morteza

روایت 102

درهمان کتاب از مناقب در شـجاعت امام حسـین علیه السلام  آمده که: در کشتزار بین امام حسین علیه السلام  و بین ولید بن عقبۀ نزاعی پیش آمد حضرت عمامه ولید را از سرش برداشت و آن را به گردن او پیچید در حالی که ولید والی مدینه بود مروان به ولید گفت: بخـدا قسم هیچگاه ندیده بودم کسـی این چنین نسـبت به امیر خودش جرأت نشان بدهـد، ولیـد گفت: این حرف را از روي عصبانیت نگفتی بلکه از روي حسادت بر صبر و بردباري من گفتی چون کشتزار مال او بود من به او چیزي نگفتم، امام حسین علیه السلام  همـان لحظه فرمود: اي ولیـد کشتزار مال تو، امام این را گفت و رفت.

روایت 103

آورده انـد که در کربلا به امام حسـین علیه السلام گفتنـد: دسـتور یزید را قبول کن فرمود: نه بخدا قسم، نه ذلیلانه بیعت میکنم و نه همانند بردگان فرار میکنم. سـپس با صداي بلند گفت: اي بنـدگان خـدا من پنـاه میبرم به پروردگار خودم و پروردگار شـما از هر متکبري که به روز قیامت ایمان نـدارد، حضـرت فرمود: مرگ باشـرافت بهتر از زندگی همراه خواري خفت است، روز عاشورا این بیت را سـرود:  الموت خیر من رکوب العار و العار اولی من دخول النار  والله ما هـذا و هـذا جاري مرگ بهتر از ننگ و عار است و ننگ و عار بهتر از داخل شـدن به جهنم است بخـدا قسم نه این را میپـذیرم و نه آن را

یقین امام ع ب شهادت ان حضرت

 در آن کتـاب از محمـد بن الحسن نقـل است: آنگاه که لشـکر یزیـد با امام حسـین علیه السلام روبرو شدنـد و حضـرت یقین کردنـد که آن حضـرت را خواهنـد کشت، به اصـحاب خودش فرمود: همینطور که میبینیـد کار به این مرحله رسـیده، دنیا عوض شده و به خوبیها پشت کرده است و سـراي زندگی مانند چراگاهی بد و ناگوار شده، و این وضعیت ادامه پیـدا خواهـد کرد تا آنجا که کسـی نماند عشق دیدار یار و محبوب را داشـته باشد مگر نمیبینید که به حق عمل نمیشود و از باطل نهی نمیکنند مؤمن باید در چنین شـرایطی لقاء پروردگارش را آرزو کند، و من مرگ را جز سـعادت و زندگی با سـتمگران را جز ملامت و ذلت نمیدانم… سأمضـی فما بالموت عار علی الفتی اذا مانوي خیرا و جاهد مسـلما و واسی الرجال الصالحین بنفسه و فارق مـذموما و خالف مجرما أقـدم نفسـی لا أریـد بقائها لتلقی خمیسا فی الهیاج عرمرما فان عشت لم أذمم و ان مت لم ألم کفی ذلا أن تعیش فترغما

روایت 105

علی بن عیسـی الاربلی در کشف الغمه میگویـد: اما شـجاعت امام حسـین علیه السلام  مثال زدنی است و تحمل او در تشنگی در طول جنگ دشمنان را ناتوان و عاجز کرد و ثبات او کوهها را از پاي درمیآورد و تصمیم گیري او در زمان کوتاه و اقـدامها به موقع بود و مواضع او در جنگ با سـتمگران هماننـد مواضع جدش رسول خدا صـلی الله علیه و آله در جنگ بدر بود و صبر او در مقابل دشـمنان بسـیار، علی رغم کمی یارانش همانند صبر پدرش علی علیه السلام  در جنگ صـفین و جمل شـکیبا بود، هـدف دشـمنان در همه این موارد یکی بود کـدام سوار کاري میتوانست با او جدال کند، هر کسـی که با او دست و پنجه نرم میکرد خون خود را هدر میداد و هر شجاعی که با او ملاقات میکرد داغش به سینه مادرش مینشست.  و چه مناسب سروده است

