صحبت امام سجاد ع با ابن زیاد ملعون

ابومخنف گفت: مجالد بن سعيد نقل كرد: هنگامي كه عبيداللَّه بن زياد، علي بن حسين را ديد به نگهبان خود گفت: ببين آيا او مرد شده است؟ وي گفت: بله، عبيداللَّه گفت: ببريد و گردن او را بزنيد. علي بن حسين به عبيداللَّه گفت: اگر بين تو و اين زنان خويشاوندي وجود دارد پس مردي را براي محافظت آنان بفرست. ابن‌زياد به او گفت: بيا، آنگاه او را همراه زنان فرستاد. ابومخنف گفت: اما سليمان بن ابي‌راشد از حميد بن مسلم نقل كرد: هنگامي كه. علي بن حسين مقابل ابن‌زياد آورده شد من نزد او ايستاده بودم. ابن‌زياد به او گفت: اسمت چيست؟ گفت: علي بن حسين. ابن‌زياد گفت: آيا خدا علي بن حسين را در كربلا نكشت؟ وي ساكت شد. ابن‌زياد گفت: حرف نمي‌زني! وي گفت: برادري داشتم كه نام او نيز علي بود و مردم او را كشتند. ابن‌زياد گفت: خدا او را كشته است. علي بن حسين ساكت شد. ابن‌زياد گفت: چرا حرف نمي‌زني؟ وي گفت: اللَّه بتوقي الانفس حين موتها ، ما كان لنفس ان تموت الا باذن اللَّه (خداست كه هنگام مرگ جانها را مي‌گيرد و هيچ كس بدون اجازه خدا نمي‌ميرد). ابن‌زياد به او گفت: واي بر تو، به خدا تو نيز از كشته‌ها خواهي بود واي بر تو، بنگريد آيا بالغ شده است؟ به خدا سوگند مي‌پندارم او مرد شده است. راوي گفت:مري بن معاذ احمري به ابن‌زياد گفت: بله، بالغ شده است. ابن‌زياد گفت: او را بكشيد. علي بن حسين گفت: پس چه كسي عهده‌دار كار اين زنان باشد؟ عمه‌اش زينب به او آويخته و گفت: اي پسر زياد، آنچه از ما كشتي براي تو كافي است آيا از خون ما سير نشدي! آيا از ما كسي را باقي گذاشتي! به خاطر خدا از تو مي‌خواهم، اگر به خدا ايمان داري و مي‌خواهي او را بكشي، مرا نيز بكش! علي گفت: اي ابن‌زياد، اگر ميان تو و اين زنان خويشاوندي وجود دارد، مرد پرهيزگاري را همراه آنان بفرست كه به شيوه‌ي اسلام با ايشان رفتار كند. راوي گفت: ابن‌زياد مدتي آنها را نگاه كرد سپس رو به مردم كرد و گفت: خويشاوندي چيز عجيبي است! بخدا سوگند گمان مي‌كنم (زينب) دوست دارد او را نيز با علي بكشم اين جوان را رها كنيد، نزد زنانت برو.حميد بن مسلم گفت: هنگامي كه عبيداللَّه و مردم وارد قصر شدند وي ندا داد: نماز جماعت! مردم در مسجد بزرگ اجتماع كردند. ابن‌زياد به منبر رفت و گفت: ستايش مي‌كنم خدايي را كه حق و اهل آن را آشكار و اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه و گروه او را پيروز كرد و درغگو پسر دروغگو حسين بن علي و پيروانش را كشت هنوز سخنان ابن‌زياد تمام نشده بود كه عبداللَّه بن عفيف ازدي غامدي يكي از افراد بني‌والبة برخاست. عبداللَّه از شيعيان بود كه چشم چپش را در جنگ جمل از دست داد و به هنگام جنگ صفين ضربه‌اي به سر و ضربه ديگر به ابروي او خورده بود و چشم ديگرش نيز نابينا شد وي از مسجد كوفه جدا نمي‌شد و از صبح تا شب در آنجا نماز مي‌خواند. سپس به خانه خود مي‌رفت راوي گفت: وي هنگامي كه سخنان ابن‌زياد را شنيد گفت: اي پسر مرجانه، دروغگو پسر دروغگو تو و پدرت و نيز يزيد و پدرش مي‌باشد كه تو را والي كرد. اي پسر مرجانه، آيا فرزندان پيامبران را مي‌كشي و چونان راست‌گويان سخن مي‌راني! ابن‌زياد گفت: او را بياوريد نگهبانان ابن‌زياد او را دستگير كردند. وي با شعار قبيله‌ي ازد يا مبرور افراد قبيله خود را به كمك طلبيد .راوي گفت: عبدالرحمن بن مخنف ازدي نشسته بود، عبيداللَّه گفت: واي بر تو! خود و قومت را هلاك كردي. راوي گفت: آن روز قبيله‌ي ازد در كوفه هفتصد جنگجوي آماده داشت و جوانان ازدي هجوم برده و او را از چنگ افراد عبيداللَّه رها نموده و به خانه‌اش بردند. سپس عبيداللَّه افرادي را فرستاد. عبداللَّه را آورده او را كشت و دستور داد در باتلاقي به دار آويختند.