در منتخب نیز شبیه همین روایت آمـده که خلاصه اش این است: وقتی محمد بن حنفیه شـنید حضرت حسین علیه السلام تصمیم دارد فردا صبح از مکه خارج شود، پیش رویش تشتی بود که در آن وضو میگرفت، بحدي گریه کرد که اشک چشـمانش همانند باران داخل تشت میریخت نماز مغرب را خواند و به سوي برادرش حضرت حسین علیه السلام رفت و گفت: برادر شما مکر و حیله مردم کوفه را نسبت به پدرت و برادرت میدانی میترسم وضع تو نیز مانند پدر و برادرم شود اگر صـلاح بدانی در حرم اقامت کنی، حضرت فرمود: برادر، میترسم یزید بن معاویه، مرا در حرم غـافلگیر به قتل برسانـد و با قتل من در حرم، حرمت آن شکسـته شود، ابنحنفیه گفت: پس به سوي یمن یا نقطه اي دیگر سـفر کن چون در این صورت نمیتوانند خطري به تو برسانند، حضـرت فرمود: در مورد سـخنانت فکر میکنم وقتی سـحرگاهان شد امام حسـین علیه السلام سـفر خود را آغاز کرد، محمـد حنفیه آمـد افسار مرکب حضـرت را گرفت و گفت: برادر مگر نگفتی نسـبت به پیشـنهادم میاندیشـی فرمود: بلی، گفت: پس چرا با این عجله حرکت میکنی؟ فرمود: پس از جـدا شدن از تو رسول خدا صـلی االله علیه و آله در خواب نزد من آمد و فرمود: اي حسـین، حرکت کن خداوند میخواهد تو را کشته ببیند، محمد بن حنفیه گفت: انا الله و انـا الیه راجعون، پس چه معنـایی دارد این زنـان و کودکـان را بـا خودت ببري در حالیکه تو با این دیـدگاه حرکت میکنی؟ امام فرمود: پیامبر صـلی االله علیه و آله به من فرمود: خداونـد میخواهد زنان و فرزندان تو را اسـیر ببیند حضـرت با او خداحافظی کردند و حرکت نمودنـد.