morteza

روایت خضاب بودن بدن امام به برگ نیل و روایت نماز هفت تکبیره

در بحار به استناد خود از امام صادق علیه السلام  رسیده است که: امام حسین علیه السلام  با حناء و برگ نیل خضاب میکرده. و باز در همان کتاب آمده که امام صادق علیه السلام  میفرماید: امام حسین علیه السلام  در حالی به قتل رسید که محاسنش را با برگ نیل خضاب کرده بود. در مناقب از قول امام صادق علیه السلام  میفرماید: پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله در نماز بود و امام حسـین علیه السلام  نیز کنار پیامبر از او تقلید میکرد پیامبر اسـلام صـلی الله علیه و آله تکبیر گفت امام حسین علیه السلام  نتوانست بگویـد، پیامبر صـلی الله علیه و آله بار دیگر تکبیر گفت و باز امام نتوانست پیامبر اسـلام آنقـدر تکبیر را تکرار فرمود تا به هفت تکبیر رسـید که امام حسـین علیه السلام  در تکبیر هفتم توانست بگوید. بنی الوحی و لآیات یا من مدیحهم علوت به قـدرا و طبت به ذکرا مهابط وحی الله خزان علمه و أعلی الوري فخرا و أرفعهم قـدرا رکائب آمالی الیکم حثثتها فلا أرتجی فی الناس زیدا و لا عمرا و من ذا الذي أضحی بربع نداکم نزیلا فما أبدلتم عسره یسرا در بیان استدلالهاي

قصد بد معاویه از فرستادن ایشان به منبر برای بد جلوه دادن ایشان

در احتجاج و مناقب از موسـی بن عقبه نقل میکنـد: به معاویه گفتنـد: چشم مردم به سـمت و سوي حسـین علیه السلام  است اگر از او بخواهی به منبر برود چون مصـیبت زده و انـدوهگین است نمیتواند خوب از عهـده مجلس برآید لذا به نفع تو خواهد بود. معاویه گفت: همین مطلب را در مورد حسـین بن علی هم گفتید جز اینکه او در نظر مردم بزرگوارتر و ما مفتضحتر شدیم نتیجهاي دیگر نداشت، اطرافیان معاویه در پیشنهاد خود اصرار کردند تا اینکه معاویه از امـام حسـین علیه السلام  خواست به منبر رود، امام روي منبر نشـست، حمـد الهی و درود پیامبر خـدا را بجا آورد، در این میان مردي گفت: این کیست که سـخنرانی میکند؟ حضرت فرمود: ما حزب الله غالب، عترت مقرب رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت صفحه  41از 192پاك او، و یکی از دو امانت گرانبهاي او هستیم، پس از ما اطاعت کنید که طاعت ما واجب است، زیرا طاعت ما مقرون طاعت خدا و رسول خـدا میباشد که خداوند میفرماید: »و اطیعوا الله و اطعیوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شـیء فردوه الی الله« و باز میفرمایـد: »و لوردوه الی الله و الی الرسول و الی اولی الامر منهم لعلمه الـذین یسـتنبطونه منهم و لولا فضل الله علیکم و رحمته لا تبعتم الشـیطان الا قلیلا« و شـما را بر حذر میدارم از گوش دادن به صداهاي شیطان زیرا که او آشکارا دشمن شماست و مبادا مانند اولیاء شـیطان باشـید که شـیطان به آنها (در جنگ بدر به ابوسـفیان و سایر مشـرکین) گفت: نگران نباشـید هیچ کس نمیتواند بر شـما غلبه پیدا کند زیرا که من شـما را یاري میکنم اما همینکه جنگ آغاز شد و دو لشـگر با هم روبرو شدند، شـیطان عقب نشـینی کرد و گفت: من از شما بیزار هستم پس گرفتار ضربات شمشیرها و طعمه نیزهها و هدف تیرها قرار گرفتند و فرار را بر قرار ترجیـح دادنـد… معاویه (وقتی که دیـد آبروي اجدادش میرود و سوابق نابخشودنیش بر مردم افشا میشود) گفت: اي اباعبدالله مطـالب را رسانـدي دیگر کـافی است