روایت 106

در بحار از مناقب از عمرو بن دینار نقل شده؛ امام حسـین علیه السلام  نزد اسامه بن زیـد رفـت در حـالیکه مریض بـود و شـنید کـه اسـامه میگویـد: واي بر غـم مـن، حضـرت فرمـود: اي برادر غم تـو چیست؟ گفت: بـدهی هایم که شـصت هزار درهم است، حضـرت فرمود: بـدهکاري تو بر عهـده من. گفت میترسم بمیرم. حضـرت فرمود: قبـل از آنکـه از دنیـا بروي دیـون تـو را ادا میکنـم، راوي میگویـد: حضــرت پیش از مرگ اسـامه بـدهکاري او را اداء کرد امـام حسـین علیه السلام  میفرمود: بدترین خصـلت پادشاهان ضعف در مقابل دشمنان و بیرحمی بر ضعفاء و بخل در هنگام بخشش است. نیز در بحار از انس بن جالس نقل است که: مروان، فرزدق را از مدینه بیرون کرد او نیز به محضر امام حسین علیه السلام  آمد حضرت چهار صـد دینـار بـه او داد بـه حضـرت گفتنـد: او شـاعر فـاسق و هرزهاي است فرمـود: بهـترین مـال آنست که آبروي خـود را بوسـیله آن محافظت نمائی. در کشف الغمه از قول انس آمده که: نزد امام حسـین علیه السلام  بودم کنیزي آمد و با شاخه گلی به حضرت درود فرسـتاد و زنـده بـاد گفت: حضـرت فرمود: تو در راه خـدا آزادي، به ایشان عرض کردم او با یک شاخه گل پیش شـما آمـد و کار مهمی هم انجـام نـداد شـما او را آزاد کردیـد؟ فرمود: بلی خداونـد متعال ما را چنین تربیت کرده و فرموده »و اذا حییتم بتحیـۀ فحیوا بـاحسن منهـا اوردوهـا« لـذا بهـتر از این کـار او آزادي او بـود.

روایت 107

روزي امـام حسـین علیه السلام  بـه برادرش امـام حسـن علیه السلام  گفت: اي برادر دوست داشـتم زبان تو مال من بود و قلب من مال تو. روزي امام حسن علیه السلام  نامهاي به امام حسـین علیه السلام  نوشت و او را به خاطر بخششـهایش به شـعراء متذکر شد حضرت در جواب نوشت: تو بهتر از من میدانی که بهترین مال آنست که آبرو را حفظ کند. در بحار از امام حسین علیه السلام  نقل است که حضرت فرمود: قول جدم رسول الله صلی الله علیه و آله که »برترین اعمـال بعـد از نمـاز خوشـحال کردن مؤمنـان است به گـونهاي که گنـاه نشـود« من پسـر بچهاي را دیـدم که سـگی را با مهربـانی خـاص غـذا میداد، در ایـن مـورد بـا او صـحبت کردم، گفـت: یـابن رسـول الله مـن غمگین و محزون هسـتم میخـواهم با خوشـحال کردن سـگ مقـداري خوشـحال شـوم زیرا کـه اربـاب من یـک یهـودي است و میخـواهم از او جـدا شـوم، امـام حسـین علیه السلام  بـا دویست دینار با آن غلام پیش اربابش رفت وقتی آن یهودي سـخنان امام را شـنید گفت: این غلام را به روي مبارك شما میبخشم و این بسـتان را هم به او میدهم (مال او) و مال را هم برگردانـد. حضـرت فرمود: من این مال را به تو بخشـیدهام، آن یهودي گفت: من این مال را قبول میکنم و آن را به غلام میبخشم امام حسین علیه السلام  فرمود: من هم غلام را آزاد کردم و تمام اموال را به او بخشـیدم، زن یهودي گفت: من مسلمان شدم و مهرم را به همسرم بخشیدم، یهودي به زنش گفت: منهم این خانه را به تو میبخشم.

