک نفر نیست که جرعه اي آب به این کودك بنوشانـد زیرا او طاقت تشـنگی نـدارد. پسـر بزرگش برخـاست، آن زمان هفـده سال داشت به امام گفت: اي مولاي من میخواهم بروم آب بیاورم. مشک کوچکی به دست گرفت و به شجـاعت تمـام به سوي فرات رفت مشـک را پر از آب کرد، به سوي پـدرش آمـد و گفت: پـدر جـان این هم آبی که میخواستی، برادرم را سـیراب نما، اگر چیزي از آن باقی ماند به من بده که بخدا بسـیار تشـنه ام. امام حسین علیه السلام  گریست و پسر کوچکش را گرفت و او را روي زانویش نشانیـد و ظرف آب بطرف دهـان کودك نزدیک نمود، هنگامی که کودك خواست از آب بنوشـد ناگهان تیري مسـموم از سوي دشـمن آمـد و بر حلق کودك خورد و گلوي او را برید قبل از اینکه آن طفل جرعه اي از آب بنوشد: امام حسین علیه السلام  گریست و ظرف آب را به روي زمین انداخت و به آسمان نظاره نمود.