morteza

مرحمت ان امام به بینوایان

در بحـار نقـل است: حضـرت بر عـده اي از بینوایـان گـذر کرد در حـالیکه روي پـارچه اي تکه اي نان خشـک گذاشـته و میخوردند، حضرت به ایشان سلام کرد آنها حضرت را به طعام دعوت کردند، حضرت نشست و فرمود: اگر این نانهاي شما صـدقه نبود با شـما غذا میخوردم سـپس حضـرت فرمود: بلند شوید برویم خانه من، حضـرت آنها را اطعام نمود، لباس به آنها داد و مقداري درهم و دینار به ایشان هدیه کرد.

غرور برای خداوند

در عوالم به اسـنادش از زبیر بن بکار از بعضـی اصـحاب حضـرت نقل است: مردي به امام حسـین علیه السلام  گفت: شما غرور دارید. حضرت فرمود: تمام تکبر و بزرگی از آن خداست نه براي غیر خدا، زیرا کـه خداونـد میفرمایـد »فللـه العزة و لرسـوله و للمـؤمنین«

بحث امام ع بین محمد بن حنیفه

 در عـوالم از امـام صـادق علیه السلام  نقـل است که: بین امـام حسـین علیه السلام  و محمد بن حنفیه موضوعی پیش آمد، محمد بن حنفیه به امام حسین علیه السلام  نوشت: اما بعد برادر جان پدر من و پدر شما علی علیه السلام  است پس از این حیث تو بر من برتري نـداري و من هم بر تو برتري ندارم، اما مادر تو فاطمه علیهاالسـلام دختر رسول خـدا صـلی الله علیه و آله است که اگر تمـام دنیـا هم ملک مادر من باشـد باز هم به مقام مادر تو نمیرسـد. پس نامه ام را که خوانـدي به سـوي مـا بیـا تـا بـا هم آشـتی کنیم زیرا که تـو بر من برتري داري و السـلام علیـک و رحمـۀ االله و برکـاته. امـام حسـین علیه السلام  چنین کرد و پس از آن بین آن دو برادر گلاـیه اي پیش نیامـد.

زخم بر شونه های امام

 در بحـار از مناقب از شـعیب بن عبـدالرحمن خزاعی نقل است، روز عـاشورا پس از شـهادت امـام حسـین علیه السلام  روي شـانه آن حضـرت جـاي جراحتی را دیدنـد، از امام زین العابـدین علیه السلام  پرسـیدند؟ فرمود: این زخم جـاي انبـان و خورجین هـایی است که پـدرم با آنها غـذا به خانه نیازمنـدان و یتیمان و خاك نشینان میبرد

ترس از خداوند در روز قیامت

از مناقب نقل است که: عبداالله بن عبید ابوعمیر میگوید: امام حسین علیه السلام   25 بار پیاده به حج رفت و بزرگان و را همراهی میکردند، روزي از آن حضـرت پرسـیدند چرا اینقـدر بـه درگـاه الهی ترس و نگرانی داري؟ فرمـود: روز قیامت هیـچ کس در امان نیست مگر آنها که در دنیا از خـدا خوف داشـته باشـند

ماجرا هزار رکعت نماز حضرت امیرالمومنین

در آن کتاب از قول ابنعبـدربه در کتاب »العقـد« آورده: از امـام علی بن الحسـین علیه السلام  پرسـیدند: چرا پـدرت اینقـدر کم اولاـد است؟ فرمـود: عجب سـخنی میگوئیـد، چگـونه اولادش زیاد باشد در حالیکه در شـبانه روز هزار رکعت نماز میخواند.

خطای و بخشش غلام امام ع

در کتاب کشف الغمه نقل شده: یکی از غلامان آن حضـرت خطـایی مرتکب شـد که مسـتوجب مجـازات بـود، امـام علیه السلام  دسـتور داد او را تنـبیه کننـد، آن غلاـم گفت: اي مولاـي من »و الکاظمین الغیظ« حضـرت فرمود رهایش کنید غلام گفت: اي مولاي من »و العافین عن الناس« حضـرت فرمود: بخشیدم تو را باز هم آن غلاـم گفت: اي مولاـي من »و االله یحب المحسـنین« حضـرت فرمـود: تـو در راه خـدا آزادي و دو برابر آنچه که داري به تو عطا میکنم.