براورده شدن خواسته مرد عربی توسط ایشان

در عوالم از مناقب ابنشـهر آشوب نقل است: امام حسـین علیه السلام  بر معاویه وارد شـد در حالیکه مرد عربی پیش او بود و درخواسـتهایی داشت، معاویه با ورود حضـرت به سمت او متوجه شد و با ایشان مشغول صحبت شد مرد عرب از یکی از حاضـرین پرسـید: این کسـی که تازه وارد شده کیست؟ گفتند: حسین بن علی علیه السلام  است، آن مرد عرب به حضرت عرض کرد حاجتی دارم و از شما آنرا میخواهم، حضرت در مورد خواسته او با معاویه صحبت کرد و معاویه نیز خواسته او را برآورد، آنگاه آن مرد عرب چنین سـرود: أتیت العبشـمی فلم یجدلی الی أن هزه ابن الرسول هو ابن المصطفی کرما و جودا و من بطن المطهرة البتول و ان لها شم فضلا علیکم کما فضل الربیع علی المحول معاویه گفت: اي مرد عرب من به تو عطا کردم، آنگاه تو او را مدح میکنی؟ عرب گفت: اي معاویه خواسـته مرا از حق آنها به من دادي و به گفته او نیازم را برآوردي. در مناقب از محاسن برقی نقل است که: عمرو بن عاص به امام حسـین علیه السلام  گفت: چگونه است که ما بیش از شما اولاد داریم؟ آنگاه حضرت این در مناقب از محاسن برقی نقل است که: عمرو بن عاص به امام حسـین علیه السلام  گفت: چگونه است که ما بیش از شما اولاد داریم؟ آنگاه حضرت این شعر را سرود: بغاث الطیر أکثرها فراخا و ام الصقر مقلال نزور عمرو بن عاص باز هم پرسید: چگونه است که شاربهاي مـا زودتر از شاربهـاي شـما سـفید میشود؟ حضـرت فرمود: زنـان شـما دهانشان بـد بو است وقتی که نزدیک شـما میآینـد بوي بد نفسشان به صورت شما میخورد لذا زودتر شاربهایتان سفید میشود، باز پرسید چگونه است که محاسن شما پرپشتتر از محاسن ما میباشـد؟ حضـرت فرمود: »البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذي خبث لا یخرج الا نکدا« زمین پاك محصول فراوانی به اذن خدا خواهـد داشت اما زمین خبیث و آلوده بجز انـدکی محصول نمیرویاند. معاویه به عمرو عاص گفت: بخاطر من ساکت باش او پسـر علی بن ابیطـالب است، آنگـاه حضـرت این ابیات را فرمود: ان عادت العقرب عـدنالها و کانت النعل لها حاضـرة قـد علم العقرب و استیقنت أن لا لها دینا و لا آخرة در مناقب از محاسن برقی نقل است که: عمرو بن عاص به امام حسـین علیه السلام  گفت: چگونه است که ما بیش از شما اولاد داریم؟ آنگاه حضرت این شعر را سرود: بغاث الطیر أکثرها فراخا و ام الصقر مقلال نزور عمرو بن عاص باز هم پرسید: چگونه است که شارب هاي مـا زودتر از شارب هـاي شـما سـفید میشود؟ حضـرت فرمود: زنـان شـما دهانشان بـد بو است وقتی که نزدیک شـما میآینـد بوي بد نفسشان به صورت شما میخورد لذا زودتر شاربهایتان سفید میشود، باز پرسید چگونه است که محاسن شما پرپشتتر از محاسن ما میباشـد؟ حضـرت فرمود: »البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذي خبث لا یخرج الا نکدا« زمین پاك محصول فراوانی به اذن خدا خواهـد داشت اما زمین خبیث و آلوده بجز انـدکی محصول نمیرویاند. معاویه به عمرو عاص گفت: بخاطر من ساکت باش او پسـر علی بن ابیطـالب است، آنگـاه حضـرت این ابیات را فرمود: ان عادت العقرب عـدنالها و کانت النعل لها حاضـرة قـد علم العقرب و استیقنت أن لا لها دینا و لا آخرة