بخشیدن حجاز توسظ امام حسی ن(ع) به مرد محتاج

در بحـار آمـده که: مرد عربی وارد مـدینه شـد و از کریمترین مردم سـراغ گرفت همه امـام حسـین علیه السلام  را به او معرفی کردنـد، مرد عرب وارد مسـجد شـد دید آن بزرگوار مشـغول نماز است، در مقابل حضـرت ایسـتاد و این ابیات را سـرود: لم یخب الان من رجاك و من حرك من دون بابک الحلقۀ أنت جواد و أنت معتمد أبوك قد کان قاتل الفسقۀ لو لا الذي کان أوائلکم کانت علینا الجحیم منطبقۀ راوي میگوید: امام حسین نماز را تمام کرد و به قنبر فرمود: آیا از اموالی که از حجاز آمده بود چیزي مانـده؟ گفت: بلی چهـار هزار دینار مانـده، فرمود: آنها را به این مرد بـده که از ما محتاجتر به آن اموال است، آنگاه امام علیه السلام  عبـایش را درآورد و دینارهـا را داخل آن ریخت و براي آنکه عرب از حضـرت خجالت نکشـد از لاي در آنها را به آن مرد عرب داد و آنگاه این ابیات را سـرود. خذها فانی علیک معتذر و اعلم بأنی علیک ذوشـفقۀ لو کان فی سـیرنا الغداة عصا أمست سمانا علیک مندفقۀ لکن ریب الزمان ذو غیر و الکف منی قلیلۀ النفقۀ عرب هدایا را از حضرت گرفت و گریه کرد:، حضرت فرمود: آیا هـدایاي ما اندك بود؟ گفت: نه اما نمیدانم چگونه این خاك تو را در خود فرو میبرد. این روایت از امام حسن علیه السلام  نیز نقل شـده است.

خواندن سوره یکی از فرزندان امام (ع) و گرفتن جایزه تعلیم دهنده آن بچه

از منتخب نقل است: عبـدالرحمن سـلمی به یکی از فرزندان امام حسـین علیه السلام  سوره حمد را یاد داد، وقتی که آن کودك نزد امـام سوره حمـد را خوانـد حضـرت به عبـدالرحمن هزار دینـار داد، هزار حله (نوعی لبـاس) عطـا فرمود و دهان آن کودك را با در پر نمود و به عبدالرحمن السلمی داد و فرمود چگونه این هدایا با تعلیم او برابري کند؟ آنگاه حضرت چنین فرمود: اذا جـادت الـدنیا علیـک فجـد بهـا علی الناس طرا قبل أن تتقلب فلا الجود یفنیها اذا هی أقبلت و لا البخل یبقیها اذا ما تولت

گرفتن جایزه ای برای جواب دادن به سوالات امام (ع)

در بحـار از جامع الاخبار به سـند اخطب خوارزمی در کتابی که در مورد مقتل آل رسول صـلی الله علیه و له است نقل شـده: مرد عربی به محضـر امام حسـین علیه السلام  آمـد و گفت: یابن رسول الله! دیه کامله بر گردنم آمده و از پرداخت آن ناتوانم، راوي میگویـد: پیش خود گفتم: از کریمترین مردم تقاضـاي کمک کرده که در اهل بیت پیامبر صـلی الله علیه و آله از او کریمتر نیست، امـام حسـین علیه السلام  فرمود: اي برادر عرب! از تو سه مسأله میپرسم اگر یکی را جواب بـدهی یک سوم خواسـتهات را میدهم، اگر دو تا را جواب بدهی دو سوم و اگر هر سه را جواب بدهی تمام خواسته ات را پرداخت میکنم. مرد عرب گفت: یابن رسول الله صلی الله علیه و آله شخصـی مثل شـما از من جاهل سؤال کنـد در حالیکه شـما علم مشـرق و مغرب را دارید حضـرت فرمود: بلی از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: ارزش هر کسی به اندازهي علم اوست، مرد عرب گفت: پس بپرس اگر بدانم جواب میدهم، اگر نـدانم از شـما یاد میگیرم و لا حول و لا قوة الا باالله. حضـرت فرمود: چه عملی برتر است؟ جواب داد: ایمان به خدا. حضـرت فرمود: چه چیزي انسان را از بدبختی و نابودي نجات میدهد؟ جواب داد اعتماد و باور به خدا. حضرت فرمود: زینت مرد چیست؟ جواب داد علمی که با آن حلم و بردباري باشد حضـرت فرمود اگر این صـفت را نداشـته باشد چه؟ جواب داد: ثروتی که بـا آن مروت و جوانمردي باشـد حضـرت فرمود: اگر این صـفت را نیز نداشـته باشـد چه؟ جواب داد فقري که بـا آن صبر باشـد حضـرت فرمود اگر این صـفت را نیز نداشـته باشـد چه؟ گفت: صاعقهاي از آسـمان بیایـد و او را نابود کند که بجز این به درد هیچ کاري نمیخورد، امام حسین علیه السلام  خندید و یک کیسه پول داد که هزار دینار در آن بود و انگشترش را نیز به او داد که نگینی داشـت بـه قیمت دویست درهم سـپس فرمـود: دینارهـا را به طلبکـاران بـده و انگشـتر را براي مخـارج زنـدگی خـود بمصـرف برسـان. مرد عرب هـدایا را از امـام گرفـت و گفت »الله اعلم حیث یجعـل رسـالته«. در تـذکار الحزین و غیره از منـاقب آل

بخشش آزادی و باغی از باغهای امام (ع) به غلامشان

ابیطالب از حسن بصـري نقل است: حسـین بن علی علیه السلام  بسیار بزرگوار، پرهیزکار، باتقوي، صالح و خوش خلق بود، روزي با عدهاي از اصـحاب به بسـتانش رفت که در آن بسـتان غلامی بنام صافی بود وقتی به بسـتان رسـیدند غلام را دیدند که نشسـته و نان میخورد، امام حسـین علیه السلام  همینکه این منظره را دید پشت درختی نشـست تا آن غلام نانش را بخورد، آن غلام یک تکه نان به سـگی که پیش رویش بود میانـداخت و لقمهاي خودش میخورد، حضـرت از رفتـار آن غلاـم تعجب نمود، وقـتی غلاـم از نـان خـوردن فـارغ شـد گفت: الحمـدالله رب العـالمین اللهم اغفرلی و اغفر لسـیدي و بـارك له کمـا بـارکت لاـبویه برحمتـک یـا ارحم الراحمین (خـدایا رحمتت را به من نازل کن و مولاي مرا نیز مورد بخشـش خودت قرار بده پروردگارا به مولاي من برکت و خیر و سعادت عطا کن همچنانکه به پـدر و مادرش خیر و برکت عطا فرمودي) امام حسـین علیه السلام  بلنـد شـد و فرمود: اي صافی! غلام هراسان بلند شد و گفت: اي مولاي من و مولاي تمام مؤمنین تا روز قیامت! مرا ببخش که متوجه شـما نشدم. حضـرت فرمود: تو مرا حلال کن که بـدون اجازهي تو وارد بسـتانت شـدم، گفت: مولاي من بزرگواري فرمودید این سـخن از سـیادت وجود شـماست که میفرمائیـد. حضـرت فرمـود: دیـدم نصـف طعـام را خـودت میخـوردي و نصـف دیگر را به سـگ میدادي، چرا همچـو کـاري را میکردي؟ گفت: هنگـامی که غـذا میخوردم این سـگ به من نگاه میکرد از نگاه او خجالت کشـیدم که او را محروم کنم زیرا که این سـگ شـماست که از بـاغ شـما مواظبت میکنـد و من غلاـم شـما که هر دو از روزي شـما میخوریم. حضـرت به گریه افتـاد و فرمود: حـال که چنین است من تو را در راه خـدا آزاد کردم و بـا تمـام رضـایتم هزار دینار به تو میدهم. غلام گفت: اگر هم آزاد شوم باز هم دوست دارم در بسـتان شـما کار کنم حضـرت فرمود: شخص کریم باید حرف و عملش یکی باشد، من به تو گفتم مرا حلال کن که بدون اذن تو وارد بسـتانت شدم حال گفته خود را تایید میکنم و این بستان را و هر چه در آنست به تو میبخشم هر گاه این دوسـتان من آمدند مجاز باشـند که از میوه این بستان بخورند، خداوند روز قیامت تو را گرامی و بزرگوار قرار بدهـد و بخـاطر حسـن اخلاـق و ادبـت به تـو برکت و خیر دهـد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد