مرحوم شـیخ مفیـد (ره) میگویـد: محمـد بن اشـعث نزد عبیداالله بن زیاد رفت و در مورد هـانی بن عروة بـا او صـحبت کرد و گفت: تو جایگـاه و منزلت هـانی را در شـهر و جایگـاه خـانواده او را در قبیله میـدانی و قبیله او میدانند که من رفیقم او را نزد تو آوردهایم تو را به خدا قسم میدهم بر ما منت بگذار او را بر ما ببخش من، از خصومت مردم شهر و اهل او اکراه دارم، ابنزیاد او را وعده داد که این کار را بکند سپس او را مرخص کرد و دستور داد هانی را از زندان بیرون آورده و در بازار گردن او را بزنند، هانی را به بازار آورده و بجایی رسـیدند که آنجا گوسفند میفروختند در حالیکه دستان هانی بسته بود میگفت: واي بر مذحج، امروز دیگر براي من قبیله مذحجی وجود ندارد یا مذحجا یا مذحجا و کجایند مذحج؟ وقتی دید کسـی او را یاري نمیکند دسـتش را از شانهاش درآورد و گفت: حتی اگر عصایی یا چاقویی یا سنگی یا استخوانی بود میشد به آن امیدوار بود و از آنها خیر دید و به آنها اعتماد کرد، سـپس به او گفتند: گردنت را بلند بگیر، گفت: نسـبت به گردنم اینقدر سـخی نیستم بر علیه خودم شـما را یاري نمیکنم، غلام عبیـداالله بن زیاد که به او رشـید میگفتنـد شمشـیري به هانی زد اما تأثیري نکرد، هانی به او گفت بازگشت همه به سوي خـداست، پروردگارا رحمت و رضایت خود را به من عنایت کن، آنگاه ضـربتی دیگر زد و هانی را به قتل رساند