داستان خواستگاری امام (ع) از ام کلثوم دختر عبدالله بن جعفر

در بحار و دیگر کتب از منـاقب از عبـد الملـک بن عمیر و حـاکم و عبـاس آمـده که: گفتنـد: امـام حسن علیه السلام  از عـایشه دختر عثمـان خواسـتگاري کرد، مروان گفت: او را به تزویـج عبـدالله بن زبیر درآورده ام، پس از این قضـیه معـاویه به مروان که عامـل معـاویه در حجاز بود، نوشت: از ام کلثوم دختر عبـدالله بن جعفر براي یزیـد خواسـتگاري کند، مروان نزد عبدالله بن جعفر آمد و موضوع را با او مطرح کرد، عبـدالله گفت: اختیـار دخترم بـا مولایمـان حسـین علیه السلام  است و دائیش حسـین میدانـد، موضوع را به امـام حسـین علیه السلام  گفتند، امام از خداوند براي ام کلثوم خوشـبختی طلب نمود و گفت: پروردگارا براي این دختر کسـی از آل محمد صلی الله علیه و آله) را اراده فرما، وقتی که مردم در مسـجد پیامبر جمع شدند مروان جلو آمد و روبروي امام حسـین علیه السلام  نشست و گفت: امیرمؤمنـان معـاویه به من امر کرده این خواسـتگاري را انجام دهم و مهریه او را خواست پـدرش قرار داده هر چه که باشـد و صلح میان این دو طایفه (بنی هاشم و بنی امیه) و اداء قرض عبدالله، و بدانید این شمائید که باید به یزید غبطه بخورید نه اینکه یزید به شما غبطه بخورد و عجیب اینکه چگونه یزیـد مهریه میدهـد در حالیکه همانند یزید را پیدا نمیکنید و هر نیکوکاري از دیدن یزید آبرو کسب میکند. پس امام حسـین علیه السلام  فرمود: سـپاس میگویم خدا را که ما را به دین خودش راضی نمود و ما را بر سایر خلایق برگزید – تا آخر سـخن حضـرت – سـپس فرمود: اي مروان تو سـخنانت را گفتی ما گوش دادیم، اینکه گفتی مهرش هر چه پدرش بگوید، ما از سـنت رسول خدا صـلی الله علیه و آله خارج نمیشویم و سنت مهریه همسران و دختران اهل بیت پیامبر، چهار صد و هشـتاد درهم بود. اما اینکه گفتی بدهکاري پدرش، از کی دختران ما وسـیله اداء قرضـهاي پدرانشان شده اند؟ و اما صلح بین دو قبیله، ما قومی هستیم که دشمنی ما به خاطر خداست و براي دنیا آشتی نمیکنیم. و اما اینکه گفتی یزید از همه بهتر است، پـدر یزید کیست؟ اما اینکه گفتی بهتر از یزید براي او کفو و همتا نیست، کسـی که قبل از این کفو او بود امروز نیز همتاي او هست، ریاست یزید به شأن و منزلت او چیزي اضافه نکرده، اما اینکه گفتی هر کس به روي او نگاه کند… آن رسول خدا صـلی الله علیه و آله بود که دیـدن او مایه کسب آبرو بود نه یزیـد. اما اینکه گفتی ما بیشتر نیاز داریم به او غبطه بخوریم، خود بهتر میدانی که افراد جاهل به یزیـد غبطه میخورند و اهل عقل به ما غبطه میخورند. سـپس حضـرت فرمود: همگی شاهد باشـید من ام کلثوم دختر عبـدالله بن جعفر را به پسـر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر به چهارصد و هشـتاد درهم مهر تزویج نمودم. و قطعه اي زمین حاصـل خیز هـم در مـدینه دارم بـه او میبخشـم (یـا فرمـود): زمینی در عقیـق دارم که محصـول آن در سـال هشت هزار دینـار است و در آن برایشان ان شاء الله بی نیازي است. راوي میگویـد رنگ مروان متغیر شـد و گفت: اي بنی هاشم شـما اهل غـدر هستیـد و از عـدوات دست برنمیداریـد، امام حسـین علیه السلام  خواسـتگاري امام حسن علیه السلام  را از عایشه به او یاد آور شـد و عملکرد مروان را به یادش آورد و فرمود: کـدامیک از ما اهل غـدر هستیم؟ آنگاه مروان این شـعر را خوانـد: أردنا صـهرکم لنجد ودا قد أخلقه به حدث الزمـان فلمـا جئتکم فجبهتمونی و بحتم بالضـمیر من الشـنان آنگـاه زاکوان جواب مروان را چنین گفت: أماط الله عنهم کل رجس و طهرهم بذلک فی المثانی فمالهم سواهم من نظیر و لا کفو هناك و لا مدان أتجعل کل جبار عنید الی الأخیار من أهل الجنـان

