ابومخنف میگوید: اندك زمانی گذشت تا مختـار بن ابیعبیـده ثقفی براي خونخواهی از امـام حسـین علیه السلام در کوفه ظهور کرد آن ملعون را که خولی بن یزیـد اصـبحی (لعنه الله) بود نزد مختار آوردنـد. وقتی نزد او ایسـتاد مختار به او گفت: روز کربلا چه کردي؟ خولی (لعنه الله) گفت: به سوي علی بن الحسـین علیه السلام رفتم و پوستی را که بر آن خوابیده بود ربودم و مقنعه از سـر زنیب علیهاالسـلام برداشته و گوشواره هایش را گرفتم. مختار گریست و گفت: در آن موقع از حضـرت زینب علیهاالسـلام چه شـنیدي؟ آن ملعون گفت: شـنیدم میگفت: خداوند دسـتان و پاهاي تو را قطع کند و در آتش دنیا تو را بسوزاند قبل از اینکه به آتش آخرت بسوزي. مختار گفت: به خدا من نداي آن طاهره ي مظلومه علیهاالسـلام را لبیک گفته و دعایش را به اجابت میرسانم سـپس نزد او آمد. دسـتان و پاهایش را قطع کرد و او را در آتش انـداخت و سوزانیـد. سـپس لشـگریان به سـوي علی بن الحسـین علیه السلام رفتنـد تـا او را نیز بکشـند. برخی از لشـگریان میگفتنـد: او را بکشـید و برخی میگفتنـد: اي مردم این کودکی ناتوان است کشـتن او دردي از شـما دوا نمیکنـد و فایده اي براي شما ندارد حضـرت ام کلثوم علیهاالسـلام چون این صحنه را مشاهده نمود گریست و چنین فرمود: أضحکنی الدهر و أبکانی و الدهر ذو صـروف ألوانی فسل بنا فی تسـعۀ صـرعوا بالطف أضـحوا رهن أکفان و ستۀ لیس یجاري بهم بنو عقیل أخیر فرسان و أین عون و أخوانی معا فـذکرهم جدد أخزانی در معدن آمده که شـمر (لعنه الله)تصـمیم گرفت که پسـر حسـین علیه السلام را بکشد و علی بن الحسـین علیه السلام بیمار بود. حضـرت زینب علیهاالسلام دختر علی بن ابیطالب علیه السلام به سوي او رفت و جلوي او را گرفـت و فرمـود: بـه خـدا قسم نمیگـذارم او را بکشـی مگر اینکه اول مرا بکشـی. شـمر دست از علی بن الحسـین علیه السلام برداشت.