morteza

تحمل نداشتن گروهی از سائلین نسبت به فضائل ایشان

از خرائج و جرائح به اسـنادش از امام جعفر صادق علیه السلام  روایت اسـت گروهی نزد امـام حسـین علیه السلام  آمدنـد، جمعی عرض کردنـد: یا اباعبـدالله از فضائل و عظمتی که خداونـد براي شـما قرار داده سخن بگوئید. حضـرت فرمودند: شـما طاقت و تحمل شـنیدن آنها را ندارید. سه نفر گفتند: شـما بگوئید ما تحمل میکنیم. حضرت فرمود: اگر شـما راست میگویید دو نفرتان اینجا را ترك نمائید تا من با یکی از شـما سـخن بگویم، اگر او تحمل نمود براي شما نیز بازگو مینمایم. دو نفر از ایشان رفتند و یکی از ایشان ماند. حضرت با او سخن گفت ناگاه آن مرد گویی که هوش و حواس ندارد از جـاي خود برخـاست گویی که صورتش گـداخته بود رفت دوسـتانش با او هر چه سـخن گفتنـد جوابی نشـنیدند.

تحمل نداشتن مرد سائل نسبت به فضائل ایشان

آورده اند مردي نزد حسـین بن علی بن ابیطالب علیه السلام  آمـد و گفت: چیزي از فضائلی که خداوند در شـما قرار داده به من بگو. حضـرت فرمـود: تو طـاقت شـنیدن آن را نـداري. آن مرد گفت: من طـاقت دارم یـابن رسول الله صـلی الله علیه و آله شـما بگوئیـد من تحمل میکنم. امام حسـین علیه السلام  شـروع به سـخن نمود هنوز سخنان ایشان تمام نشده بود در این هنگام موهاي سر و صورت آن مرد سفیـد شـد و حـدیثی که امام حسـین علیه السلام  گفته بود فراموش نمود پس امام حسـین علیه السلام  فرمود: فهمیـدي (رحمک الله) چگونه حـدیث از یـادت رفت!.

کشته شدن غلامان ایشان بر اثر عمل کردن به دستورات امام (ع)

از امـام صـادق علیه السلام  از پـدرانش نقـل فرموده: امام حسـین علیه السلام  وقتی میخواسـت غلامـانش را به دنبـال برخی امور بفرسـتند میفرمودنـد: فلاـن روز مسـافرت نرویـد و فلاـن روز برویـد اگر شـما با من مخـالفت کنیـد دیگر بـا شـما کاري نخواهم داشت. یکبار مخالف سـخن امام علیه السلام  عمل نمودنـد و به مسافرت رفتنـد راهزنان ایشان را گرفتند، عده اي را کشـتند و هر چه داشـتند دزدیدند. خبر به امام حسـین علیه السلام  رسید، حضرت فرمود: قبلا هشدار داده بودم ولی حرف و سـخن مرا جدي نگرفتند سپس همان دم برخاست و به نزد والی رفت والی به امام عرض کرد: یا اباعبدالله شنیده ام غلام هاي شـما را کشـته اند. امام حسین علیه السلام  فرمود: من شما را به قاتلین ایشان راهنمایی میکنم پس بر آنها سخت بگیر، گفت یابن رسول الله آیا آنها را میشناسی؟ فرمود: بلی همانطور که تو را میشناسم و آنگاه اشاره کرد به مردي که پیش والی ایستاده بود و فرمـود این یکی از آنهـاست. آن مرد گفت: از کجـا میگـویی من یکی از آنهـا هسـتم و به چه دلیـل این را میگـویی؟ حضـرت فرمود: اگر راست بگویم تو قبول میکنی. آن مرد گفت: بخـدا قسم به تو اطمینـان دارم. حضـرت فرمود: در حالی خارج شـدي که فلانی و فلانی (اسم همه آنها را نام برد) با تو بودنـد، چهار نفر آنها از بردگان مـدینه و بقیه از حبشـیان مدینه بودند والی به آن مرد گفت: به صاحب این قبر و این منبر قسم یا راست بگو و یا گوشت بدنت را به تازیانه کبود میکنم آن مرد گفت: بخدا قسم حسـین علیه السلام  دروغ نمیگویـد و چنـان راست میگویـد که گویی بـا مـا بوده والی همه آنان را جمع کرد و همه به جرم خود اعتراف کردند.

مخالفت امام (ع) با ازدواج زن و مرد ثروتمند

 در خرائج و جرائح نقـل شـده: مردي به سوي امـام حسـین علیه السلام  رفت و گفت: آمـدم در مورد ازدواج با فلان زن با شـما مشورت کنم، حضرت فرمود: من به این ازدواج مایل نیستم، زن ثروتمند بود و مرد نیز صاحب مال و منال بود بـا اینکه حضـرت با این ازدواج مخالفت نمود باز هم آن مرد با آن زن ازدواج کرد طولی نکشـید که مرد فقیر شد حضـرت به او فرمود: من گفتم صـلاح نیست اما تو قبول نکردي حالا رهایش کن، خداونـد بهتر از او را به تو خواهـد رساند سـپس فرمود: بـا فلانی ازدواج کن آن مرد پـذیرفت سالی نگـذشت که هم مالش بیشتر شـد و هم آن زن برایش فرزنـد پسـر بـدنیا آورد و آنچه که دوست میداشت از او دیـد.

رخ نمودن امام علی (ع) پس از شهادت ایشان

در همـان کتـاب از صـفار از حسـین بن علی علیه السلام  به اسـنادش نقل میکنـد امام حسـین علیه السلام  پس از شـهادت علی علیه السلام  به اصـحاب خود فرمود: اگر امیرالمؤمنین را ببینید آیا میشناسـید؟ گفتند بلی، حضـرت فرمود: این پرده را کنار بزنید همینکه پرده را کنار زدند با منظره اي انکار ناپذیر روبرو شدند امام علی علیه السلام  را دیدند حضـرت به آنهـا فرمود: آنکه از مـا میمیرد در واقع مرده نیست و آنکه از مـا میمانـد حجت است بر شـما.

پرسش شخصی من باب اسرار الهی از امام (ع)

 در بحـار از مناقب باسـناد خود از اصـبغ بن نباته گفت: به حسـین بن علی علیه السلام  عرض کردم: مولاي من میخواهم از شما چیزي بپرسم که به آن یقین دارم و از اسـرار الهی است و شـما به آن اسـرار مسرور هستید، فرمود اي اصبغ آیا میخواهی سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله را با پدرم در مسـجد قبـا به بینی؟، گفتم: بلی همـان چیزي است که میخـواهم. حضـرت فرمـود: برخیز، دیـد در کوفه در مسـجد قبـا است در حالیکه به اندازه یک چشم بهم زدن طول نکشـید حضـرت تبسـمی نمود و فرمود: اي اصبغ خداوند باد را در اختیار حضرت سلیمان بن داود علیه السلام  گذاشته بود که صبح به مقدار یک ماه و شب باندازه یک ماه راه میرفت ولی خدایتعالی به من بیش از آنچه به حضـرت سـلیمان علیه السلام  داده است عطا فرموده، گفتم اي پسـر رسول خدا قسم راست گفتی. آنگاه فرمود: ما کسانی هستیم که نزدشـان علم الکتاب هست و بیان آن نزد مـاست و آنچه نزد ماست پیش احـدي نیست اسـرار الهی، پیش ما به ودیعت است زیرا ما اهل اسرار خدا هستیم آنگاه به من تبسم کرد و فرمود: ما آل الله و ورثه رسول الله صلی الله علیه و آله هستیم گفتم: خدا را براي این موضوع شـکر مینمایم، سـپس به من فرمود: به مسجد داخل شو داخل شدم خود را در محراب کنار پیامبر صلی الله علیه و آله یافتم پس نگاه کردم دیـدم علی علیه السلام  محکم گریبان مرا گرفت. آنگاه رسول خـدا صـلی الله علیه و آله آمـد در حالیکه انگشـتان خود را با دندان گاز میگرفت با عصبانیت به من میگفت: چه بد بازماندگانی بودید لعنت خدا و لعنت من بر شما باد.