بد گفتن مروان حاکم مدینه از امام علی (ع) و واکنش امام حسین (ع)

و در بحـار به اسـنادش از ابی الجاریـۀ و اصـبغ بن نباته حنظلی آمـده که: وقتی مروان حاکم مـدینه بود روزي بالاي منبر علیه امیرمؤمنان علی علیه السلام سخنانی گفت: و چون از منبر پائین آمد برخی پیش امام حسین علیه السلام رفته و گفتند: مروان علیه علی علیه السلام  سـخن گفت. حضرت فرمود مگر حسن علیه السلام  در مسجد نبود؟ گفتند: بود. فرمود: چیزي نگفت؟ گفتند: نه. گویند: حضـرت با عصـبانیت بلند شد و به پیش مروان رفت، فرمود: اي پسـر زن چشم آبی! اي پسـر زن شپش خور! تو علیه علی علیه السلام سخن میگویی؟ مروان گفت: تو بچه اي عقل نـداري، فرمود: میخواهی درباره تو و یارانت و هم از علی بگویم؟ خداوند متعال میفرماید: »ان الذین امنوا و عملوا الصالحات سـیجعل لهم الرحمن ودا« و این شـخص علی و شیعیان علی است که محبت خدا شامل حال آنهاست. و باز میفرماید: »فانما بشـرناه بلسانک لتبشـربه المتقین« پیامبر اسـلام این را به علی بن ابیطالب علیه السلام  مژده داد.

حج رفتن معاویه بعد از ظلم نمودن به شیعیان ایشان

در کشف الغمه آمـده است: وقتی معـاویه، حجر بن عـدي و یارانش را به شـهادت رسانـد، همان سال به حـج رفت و به امام حسـین علیه السلام برخورد آنگـاه، گفت: اي حسـین! آیا خبر کارهایی که با حجر و یارانش شـیعیان پـدرت کردم به تو رسـیده؟ فرمود: نه گفت: آنهـا را کشتیم، کفن کردیم و نماز خوانـدیم، حضـرت تبسـمی کرد و گفت: اینها دشـمنان روز قیامت تو هسـتند اي معاویه، بخـدا قسم اگر چنین واقعه اي به یاران تو پیش میآمـد ما آنها را کفن نمیکردیم و بر آنها نماز نمیخواندیم، اي معاویه، به من خبر رسـیده: تو علیه علی علیه السلام سـخن میگویی و به بنی هاشم اعتراض نموده و عیب جویی میکنی به خدا قسم تیري که میاندازي از کمـان خودت نیست و تیر به هـدف خـودت نمیانـدازي بلکه آنکه نزد تـو براي خودش محبوبیت ایجـاد کرده با دشمنی اینکارها را میکند (یعنی این کارها و نقشه ها، فکر خودت نیست) بلکه اینها کار مردمی است که در گذشته ایمان نداشته و نزد تو نفاقش آشـکار نشده و قصد او کمک به تو نیست پس بخود بیا و او را از خودت دور کن یعنی (عمرو بن عاص را).

در تفسیر آیه فتلقی آدم من ربه

در بحـار از صاحب الـدر الثمین در تفسـیر آیه فتلقی آدم من ربه کلمات آمـده: حضـرت آدم علیه السلام در طاق عرش اسـماء پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام را دید، حضرت جبرئیل به او تلقین کرد که بگوید: یا حمید بحق محمد یا عالی به حق علی، یا فاطر بحق فاطمه یا محسن بحق الحسن و الحسـین و منک الاحسان. وقتی نام حسین علیه السلام را گفت، اشک از دیدگانش جاري شد و دلش شـکست پرسـید: اي برادرم جبرئیل نمیدانم چرا در گفتن نام پنجمین نفر دلم میشـکند و اشکم جاري میشود؟ جبرئیل گفت: بر این فرزند تو مصیبتی خواهد رسید که تمامی مصیبت ها پیش آن ناچیز است. گفت: آن چه مصیبتی است؟ گفت: او را با لب تشنه، غریب، تنها و بیکس به شهادت میرسانند در حالیکه یار و یاوري ندارد، اي آدم اگر او را میدیدي، از او میشنیدي که میگفت: اي واي از تشـنگی اي واي از بی کسـی، تشنگی او چنان است که آسمان را همچون دودي خواهد دید، هیچکس جز با شمشـیر به او جواب نخواهـد داد او را از قفاء سـر میبرنـد بـدنش را زیر پاي اسـبها قرار میدهند سـر او و یارانش را همراه زنان و فرزنـدانش در شـهرها میگرداننـد. آنگاه حضـرت آدم و جبرئیل هماننـد مادر داغدیـده گریه کردند.

خبر شهادت مسلم بن عقیل

مرحوم مفید (ره) در ارشاد میگوید: عبداالله بن سلیمان و منذر بن مشعل اسدیان گفته اند: وقتی ما حج را بجـا آوردیم هیـچ تلاشـی جز اینکه در راه به امام حسـین علیه السلام  ملحق شویم نـداشتیم تا ببینیم چه پیش میآیـد؟ به سوي ترقل حرکت کردیم، ما دو شتر تنـد رو داشتیم رسـیدیم به زرود وقتی نزدیـک شـدیم به مردي از اهل کوفه برخوردیم که وقتی حسـین علیه السلام  را دید از راه کنار رفت اما امام حسین علیه السلام  قصد داشت با او ملاقات کند، ولی او توجهی نکرد ما نزد او رفتیم یکی از ما به او گفت: از کدام طایفه اي؟ گفت: اسدي هستم، گفتیم: ما هم اسدي هستیم، تو که هستی؟ گفت: من بکر بن فلان هسـتم، گویا ما هم با او نسبت داشتیم، گفتیم: از کوفه چه خبري داري؟ گفت: قبل از آنکه از کوفه خارج شوم مسلم بن عقیل و هـانی بن عروه را کشـتند و من دیـدم که در بـازار از پاهایشـان گرفته و میکشـیدند، مـا آمـدیم تا به حضـرت حسـین علیه السلام رسـیدیم و همراه آنهـا حرکت کردیم به ثعلبیه رسـیدیم وقتی آن حضـرت میخواست پیاده شود به محضـر حضـرت رسـیدیم سـلام گفتیم، جواب دادند، به حضـرت عرض کردیم، خداوند به شـما رحمت کند خبري داریم اگر خواستیم آشکارا بگوئیم یا در خلوت نگـاهی به مـا و نگـاهی به یـارانش کرد سـپس فرمود: من چیزي از یـارانم پنهـان نمیدارم، به حضـرت عرض کردم، آن راکـبی که دیروز پیش روي مـا میآمـد یادتان هست فرمود بلی میخواسـتم از او چیزي بپرسم ولی او از ما کناره گرفت، گفتیم: بخـدا قسم ما آن خبر مربوط به شـما را از او پرسـیدیم چون او مردي از طایفه ما بود که باشـعور، راستگو و عاقل است به ما گفت: قبل از آنکه از کوفه خارج شوم مسـلم و هانی را کشـته بودند و او دیده که جنازه هاي آنها را در بازار میگرداندند. حضـرت فرمود: انا الله و انا الیه راجعون، خداونـد آنهـا را رحمت کنـد این را گفت و بـا ناراحتی برخاست و رفت، به حضـرت عرض کردیم: شـما را به خـدا قسـم میدهیم که بخاطر حفظ جانت و اهل و عیالت از این محل بازگرد زیرا شما در کوفه یار و یاور و شیعه ندارید میترسیم آنها دشمن شما باشـند. حضـرت نگاهی به فرزندان عقیل انـداخت و فرمود چه میگویید؟ مسـلم کشـته شده، گفتند: بخدا قسـم برنمیگردیم یا خون او را از آنها بگیریم و یا ما هم هماننـد او به شـهادت برسـیم، فرمود: بعـد از اینها براي من زندگی لذت ندارد، فهمیـدیم حضـرت قصـد دارد مسـیر را ادامه دهـد گفتیم: خداونـد به شـما خیر دهـد فرمود: خداوند شـما را رحمت کند، یارانش به حضـرت گفتند: بخدا قسم شـما با مسـلم فرق میکنی اگر به کوفه برسی مردم خیلی زود خودشان را به شما میرسانند.

