در همان کتاب خبر دیگري را نقل کرده که: عیسـی بن مریم علیهم السلام همراه دوازده نفر از حواریون خود نزد یحیی بن زکریا رفت و او مردم را از نکاح خواهر زاده نهی میکرد آورده اند که: براي پادشاه آن دیار خواهر زادهي زیبایی داشت و میخواست او را به تزویج خود درآورد وقتی مـادر دختر (خواهر پادشـاه) بـاخبر شـد که حضـرت یحیی بـا آن ازدواج مخالفت نموده، دخترش را آرایش و آماده نمود و به پادشاه عرضه کرد، وقتی پادشاه خواست نزد او بیاید از خواسـتهاش پرسید گفت: خواسته من این است که سر یحیی را ببرید، پادشاه گفت: چیز دیگري بخواه، گفت: جز این خواسـته اي ندارم وقتی دختر بر خواسته خود اصرار ورزید و از تمکین به پادشاه خودداري کرد، دستور داد طشتی آورده و حضرت یحیی را دستگیر و در آن طشت سر بریدند خون آن حضرت از طشت پرید و به زمین افتاد و نتوانسـتند آن قطره خون را بپوشانند تا زمان بقدرت رسـیدن بخت النصـر، پیرزنی از بنیاسرائیل موضوع و محل افتادن آن خون را به بخت النصـر بیان کرد، او تصـمیم گرفت آنقدر از آنها بکشد و خونشان را روي آن خون بریزد تا آن خون محو شود (از جوشش بیفتـد) در مـدت یکسال هفتاد هزار نفر از آنها را کشت.