فریب ابن زیاد و جا زدن خودش جای امام ع

مرحوم شیخ مفید (ره) در ارشاد میفرماید: ابنزیاد به سوي کوفه آمد در حالیکه مسلم بن عمرو باهلی و شریک بن اعور حارثی و خانواده اش همراه او بودند تا وارد کوفه شد، ابنزیـاد عمامه مشـکی بر سـر گذاشـته و صورتش را گرفته بود مردم شـنیده بودنـد امام حسـین علیه السلام  به سوي کوفه میآیـد و انتظارش را میکشـیدند تصور کردند او حسـین بن علی علیه السلام  است، بر هر گروه که میرسـید به آنها سلام میگفت، آنها هم میگفتند: مرحبا بر تو اي پسـر پیامبر صـلی الله علیه و آله، مقدمت گرامی باد وقتی تعداد اسـتقبال کنندگان زیاد شد مسلم بن عمرو گفت: کنار برویـد این امیر عبیدالله بن زیاد است شـبانه به قصـر رسـیدند و عده اي همراه او بودند مردم شک نداشـتند که او حسـین علیه السلام  است نعمان بن بشـیر به تصور اینکه او حسـین علیه السلام  است در قصـر را به روي آنها بست بعضـی از اطرافیان ابنزیاد گفتنـد تـا درهـا را بـاز کردنـد، نعمـان پیش آمـد و گفت تو را به خـدا قسم میدهم جلوتر نیـایی گمان میکرد او حضـرت حسـین علیه السلام  است گفت: بخـدا قسم امـانتی که در اختیـار من است به تو تسـلیم نمیکنم و در جنـگ بـا تو پیش قـدم نمیشوم دیگر چیزي نگفت سـپس از سـمت برج قصـر نزدیکتر شـد فردي از آن میان به جمعیتی که به تصور اسـتقبال از حسـین علیه السلام  آمـده بودنـد گفت اي مردم به خدا قسم او پسـر ابنمرجانه است، پس نعمان در را باز کرد آنها وارد شدند سـپس در را بروي مردم بسـتند شب را صـبح کرد مردم را به نماز جماعت دعوت کردنـد و براي مردم خطبه خوانـد و گفت: اما بعد، امیرالمومنین یزید مرا به شـهر شما و مرزهاي شما و اموال شما والی قرار داده و به من امر کرده با مظلومان شما با انصاف رفتار کنم و محرومانتان را بخشش نمایم و کسانی که حرف شـنوي دارند و مطیع هستند مانند پدري مهربان احسان نمایم و تازیانه و شمشـیرم هم براي کسانی است که از دسـتورات من سـرپیچی نماینـد و با پیمان من مخالفت میورزنـد پس بر جان خود بترسـید و از شـما اخبار صادقانه به من برسد نه تهدید، سـپس پائین آمد به افراد سرشـناس و مردم خیلی سخت گرفت و گفت نام افراد سرشناس را برایم بنویسید و کسانی را که امیرالمومنین در طلب آنهاست و کسانی که از اهل حروریۀ و افراد مشکوکی که احتمال مخالفت و نفاق و تفرقه از سوي آنها وجود دارد هر کس آنها را پیش ما بیاورد از اته ام تبرئه میشود و اگر کسـی هیـچ کـدام از آنها را به ما گزارش نکند باید تضـمین دهـد که هیچکدام با ما مخالفت نمیکنند و علیه ما شورش راه نمیاندازند و اگر کسـی این کار را نکند دیگر ذمه ما از او برداشـته میشود. خون او و مـال او بر مـا حلال میشود، هر کس در خانه و اطراف خانهاش از شورشـیان بر امیرالمومنین کسـی را یافت به ما معرفی نکند بر در خانهاش به دار آویخته میشود و اهالی آن خانواده را از عطا دور میکنیم. وقتی مسـلم بن عقیل علیه السلام  آمدن عبیداالله را به کوفه و سـخنان او و سـختگیری هاي او را نسـبت به مردم شـنید از خانه مختار خارج شد و به خانهي هانی بن عروة داخل شد، و از شیعیانی که نزد وي رفت و آمد میکردند تعهد گرفت محل او را از عبیداالله پنهان بدارند و به یکدیگر توصیه کنند از بیان محـل او خود داري نماینـد، ابنزیـاد غلاـمی را که نامش معقل بود خواست به او گفت: سه هزار درهم بگیر و دنبال مسـلم بن عقیل بگرد و از پیروانش پرس و جو کن هر کـدام از آنهـا را پیـدا کردي این پولهـا را به او بـده و بگو بـا این پولهـا مسـلم را در جنگ با دشـمنانش یاري کنید و به آنها بقبولان که از آنها هستی وقتی این پولها را به آنها بدهی به تو اطمینان میکنند و کارهاي خود را از تو پنهان نمیکنند، سـپس با آنها مأنوس میشوي و جاي مسـلم بن عقیـل را شـناسایی میکنی و بر او وارد میشوي، معقل چنین کرد و پیش مسلم بن عوسجه آمد که در مسجد اعظم نماز میخواند نشست تا او از نماز فارغ شد گفت: اي بندهي خدا من فردي از شام هسـتم خداوند محبت اهل بیت و محبت دوستان آنها را به من نعمت کرده و با من سه هزار درهم هست میخواهم یکی از یاران اهل بیت را ببینم زیرا که من خبردار شـدم فردي به کوفه آمـده تا براي فرزنـد رسول خدا صـلی االله علیه و آله از مردم بیعت بگیرد و من میخواهم او را ببینم امـا کسـی که مرا به سوي او راهنمایی کنـد نمیشـناسم خودم هم جاي او را نمیـدانم من در مسـجد نشسـته بودم یک نفر گفت این مرد به اهل بیت نزدیکتر است و من پیش شما آمدم که این پولها را از من بگیري و مرا پیش مولایت ببري زیرا منهم از برادران شما و مورد اعتماد شما هستم و اگر خواستی پیش از آنکه او را ببینم براي او از من بیعت بگیري. ابنعوسـجه به او گفت: خـدا را به خاطر این دیـدارت سپاسـگذاري کن این کار تو مرا خوشـحال کرد خداونـد بوسـیله تو اهل بیت پیامبرش صـلی االله علیه و آله را یاري خواهـد کرد اما پیش از اینکه ترس از این طاغی بر طرف نشـده از من پیش مردم بدگویی کن تا شک نکننـد معقل به او گفت: جز خیر نخواهـد بود از من براي مسـلم بن عقیل بیعت بگیر ابنعوسـجه از معقل پیمانهاي محکمی گرفت که خیرخواه باشـد و موضوع را از دیگران پنهان بدارد و معقل نیز هر چه نظر او بود اطمینان داد سـپس به ابنعوسـجه گفت: مرا چند روزي در منزلت راه بده، من مشـتاق دیدن مسـلم بن عقیل هسـتم تا همراه مردم نزد او بروم، او هم قبول کرد حضرت مسلم بن عقیل از او بیعت گرفت و به ابوتمامه صائـدي هم گفت آن پولها را از او تحویل بگیرد او هم پولها را از او تحویل گرفت بعضـی خانوادههـا را بـا آن کمـک میکرد و بـا آن سـلاح میخریـد و خودش فردي زیرك و از سوارکـاران ورزیـده عرب و از چهره هاي  معروف شیعه بود، معقل ملعون زودتر از همه میآمـد و آخر همه میرفت تا آنچه مورد نیاز ابنزیاد است جواب بدهد و هر روز ابنزیـاد را در جریـان وقـایع قرار میداد. در کتاب بحار نقل آمـده، ابنشـهر آشوب میگویـد: وقتی مسـلم بن عقیل وارد کوفه شد در خانه سالم بن مسـیب سکونت پیدا کرد و دوازده هزار نفر با او بیعت کردند، وقتی ابنزیاد داخل کوفه شد نیمه شبی از خانه سالم به خانه هانی رفت و در امان هانی قرار گرفت همچنین مردم با او بیعت میکردند تا اینکه تعداد بیعت کنندگان به بیسـت و پنج هزار نفر رسـید در این هنگام تصمیم گرفت خروج کند، هانی گفت: عجله نکن شریک بن اعور که همراه عبیداالله بن زیاد از بصره به کوفه آمده مریض شده و چند روزي در خانه هانی بود به مسلم گفت: عبیداالله به دیدن من خواهد آمد و او را گرم صحبت میکنم آنگـاه تو از مخفیگـاه بیرون بیـا و او را بکش و علاـمت مـا هم این باشـد که من آب خواهم خواست (به من آب بدهیـد) و مسـلم را از خروج نهی کرد، عبیـداالله براي ملاقات شـریک آمد و از مریضـیش پرسـید و صـحبتشان طول کشـید اما او هر چه انتظار مسـلم را کشـید مسـلم از مخفیگاهش خارج نشد گمان کرد مسـلم فراموش کرده آنگاه شعري خواند ابنزیاد که شک کرده بود از آنجا خارج شد وقتی داخل قصـر شد مالک بن یربوع تمیمی با نامهاي که از دست عبداالله بن یقطر گرفته بود نزد عبیداالله آمد که در آن نـامه به حسـین بن علی علیه السلام  نوشـته بود، امـا بعـد: من به تو خبر میدهم که مردم کوفه چنین و چنان به تو بیعت کرده اند، همینکه نـامه من به تو رسـید عجله کن، عجله کن زیرا تمـام مردم بـا تو هسـتند و اصـلا نظرشـان با یزیـد نیست، ابنزیاد دسـتور داد عبـداالله بن یقطر را بکشـند. ابننما میگویـد: همینکه ابنزیاد از خانه هانی خارج شد مسـلم در حالیکه شمشـیرش در دسـتش بود از مخفیگاه بیرون آمد شریک به او گفت: چه باعث شد کارت را انجام ندادي؟ مسلم گفت: میخواستم خارج شوم اما زنی پیشم آمد و گفت: تو را به خدا قسم ابنزیاد را در خانه ما نکش و پیش روي من گریه کرد، پس من شمشیر را کنار گذاشتم و نشسـتم، هـانی گفت: واي بر او که هم مرا کشت هم تو را، از آنچه که فرار میکردم به آن گرفتـار شـدم.