خبر شهادت مسلم و ملاقات با فرزدق

مرحوم سید (ره) نقل کرده: بعد از آنکه امام حسین علیه السلام  خبر شهادت مسلم را شنیدند فرزدق حضرت را ملاقات کرد و سلام داد و گفت :یـابن رسول االله چگونه به مردم کوفه اعتمـاد میکنی در حـالیکه آنهـا پسـر عمویت مسـلم و یـارانش را کشـته اند اشـک از چشـمان حضـرت جاري شد و فرمود: خداوند مسـلم را رحمت کند به سوي خدا و بهشت خدا پر کشـید آنچه براي مسلم مقدر بود واقع شد اما آنچه براي ما مقـدر است باقیمانـده سـپس این اشـعار را سـرود: فان تکن الـدنیا تعـد نفیسـۀ فدار ثواب االله أعلی و أنبل و ان تکن الأبدان للموت أنشأت فقتل امرء بالسـیف فی االله أفضل و ان تکن الأرزاق قسـما مقدرا فقلۀ حرص المرء فی السـعی أجمل و ان تکن الأـموال للترك جمعهـا فمـا بـال متروك به المرء یبخـل شبیه این جریان در روایت مفیـد (ره) آمـده که حضـرت در حرم، فرزدق را ملاقـات فرموده و چه بسا فرزدق پس از اتمام حـج به دنبال کاروان حسـین علیه السلام  راه افتاد و خودش را به آنها رسانـده.

خبر شهادت مسلم و پراکنده شدن همراهان حضرت

 مرحوم مفیـد (ره) نقـل کرده: حضـرت آنجـا مانـد وقتی سـحر شـد به فرزنـدان و غلامان فرمود: حیوانات را آب بدهیـد و تا میتوانیـد آب بردارید سـپس حرکت کردند تا به مکانی به نام زباله رسـیدند که خبر کشـته شدن عبداالله بن یقطر به حضـرت رسید. سید (ره) میگوید: اشک از چشـمان حضـرت جاري شد و گفت: پروردگارا براي ما و شـیعیان ما جایگاه باکرامتی قرار ده بین ما و آنان را در رحمت خود جمع فرما که تو بر هر چیزي توانا هستی. مرحوم مفیـد (ره) میگوید، سـپس حضـرت نامه اي بیرون آورد و براي مردم خواند، بسم االله الرحمن الرحیم اما بعد: خبر بسـیار شـنیعی به ما رسـیده مسـلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبداالله بن یقطر کشـته شده اند و شـیعیان ما خوار شده اند هر کس از شـما میخواهد برگردد هیچ حرجی بر او نیست، من حق خود را از او برداشتم، پس مردم از اطراف حضـرت پراکنـده شدنـد و راه چپ و راست را پیش گرفتند همان افرادي که با حضـرت از مدینه حرکت کرده بودنـد ماندنـد حضـرت از آن جهت این کـار را کرد چون میدانست عده ای از اعراب که با آن حضـرت همراه شـده بودنـد تصور میکردند حضـرت حسـین علیه السلام  وارد شـهري میشود و مردم از او اطاعت میکنند و آنها هم در کنار حضرت خواهند بود لذا نمیخواست آنها همراهش باشـند مگر کسانیکه میدانستند چه خواهد شد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد