داستان زندگی حضرت ایوب

علی بن ابراهیم در تفسـیر خود از پدرش از ابنفضال از عبدالله بن بحر از ابنمسکان از ابیبصیر از امـام صـادق علیه السلام  نقـل میکنـد: از آن حضـرت در مورد گرفتاري حضـرت ایوب پرسـیدند: به چه دلیل به آن بلایا در دنیا گرفتـار شـد؟ فرمود: بخـاطر نعمتهـایی که خداونـد در دنیا به او عطا کرده بود و بجا آوردن شـکر آن نعمتها و این در زمانی بود که ابلیس لعین از زیر عرش محروم نشـده بود لذا بالا میرفت و شـکر نعمت ایوب را میدید و به او حسادت میورزید گفت: خدایا این تشـکر و قدردانی ایوب بخاطر آن همه عطایایی است که در دنیا به او دادي اگر اینهمه نعمت نبود هیچگاه شکر بجا نمیآورد، پس مرا به دنیاي او مسـلط کن تا معلوم شود هیچگاه به درگاه تو شـکر گزار نیست، ندا آمد: تو را به مال و اولادش مسلط کردم، ابلیس ملعون نیز تمام مال و اولاد ایوب را از بین برد و نابود کرد، اما شکر و سپاس ایوب بیشتر شد، شیطان گفت: مرا به زراعتهایش مسلط کن، ندا آمد مسـلط شدي، شـیطان با اعوان و انصارش تمام مزارع ایوب را به آتش کشـید، شـکر و سـپاس ایوب بیشتر شد، شـیطان گفت: خدایا مرا به احشامش مسـلط کن، آنها را نیز نابود کرد شـکر گزاري ایوب بیشتر شد، شیطان گفت: مرا به بدنش مسلط کن، به بدنش مسـلط شـد بجز عقـل و چشـمان ایوب، شـیطان بـا نفس نحس خود به بـدن ایوب دمیـد آبله تمام بـدنش را فراگرفت و بـدین طریق زمانی طولانی گـذشت ولی ایوب باز حمـد و سـپاس خـدا را بجا آورد تا اینکه در بـدنش کرم بوجود آمد بعضـی از آن کرمهـا از بـدنش میافتـاد و او آن را بجاي خود میگـذاشت و میگفت: برگرد به همانجا که خـدا تو را از آنجا خلق کرده تـا اینکه بـدنش بو گرفت و مردم آبـادي او را از آبادي بیرون کرده و در مزبلهاي انداختنـد همسـر او رحمت دختر یوسف بن یعقوب بن اسـحاق بن ابراهیم علیه السلام  بود که از مردم صـدقه و کمـک میگرفت و براي ایوب میآورد. وقتی گرفتاریهاي ایوب طول کشـید و ابلیس صبر او را دیـد، پیش عـده اي از اصـحاب او آمـد که ترك دنیا کرده و در کوهی بسـر میبردنـد به آنها گفت: برویـد نزد این مرد گرفتـار و از گرفتـاریش بپرسـید آنهـا استرهایشـان را سوار شـده و به سوي ایوب رفتنـد همینکه به نزدیکی ایوب رسـیدند از شـدت تعفن استرهـا رم کردنـد پس استرهـا را به یکـدیگر بسـته و پیاده نزد او رفتنـد در میان آنها جوانی بود آنها نزد او نشسـته و گفتند: اي ایوب اگر میشود گناهت را به ما بگو شاید اگر ما بخشـش ترا بخواهیم خداوند بر ما خشم بگیرد زیرا ما کسی را چنین گرفتـار ندیـدیم مگر آنکه موضوعی را از دیگران پنهان بکنـد، ایوب گفت: به عزت پروردگارم که او میدانـد من لقمهاي طعام نخوردم مگر آنکه یتیمی یا ضـعیفی همراه من طعام میخورد، هیچگاه در اطاعت پروردگارم موضوعی پیش نیامـد، مگر آنکه سختترین آنها را بر بدن خودم پذیرفتم، آن جوان گفت: زشت باد روي شـما چرا که آنقدر با پیامبران خدا چنان بدرفتاري کردید که به غیرت و خشم آمـد و آنچه که از عبـادت پروردگـارش پنهان داشت آشـکار نمود، ایوب گفت: پروردگارا هر گاه در دادگاه عدل قرار میگرفتم دلیل مرا میپذیرفتی، در این هنگام خداوند ابري را فرستاد و صدا آمد که: اي ایوب دلایل را به ما بگـو تـو را در جایگـاه حکمیت قرار دادهایم و اکنـون من به تو نزدیکم و از تو دور نمیشوم ایوب گفت: پروردگـارا تو میـدانی دو دسـتور به من نـدادي در اطـاعت خود مگر آنرا که به جانم سـختتر بود پـذیرفتم آیا سـپاس و شـکر تو را بجا نیاوردم؟ آیا تو را به پاکی یاد نکردم؟ از آن ابر با ده هزار زبان جواب آمـد: اي ایوب چه کسـی در راه بنـدگی خدا به تو صبر داد در حالیکه مردم از تو غافل بودنـد و تو خدا را حمد کردي و به پاکی یاد کردي و او را بزرگ شـمردي آیا بر خدا منت میگذاري، منت بر توست، ایوب مقداري خاك برداشت و در دهانش گذاشت (بعنوان تحقیر خود در مقابل خدا دهانش را با خاك بست) سـپس گفت: خداوندا به رضاي تو راضـیام چون تو چنین براي من مقـدر کردي، خداونـد هم ملکی فرسـتاد با پایش بر زمین کوبید از آنجا آب خارج شـد ایوب را با آن آب شـست ایوب به وضـعی بهتر از گذشـتهاش و جوانتر از قبل بازگشت، خداوند براي او باغی سـرسبز ایجاد نمود و اهل و عیال و مال و اولاد و مزرعه او را به او برگرداند و آن ملک با او نشست و با او مشغول صحبت شده و با او مأنوس شد، همسر ایوب (که براي تهیه غـذا براي ایوب رفته بود) با پاره اسـتخوانی گوشت دار آمـد تا به محل سـکونت قبلی ایوب رسـید و دید، آنجا  بسـیار تغییر پیدا کرده و دو مرد با هم نشسـته و صـحبت میکردند، پس همسر عیوب ناله و گریه سرداد و گفت: اي ایوب چه بلایی سرت آمده؟ ایوب او را صدا زد و جلو رفت وقتی همسـرش را دید که خداوند بلایا را از او دور کرده و نعماتش را به او برگردانده سجـده شـکر بجاي آورد، ایوب دیـد گیسوان همسـرش بریـده شده (و این بخاطر آن بود که همسـر ایوب براي تهیه غذا براي ایوب پیش خـانواده اي رفت آنهـا گفتنـد گیسوانت را بـده تـا ما به تو طعام بـدهیم او هم ناچار گیسوانش را داد براي ایوب مقـداري غـذا گرفت) وقتی حضرت ایوب گیسوان او را بریده دید خشم او را فراگرفت و قسم یاد کرد که به او صد تازیانه بزند، از سوي خداونـد به ایوب گفته شـد که داسـتان بریـده شـدن گیسوان همسـرت چنین و چنان بوده، ایوب خیلی ناراحت و غمگین شد، پس خداوند به او وحی فرسـتاد »و خذ بیدك ضـغثا فاضـرب به ولا تحنث« پس صد قطعه برگ یا شاخه نازك گرفت و یک ضرب آرام به او زد و بـدینصورت از سوگنـدش خارج شـد. سـپس خداوند فرمود: »و وهبنا له اهله و مثلهم معهم رحمۀ منا و ذکري لاولی الالبـاب« حضـرت فرمود: خداونـد اهل و عیال او را که پیش از گرفتاري او مرده بودنـد به او برگردانـد خداونـد همه آنها را برایش زنـده کرد و با او زنـدگی کردنـد، از حضـرت ایوب پس از بـدست آوردن عافیت پرسـیدند در این مدت گرفتاري چه چیزي بیشتر براي تو سـخت بود؟ گفت: شـماتت دشـمنان، سـپس حضرت فرمود: خداوند در منزل او تگرگهایی از طلا فرو فرستاد، آنها را جمع میکرد پشت سـر آن بـاد میوزیـد باد تعـدادي را میبرد ایوب آنها را نیز جمع میکرد، جبرئیل به او گفت: اي ایوب سـیر نشـدي؟ گفت: چه کسـی از رزق و نعمت پروردگارش سـیر میشود؟