روایت به سخن آمدن کودک شیر خواره به اذن خدا در پیش روی امام ع

 در بحار از مناقب از صفوان بن مهران نقل است گفت: از امام صادق علیه السلام  شنیدم میفرمود: در زمان امام حسین علیه السلام  دو نفر بر سـر یـک زن و فرزنـدش بـا هم اختلاف پیـدا کردنـد، این میگفت از آن من هسـتند آن دیگري میگفت از آن من هسـتند امام حسـین علیه السلام  از کنار آنها میگـذشت به آنها فرمود: براي چه با هم درگیر شده اید؟ یکی از آنها گفت این زن مال من است و آن دیگري گفت این کـودك مـال من است حضـرت به آن اولی فرمـود: بنشـین نشـست و آن کودك شـیر خواره بود امـام حسـین علیه السلام  به آن زن فرمـود: پیش از آنکه خداونـد سـر تـو را بر ملاـ کنـد حقیقت را بگـو. زن گفت این مرد شوهر من است و این کودك نیز از آن اوست و آن مرد را نمیشناسم حضرت رو به کودك شیر خواره نمود و فرمود: اي کودك در مورد سخن این زن به اذن خـدا بگو (کودك به اذن خـدا به زبان آمد) گفت: من نه فرزند این مرد هستیم و نه فرزند آن بلکه پدر من چوپان فلان قبیله است. امام حسـین علیه السلام  به رجم آن زن دستور داد. امام صادق علیه السلام  فرمود: پس از آن هیچ کس سخن گفتن آن کودك را نشـنید.

روایت 78

در بحار از حذیفه نقل است که گفت: از امام حسـین علیه السلام  شنیدم میفرمود: بخدا قسم طاغیان و اوباش بنی امیه براي کشـتن من گرد میآیند و عمر بن سعد پیشاپیش آنها خواهد بود (این سخن را در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود) به آنحضـرت گفتم: آیا رسول الله صـلی الله علیه و آله این را به تو خبر داده است؟ فرمود: نه، خدمت رسول الله صـلی الله علیه و آله رسـیدم و قضـیه را به حضـرت عرض کردم حضـرت فرمود: علم او علم من است، علم من علم اوست، زیرا که مـا به امور عـالم پیش از وقـوع بـاخبر میشـویم.

دعای برکت بچه ای سالم به غلامی که به ایشان کمک کرده بود

 در بحـار بـه اسـنادش از حضـرت ابیعبـدالله صـلی الله علیـه و آله، میفرمایـد: حسـین بن علی علیه السلام  سالی پیاده به مکه رفت و پا هاي آن حضـرت ورم کرد بعضـی از خـدمتکاران آن حضـرت گفتند: اگر سوار مرکب شوید ورم پاهایت بهبود خواهـد یافت. حضـرت فرمود: چنین نیست بلکه به آن منزل که برسم مرد سـیاهی پیش خواهد آمد نزد او روغنی است آن را بخرید و با او چانه نزنید. غلام آن حضـرت گفت: پدر و مادرم فداي شـما منزلی پیش روي ما نیست تا آنجا کسی دارو بفروشـد، حضـرت فرمود: بلی پیش روي تو منزلی است، حـدود یک میل راه رفته بودنـد که حضـرت به غلامش فرمود: نزدیکی تو مردي است، روغن را از او بگیر و قیمتش را پرداخت کن، غلام به آن مرد گفت: این روغن را کجا میبري؟ گفت براي حسـین بن علی علیه السلام  غلام گفت: پس قیمتش را بگیر و آن را به من بده، آن مرد سیاه به سوي امام حسین علیه السلام  متوجه شد و عرض کرد یابن رسول الله من غلام و از دوسـتان شـما هسـتم براي این روغن از شـما وجهی دریافت نمیکنم اما دعا کنیـد خداوند پسـري سالم به من بدهد که از دوسـتان شـما اهل بیت علیهمالسـلام باشد، اکنون هنگام وضع حمل همسرم بود که من از خانه خارج شدم. حضـرت فرمود: برگرد به خـانه ات خداونـد پسـري سـالم به شـما عنایت نموده دوباره به سوي امام برگشت و حضـرت را دعاي خیر نمـود و حضـرت از آن روغن به پا هـاي مبـارکش مالیـد و بهبـودي حاصـل شـد.

معلوم بودن یاران امام از قبل از شهادت ایشان

در بحـار از ابنعبـاس نقـل اسـت که میگوید: امام حسـین علیه السلام  را پیش از آنکه بسوي عراق حرکت کند به در خانه کعبه دیدم دست جبرئیل در دست آنحضرت بود و جبرئیل ندا میداد بشـتابید براي بیعت با خدا، ابنعباس میگوید قصد داشـتم امام حسین علیه السلام  را ترك کنم جبرئیل صدا زد از یـاران حسـین نه یـک نفر کم میشود و نه یک نفر زیاد، سـپس یاران حضـرت را قبل از حضورشان نام برد، محمـد بن حنفیه میگویـد یاران امام حسـین علیه السلام  با اسم و اسم پدرانشان قبلا نوشـته شده بود.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد