منع نمودن امام از نوشیدن آب و فریب ایشان

 در روایتی دیگر آمـده وقتی امام حسـین علیه السلام  خواست جرعه اي  از آب بنوشـد حصـین بن نمیر (لعنه الله) تیري به سمت حضـرت پرتاب کرد آن تیر به ران پاي حضـرت اصابت نمود حضرت تیر را از پایش درآورد و خون پایش را در کف دست جمـع کرد و به آسـمان پاشـید و فرمـود: خداونـدا به تـو شـکایت میکنم از مردمی که خـون مرا میریزنـد و از نوشـیدن آب مرا منع مینمایند سـپس حضـرت خواست براي بار دوم آب بنوشد. پس عمر بن سـعد (لعنه الله) ندا داد: به حق بیعت یزید بن معاویه بر شما اگر حسـین آب بنوشـد همه شـما را نـابود میکنـد. آنگاه خولی بن یزیـد اصـبحی (لعنه الله) فریاد زد: اي حسـین به خیام حرم خود بـازگرد که در آتش میسوزنـد و تـو زنـده هسـتی. پس آب از دست امـام ریخته شـد و حضـرت به سوي خیمه ها بـازگشت و دید خیمه ها سالم هسـتند فهمیـد این خبرها مکر و حیله آن ملعونین است وقتی حضـرت به خیمه ها آمدند زنان و کودکان به خیال اینکه حضـرت آب آورده به سوي او آمدند تا آب بگیرند ولی تا امام حسین علیه السلام  را خون آلوده دیدند زاري کنان بر سر و صورت ها زدند، ضجه زدند و فریاد برآوردند پس امام حسین علیه السلام  به ایشان گفت: آرام باشید که گریه هاي زیادي را پیش رو دارید. در معدن آمده است در این حال امام ندا داد: اي زینب، اي ام کلثوم ، اي سـکینه، اي رقیه، اي فاطمه سـلام من بر شـما (یعنی خداحافظ) زینب علیها السـلام نزد برادر آمـد و گفت: برادر جان گمان میکنی که کشـته خواهی شـد؟ حضـرت فرمود: چگونه گمان نکنم در حـالی که نه دوستی دارم نه یـاوري. زینب علیها السـلام گفت: برادر جـان مـا را به سوي حرم جـدمان رسول الله صـلی الله علیه و آله بفرست. حضـرت فرمود: اي واي، اگر مرا رهـا میکردنـد خود را در این مهلکه قرار نمیدادم. گویـا میبینم به همین زودي شـما را روي مرکبها ماننـد اسـیران و بردگان میبرنـد و میگردانند و شـما را به گرفتاري و رنج بسـیار خوار خواهند ساخت. چون حضـرت زینب علیها السـلام این سـخنان را از برادر شنید، گریست و اشک از دیدگان هر دوي آنها جاري شد. آنگاه حضـرت زینب علیهاالسـلام نـدا داد: اي واي از تنهـایی، واي از بییـار و یـاوري، واي از گردش سوء روزگار، واي از شومی این صـبح، پس گریبان چاك کرد، مو پریشان ساخت و بر صورت خویش لطمه زد. شاعر در این مقام میگوید: أتته زینب مذ وعت ما قاله حسـري القناع و ذیلها مجرور تـدعوه یا خلف الـذین مضواویا لکی اذا طم البلا و السور لماذا الوداع أهل تیقنت الفنا ما الرأي و ما لـدي خفیر فأجابها قل الفدا کثر العدا قصر المداء و سبیلنا محصور رافعت عنکم ما استطعت فلم یفد والصحب ذا شلو و ذاك عفیر قالت فوعظهم و حـذرهم فقـال قلت فمـا أفـاد الوعـظ و التخـدیر و لکم دعوت القوم کفوا عن قتـالی و اترکونی فی الشـعاب أسـیر و ذکرت ما فجر الصـخور فلم بکن الا قلوبهم هناك صـخور سـپس امام به زینب علیها السـلام فرمود: آرام باش اي دختر علی مرتضـی علیه السلام  که گریه بسـیار در پیش داري. چون امـام حسـین علیه السلام  خواست از خیمه بیرون رود زینب علیهاالسـلام دامن او را گرفت و گفت: آرام اي برادر صبر کن تـا بـا نگـاهم از جمـال تو در این وداع بی بازگشت توشه اي برگیرم: فمهلا أخی قبل الممات هنیئـۀ لتبرد منی لوعۀ و غلیل زینب به دست و پاي برادر بوسه زد و دیگر زنان نیز به پاي حضـرت افتادند و دست و پایش را بوسـیدند