در روایت دیگر وارد شده است که حضرت زینب علیها السلام می گفت: «یا محمد! اینک دختران تو اسیر و ذرّیۀ تو کشته شده اند و باد صبا بر اجساد ایشان می وزد و اینک حسین سر از قفا جدا گردیده و عمامه و ردایش را از سر و دوشش کشیده اند. پدرم فدای آن حسین که در روز دوشنبه لشکرش به تاراج رفت». شاید این کلمه اشاره باشد به روز سقیفه بنی ساعده.
ای محمّد این بدنها که کنون ***بر زمین افتاده اینجا غرق خون
این کسانی که در این دشتِ بَلا*** می وزد بر جسمشان باد صبا
این اسیران اسیر تیغ و بند ***جمله از ذرّیّه پاک تُو اند
این حسین است که سرش را از جَفا*** دشمن کافر بریده از قفا
این حسین است که از آن روحی فدا*** برده دشمن هم عمامه هم ردا
همچنین جسم شریفش بر زمین ***مانده عریان و برهنه این چنین
باب من گردد فدای آن حسين ***آن حسینی که عدو او را به شَین
ص: 209
در دوشنبه با گروهی، لشکرش ***بُرده یَغما [و جدا کرده سرش]
گوئیاغصب ولایت از امام ***بوده منظورش همی از آن کلام
یعنی روزی که گروهی بر نفاق ***در سقیفه کرده با هم اتفاق
روز قتل و غارت و این شور و شَین ***بوده و کُشته شده اینک حسین
پدرم به فدای آن حسین که طناب خیمه های حرمش را بریدند. پدرم به فدای آن حسین که به سفری نرفته تا امید بازگشتنش را داشته باشم و زخم و جراحت وارده بر بدنش طوری نیست که بتوان او را مداوا نمود. جان و روحم به فدایش که با بار غم و اندوه از دنیا رفت. پدرم به فدای او که با لب تشنه از دار دنیا رفت. پدرم به فدای او که جدّش محمد مصطفی است. پدرم به فدای او که فرزند زاده رسول الله آسمانهاست. پدرم به فدای او که سبط نبی هدی است. جانم به فدای محمد مصطفی و خدیجه کبری و علی مرتضی و فاطمه زهرا سیّدۀ زنان. جانم به فدای آن کس که آفتاب بر او از مغرب بازگشت و طلوع دیگر نمود تا او نماز گزارد.
باب من گردد فدای آن حسين ***آن حسینی که عدو در پیش عَين
خیمه اش را بُرده و خرگاه او*** از عداوت کرده اینجا زیر و رو
باب من گردد فدای آن حسين ***آن حسینی که در این هنگام و حَین
آنچنان هجرت نکرده تا اُميد ***بردلم از عودتش آید پدید
همچنین زخم تنش آنگونه چاک ***خورده و افتاده اینک روی خاک
که مداوایش به مَرهَم يا مَدَد*** غیر ممکن گشته بر من تا اَبَد
جان من گردد فدای آنکه ریش ***کرده آغشته همی از خون خویش
باب من گردد فدای آنکه کوچ ***کرد و رفت از این بر دنیای [پوچ ]
با چنان حالی که بار غم بر او ***بوده ظاهر برتمام رنگ رو
من فدا گردم بر آن کس که دهان ***تشنه بود و این چنین رفت از جهان
راوی گفت: به خدا سوگند! زینب کبری علیها السلام با این سخنان سوزناک و آتشین، دوست و دشمن را به گریه در آورد. سپس سکینه، جنازه پدر خود حسين علیه السلام را در آغوش گرفت. در آن هنگام گروهی از اعراب جمع شدند و آن مظلومه ستمدیده را از روی نعش مطهر پدر جدا نمودند.
گفته راوی میدهم قَسَم خدا ***زینب کبری همی با این ندا
این ندا و آن همه شُورِ سخن ***در میان آن زمین پُر مِحَن
آنچنان آتش بزد بر هر جگر ***از رفیق و دشمن و هر رهگذر
که همه از ناله جانسوز او ***ناله خود را بیاوردند به رو
وانگهی آمده سُکَینه بعد از آن ***نعش بابا را گرفته در میان
زین عمل با حادثه قِشری عرب ***رحمی آمد کرده برایشان ادب
جملگی پس آمدند و بر خدا ***دختر از نعش پدر کرده جدا