شهادت دو کودک فرزندان مسلم بن عقیل

مرحوم مجلسی میگوید: این مطلب با مختصـر تغییراتی در مناقب قـدیم چنین نقل شـده: به ما خبر داد سـعد الائمه سـعید بن محمـد بن ابیبکر فقیمی از محمـد بن عبداالله سرخنکی از احمد بن یعقوب از طاهر بن محمد بن حدادي از محمد بن علی بن نعیم از محمد بن حسـین بن علی از محمد بن یحیی ذهلی گفت: وقتی حسـین علیه السلام  در کربلا به شـهادت رسید دو پسر بچه از لشکر عبیداالله فرار کردند نام یکی ابراهیم و دیگري محمـد که از فرزنـدان جعفر طیار بودنـد به زنی که آب میبرد برخورد کردنـد آن زن نگاهی به آنها انداخت دید در نهایت زیبایی هستند گفت: شما که هستید؟ گفتند: ما از فرزندان جعفر طیار هستیم از لشگر ابنزیاد فرار کردهایم، گفت: همسر من در لشـگر ابنزیـاد است میترسم شب به خـانه بیایـد و شـما را پیـدا کنـد وگرنه شـما را مهمان میکردم، گفتنـد: اي زن ما جایی را نمیشناسـیم مـا را رد نکن شایـد همسـرت نیایـد، زن هم آن دو کودك را بـا خود به خـانه برد و به آنهـا طعـام داد. گفتنـد: ما غـذا نمیخواهیم نمازمـان دیر شـده مـا را به محل نماز راهنمایی کن، آنها را به محل نماز راهنمایی کرد برادر کوچک به بزرگتر گفت: اي برادر به دلم افتاده آخرین شب ماست دیگر صـبح را نمیبینیم بیا همدیگر را در آغوش بگیریم. بقیه قضایا همانطور که گذشـت نقل شـده تا آنجا که: آن ملعون سـر برادر بزرگ را از تن جـدا کرد و بـدنش را به آب انـداخت برادر کوچک گفت: تو را به خدا قسم میدهم دقـایقی بگـذار در خون برادرم بغلطم و گریه کنم گفت: این کـار سودي به تو نخواهـد داشت برادر کوچـک به خون برادرش افتاد، آن ملعون گفت: بلند شو او از خون برادر بلند نشد و آن ملعون از قفا سر برادر کوچک را از تن جدا کرد و بدنش را به آب انداخت بدن اولی روي آب مانده بود تا بدن برادر کوچک را به آب انداخت،، آن دو جنازه در آب بهم رسیدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند و آن ملعون صداهائی از آن جنازهها شنید: پروردگارا تو میدانی و میبینی که این ملعون با ما چه رفتاري کرد، روز قیامت حق ما را از او بگیر. سـپس میگوید: عبیداالله غلامی نادر نام را خواست و گفت: اي نادر، دستان این ملعون (قاتل آن دو کودك) را ببنـد و به محـل قتـل آن دو کودك بـبر و گردنش را بزن (در عوض) به تو ده هزار درهم میدهم و در راه خـدا آزادت میکنم، غلاـم دسـتان او را بست و به محـل شـهادت آن دو کـودك آورد، آن ملعون گفت: اي نـادر حتمـا میخواهی مرا بکشـی؟ گفت: آري، گردنش را زد و لاـشهاش را به آب انـداخت و آب آن لاشه را نپـذیرفت و به ساحل انـداخت و عبیداالله دسـتور داد آن لاشه را آتش بزنند و چنین کردند و به سوي عذاب خدا رهسپار شد.