مرحوم شـیخ مفید (ره) میگوید: ابنزیاد ملعون دستور داد، قیس را از بالاي قصـر پایین انداختند و بعضـی گفته اند قیس با کتف به زمین خورد و اسـتخوانهایش شکست اما رمقی از زنـدگی براي او مانده بود، مردي که به او عبدالملک بن عمیر لحمی میگفتند سـر قیس را از بدن جدا کرد، بعضـیها این کار را بر او ایراد گرفتند، گفت: خواستم راحتش کنم. حضرت حسین علیه السلام از حاجز به سوي کوفه حرکت کرد و به آبادانی و آبی رسـید در این هنگام عبداالله بن مطیع عدوي آنجا اطراق کرده بود. وقتی امام حسین علیه السلام را دید نزد حضرت آمد و گفت: پـدر و مـادرم فـداي شـما چه باعث شـد تا به اینجا سـفر کنیـد در اینجا نزول اجلال نمائیـد. حضـرت فرمود: خبر مرگ معاویه به تو رسـیده، مردم عراق به من نامه نوشـته و مرا دعوت کرده اند، عبدالله بن مطیع گفت: اي پسـر رسول خدا، خدا را به یاد بیار و حرمت اسـلام را در نظر بگیر شـما را به خداونـد قسم و به حرمت قریش، و حرمت عرب، اگر آنچه را در بنی امیه است مطـالبه کنی شـما را میکشـند و اگر شـما را بکشـند بعد از شما دیگر از هیچ کس حساب نمیبرند، بخدا قسم با کشته شدن شما حرمت اسلام و حرمت قریش و حرمت عرب هتک میشود، این کار را نکن و به کوفه نیا و خودت را در دام بنی امیه مینداز، امام حسـین علیه السلام سخنان او را قبول نکرد و تصمیم به ادامه راه گرفت عبیداالله بن زیاد هم دستور داده بود بین واقصه تا مسیر شام و مسیر بصره را تحت کنترل داشـته باشـند اجازه نمیدادند کسی خارج شود یا داخل گردد. امام حسین علیه السلام آمد و از چیزي باخبر نبود تا اینکه عرب هایی را ملاقات کرد از آنان دربارهي اوضاع سوال کرد، جواب دادنـد: بخـدا قسم چیزي نمیدانیم جز اینکه نمیتوانیم خارج یا داخل شویم پس به راه خود ادامه داد.