مرحـوم سـید (ره) میگویـد: بشـر بـن غـالب که از عراق میآمـد بـا حضـرت ملاقـات نمـود از او دربـاره مردم عراق پرسـیدند، گفت: آنهـا را ترك کرده ام در حالیکه قلبهایشان با شـما بود و شمشـیرهایشان با بنی امیه، فرمود: اي برادر اسـدي درسـت میگویی، خداوند هر چه اراده کند همان خواهد شد و به آنچه اراده کند حکم مینماید، سـپس حضـرت حرکت کرد تا وارد ثعلبیه شد و این هنگام ظهر بود، خواب سبکی حضرت را گرفت بیدار شدند فرمودند: هاتفی را دیدم میگفت: شما عجله میکنید و قضاء و قدر هم شـما را به بهشت نزدیکتر مینماید، پسرش علی به امام گفت: پدر مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود چرا به خدایی که مرجع تمام بندگان است ما بر حق هستیم، گفت: پدر جان، پس هیچ ترسی از مرگ نداریم، فرمود: خداوند به تو پاداش خیر بدهد بهترین پاداش از پدر به پسـر، سـپس در آن مکان اردو زدند. وقتی صبح شد، مردي بنام ابوهرة ازدي از کوفه آمد به حضرت سلام گفت و عرض کرد: اي پسـر پیامبر چه باعث شد از حرم خدا و از حرم جدت خارج شدي؟ فرمود: اي ابوهرة، بنی امیه اموال مرا گرفتند صبرکردم، به من ناسـزا گفتنـد صبر کردم خواسـتند خون مرا بریزند فرار کردم، بخدا قسم گروه سـتمگر مرا میکشـند و به ذلت ابدي و شمشـیر بران گرفتار میشوند و خداوند پستترین آنها را به ایشان مسلط میکند آنان را بشدت خوار خواهد کرد بطوري که از قوم سبا خوارتر خواهنـد شد زنی بر آنان حکومت میکرد و در مال و جانشان نظر میداد.