در بحار از صاحب الکامل در یک خبر طولانی نقـل است که زکریـا علیه السلام از مردم ترسـید سـپس فرار کرد به بسـتانی نزدیـک بیت المقـدس وارد شـد که داري درختانی بود خداونـد ملکی را در طلب زکریـا فرسـتاد، پس زکریا از کنار درختی عبور میکرد آن درخت صـدا زد بیا به طرف من، وقتی نزد او رسـید منشق شد زکریا داخل شـکاف شد و آن شـکاف بهم آمد و در وسط آن ماند، شـیطان به دنبال او آمد و جاي لباس زکریا را شناخت و لباس زکریا را از لاي درخت بیرون آورد تا به دیگران اسـتناد، کند سـپس آنها را که دنبال زکریا بودند دید و گفت: چه میخواهید؟ گفتند: بدنبال زکریا هستیم، آن ملعون گفت: او این درخت را سـحر کرده و درخت شکاف برداشت و لاي این درخت رفته، گفتنـد: بـاور نمیکنیم، لباسـش را نشـان داد آنهـا نیز تبري گرفته و آن درخت را قطع کردنـد و یا با اره آن را شـقه کردنـد و زکریا در میان آن کشته شد، سپس خداوند خبیثترین انسانها را به آن مردم مسلط کرد و انتقام زکریا را از آنها گرفت