شیخ مفید (ره) میگوید: سپس عمر سعد فریاد زد اي لشگر خدا سوار شویـد، مژده باد بر شـما به بهشت، سوار شدند و بعد از عصـر به سوي امام حسـین علیه السلام حرکت کردند، حضـرت در خیمه اش نشـست و به شمشـیرش تکه داده بود خواهرش صداي صیحه اي را شنید نزد برادر آمد و گفت: برادر این صداها را میشنوي دشمن نزدیک شده، حضـرت سـر برداشت فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم به من فرمود: تو به سوي ما میآیی. تا خواهر شـنید سیلی بر صورت خود زد و با صداي بلند شیون کرد و فرمود: واي بر من حضرت فرمود: واي از آن تو نیست آرام باش خواهر خداوند تو را رحمت کند. و در روایت سید آمده که حضرت فرمود: خواهرم الآن در خواب جدم محمد صلی الله علیه و آله و پـدرم علی علیه السلام و مادرم فاطمه علیهاالسـلام و برادرم حسن علیه السلام را دیدم که میگفتند: یا حسـین تو به زودي پیش ما میآیی (و در بعضـی روایات آمـده که میگفتنـد، فردا پیش ما میآیی). راوي میگویـد: زینب به صورت خود زد و فریاد کشـید، حضـرت فرمود: آرام باش کاري نکن که این مردم ما را شـماتت کنند.