به روایت شـیخ مفیـد آن زن ظرف را به خانه برگردانـد دوباره خارج شـد و گفت: اي بنـدهي خـدا مگر آب نخوردي مسـلم گفت: چرا، گفت: پس برو نزد اهـل و عیـالت، مسـلم سـاکت شـد، آن زن سـخن خود را تکرار کرد، باز هم مسـلم ساکت شـد، بار سوم گفت: سـبحان االله اي بندهي خدا بلند شو برو خداوند تو را براي اهل و عیالت سالم بدارد، درست نیست که بر در خانهي من بنشـینی و این کار بر تو روا نیست، حضـرت برخاست و گفت: اي کنیز خدا من در این شهر اهل و خویشاوندي ندارم و آیا بعد از این دنیا از امام علی علیه السلام به پاداش و خیري نیاز داري گفت: اي بندهي خدا این چه سخنی است؟ گفت: من مسلم بن عقیل هسـتم این مردم مرا رها کرده فریبم داده اند و از خانه هایشان بیرون کرده اند. طوعه گفت: تو مسـلم هستی؟ گفـت: آري، گفت داخـل شـو، او را به اتـاقی غیر از آن اتـاقی که زنـدگی میکرد وارد کرد براي او فرش پهن کرد و براي او غـذا آورد، اما مسـلم غـذا میل نکرد… پسـر آن زن آمـد دیـد مادرش زیاد به آن اتاق رفت وآمـد میکنـد.