فرمایش حضرت محمد ص درباره فضیلت نان

روایت است که حضـرت براي قضاي حاجت وارد دسـتشویی شد لقمه نانی را آنجا دید، آنرا به غلامش داد و فرمود: وقتی آمدم آن را به یاد من بیاور، غلام آن لقمه نان را خورد، وقتی حضرت سراغ آن لقمه نان را گرفت، غلام گفت: مولاي من خوردم، حضـرت فرمـود: تـو در راه خـدا آزادي، مردي به امـام گفت: آزادش کردي؟ فرمـود: بلی از جـدم رسول خـدا صـلی االله علیه و آله شنیدم که میفرمود: هر کس لقمه نانی پیدا کند آلودگی و کثیفی آن را بزداید سـپس آن را بخورد قبل از آنکه لقمه در بدن او جا بگیرد، خداونـد او را از آتش جهنم آزاد میکنـد، من چگونه کسـی را در بند غلامی و بندگی نگهدارم در حالیکه خداوند او را از بنـد عذاب رها نموده؟ در کتاب عیون با سه سـند از امام رضا علیه السلام  از حسـین بن علی علیه السلام  عین همین روایت نقل شده.

روایت 100

در کتاب بحار از عیون المحاسن نقل است: امام حسـین علیه السلام  با انس بن مالک قدم میزد تا اینکه رسـیدند به قبر حضـرت خدیجه علیهاالسلام امام گریه کرد بعد به انس فرمود: مرا تنها بگذار، انس میگوید: خودم را از حضرت پنهان کردم وقتی دعاي حضـرت طول کشـید شـنیدم گوینده اي میگفت: یارب یارب أنت مولاه فارحم عبیدا الیک ملجاه یا ذالمعالی علیک معتمدي طوبی لمن کنت أنت مولاه طوبی لمن کان نادما أرقا یشکو الی ذي الجلال بلواه و ما به علۀ و لا سقم أکثر من حبه لمولاه اذا اشتکی بثه و غصته أجابه االله ثم لباه اذا ابتلی بالظلام مبتهلا أمره الله ثم أدناه در همین هنگام ندایی امام حسین علیه السلام  را مخاطب قرار داد و گفت: لبیک عبـدي و انت فی کنفی و کل ما قلت قـد علمناه صوتک تشـتاقه ملائکتی فحسـبک الصوت قد سـمعناه دعاك عندي یجول فی حجب فحسبک الستر قد سفرناه لو هبت الریح من جوانبه خر صریعا لما تغشاه سلنی بلا رغبۀ و لا رهب و لا حساب انی أنا الله

روایت 101

مرحوم مجلسـی در تألیفات بعضـی از علماء بزرگوار از ابیسـلمه نقل میکند: همراه عمر بن الخطاب حج بجا آوردم مرد عربی نزد ما آمد گفت: اي امیرمؤمنان من براي حج آمده ام و محرم هسـتم تخم شتر مرغ پیدا کردم و آنها را پختم و خوردم، حال وظیفه من چیست؟ عمر گفت: جواب این مسأله را نمیدانم، پس بنشین امید است خداوند بـا بعضـی از اصـحاب پیـامبر صـلی الله علیه و آله مـا را در این مسـاله یاري نمایـد در این هنگام علی علیه السلام  آمـد و امام حسـین علیه السلام  نیز پشت سـر او، عمر گفت: اي عرب! این علی بن ابیطالب است مساله خودت را از او بپرس عرب بلند شد و مسأله خود را از علی پرسـید، حضـرت فرمود: از این طفل بپرس و اشاره کرد به امام حسـین علیه السلام  عرب گفت: شـما مرا به یکدیگر حواله میکنید، مردم به او اشاره کردند و گفتند: واي بر تو، این پسـر پیامبر خداست. از او بپرس عرب گفت: یابن رسول الله صلی الله علیه و آله من به قصد حج محرم از خانه ام خارج شدم و جریان را گفت امام حسـین علیه السلام  فرمود: آیا شتر داري؟ گفت: بلی فرمود: به تعـداد تخم هـاي شـتر مرغ، شـترت را جفت گیري کن سـپس بچه هـایش را از شـیر مـادر بگیر و به بیت الله الحرام هـدیه کن. عمر گفت: اي حسـین! فقط بعضی از جفتگیریها به آبستنی منجر میشود؟ فرمود: همه تخمها نیز جوجه نمیشوند عمر گفت: ترا تصدیق میکنم آنگاه علی علیه السلام  بلنـد شد حسـین علیه السلام  را به سـینه چسـباند و فرمود »ذریه بعضـها من بعض و الله سـمیع علیم«

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد