در بحار به اسـنادش از صـدوق (ره) از مـاجیلویه از عمویش از کوفی از عبـداالله بن محمـد حجـال از ابیاسـحاق از عبـداالله بن هلال از امام صادق علیه السلام نقل است که فرمود: در زمـان یحیی بن زکریـا علیه السلام پادشاهی بود که به همسـران قانونیش اکتفا نمیکرد تا اینکه با زنی از راه فحشاء رابطه برقرار کرد وقتی آن زن پـا به سن پیري گـذاشت دخترش را آرایش کرد و به او گفت: میخواهم بـا پادشـاه همبستر شوي وقتی با تو همبستر شد و گفت: چه خواسـته اي داري؟ بگو: خواسـته من قتل یحیی بن زکریاست، وقتی آن پادشاه نزد وي آمد و از او حاجتش را پرسید، گفت: خواسته من قتل یحیی بن زکریاست روز سه شنبه شد مأمورانی را دنبال حضرت یحیی فرستاد او را نزد پادشاه آوردنـد و او را داخل طشتی سـر بریدنـد و خون او را در زمین ریختند اما آن خون بالا آمد و زیر خاك نماند و مردم هر چه روي آن خاك میریختند باز هم بالا میآمد تا اینکه از بس خاك ریختند بصورت تل بزرگی درآمد و یک قرن گذشت وقتی که زمان بخت النصـر شد کسـی از آن خون چیزي ندید از آن خون پرسید هیچکس اطلاعی از آن نداشت تا اینکه پیرمردي را پیدا کردند و از او پرسـیدند، گفت از پدرم شنیدم که از پدرش نقل میکرد داستان خون یحیی چنین و چنان بود، وقتی نتوانستند جلوي جوشـش آن خون را بگیرنـد آنقـدر سـر بریدنـد و خونش را روي آن خون ریختنـد که به هفتـاد هزار نفر رسـید خون از جوشـیدن ساکت شـد. در خبري دیگر آمده: که این زن هرزه زن پادشاه سـتمگر قبلی بوده که پس از آن با پادشاه بعدي ازدواج کرد وقتی بهسن پیري رسـید دختري از شوهر اولش داشت به این پادشـاه گفت: بـا آن دختر ازدواج کنـد، پادشاه گفت: بایـد از یحیی بن زکریا بپرسم اگر اجازه بدهد این کار را میکنم، از حضـرت یحیی پرسیدند فرمود: جایز نیست، آن زن دخترش را آرایش کرد و در موقع مستی پادشـاه به او عرضه کرد، در این حـال بود که حضـرت یحیی علیه السلام را به قتل رسانـد.