در بعضـی از کتب معتبر آمده و میتوان این مضـمون را از منتخب نیز اسـتفاده نمود: وقتی امام حسـین علیه السلام به شـهادت رسید، اسب امام حسین علیه السلام شیهه میکشید و صدا میکرد و قدم به قدم بر سر تمام کشـتگان کربلا در میدان نبرد رفت تا اینکه در کنار جسد شـریف و مطهر امام حسـین علیه السلام ایسـتاد و آن جسد را بیسـر یافت پس به دور آن چرخید و یالها و پیشانی خود را به خون امام حسـین علیه السلام آغشـته نمود و شـیهه هاي بسیار بلند میکشید. عمر بـن سـعد (لعنه االله) به او نگـاه کرد و بر سـربازان خـود بانـگ برآورد و گفت: واي بر شـما اسب حسـین را بگیریـد و پیش من بیاوریـد. آن اسب از بهترین اسـب هاي رسول الله صـلی االله علیه و آله بود. سواران به سوي آن اسب تاختنـد، هنگـامی که اسب متوجه شـد به سوي او میآیند مانع شد که آنها به او نزدیک شوند آنها را با نشان دادن دندان هاي خود میترساند و با پرت کردن دسـتها و پاهایش به سوي یکی از سواران او را به زمین انـداخته و آنقدر او را لگدکوب نمود تا مرد به همین روش چهل مرد و ده اسب را از پاي درآورد و دشـمنان هیچ کاري در برابر آن اسب نتوانسـتند انجام دهند. ابن سـعد بر سـر آنها فریاد کشـید: واي بر شـما از او دور شویـد تا ببینم چه میخواهـد بکنـد.سـربازان و سواران از او دور شدنـد. هنگامی که مردم از کنار اسب پراکنـده شدند و اوضاع امن شـد، اسب امام از کنار کشـتگان کربلا گـذشت تا به جسد امام علیه السلام رسـید آن را بوئید و پیشانی خود را به خون امام آغشـته نمود و بـا هر دو چشم خود میگریست و بـا نگـاهش بر امام گویی بوسه میزد و شـیهه هاي بسـیار بلنـد میکشـید ماننـد مادري که بچـه اش را از دسـت داده گریـه میکرد بگـونه ای که همه حاضـران از این صـحنه متعجب شدنـد.