روایت گرفتار شدن جناب مسلم در دست دشمنان

شـیخ مفیـد (ره) میگوید: محمد بن اشـعث گفت: تو در امـان هستی، خودت را به کشـتن نـده امـا مسـلم میجنگیـد و میگفت: أقسـمت أن لاـ أقتل الا حرا و ان رأیت الموت شـیئا نکرا و یخلط البارد سخنا مرا رد اشعاع الشمس فاستقرا کل امرء یوما ملاق شرا أخاف أن أکذب أواغرا محمد بن اشعث گفت: ما به تو دروغ نمیگوئیم و تو را فریب نمیدهیم این طایفه (ابنزیاد و…) پسـر عم شما هستند و قاتل شما نیستند و قصد ضرر زدن به شـما را ندارنـد، آنوقت سـنگ بزرگی از پشت بام بر او انداختند مسـلم زخم عمیقی برداشت و از جنگیدن باز ماند بر دیوار خـانه تکیه داد، بـاز هم ابناشـعث به او قول امـان داد همه قول امان را تأییـد کردنـد غیر از عبیـداالله بن عباس سـلمی… مسـلم گفت: گرچه امان شـما جدي و حقیقی نیست اما دست در دستتان میگذارم. در منتخب آمده مسلم گفت: شما مورد اعتماد من نیستید اي دشـمنان خدا و دشـمنان رسول خدا صلی االله علیه و آله پس آنها حیله کرده و گودال عمیقی را کندند و روي آن را پوشاندند و در حال جنگ او را به آن سـمت کشـیدند حضـرت در آن گودال افتاد، آنگاه مسـلم را دسـتگیر نمودند.