از ورود به کربلا تا شروع جنگ

روایت 1026

مرحوم مفیـد (ره) گویـد: عمر بن سـعد روز پنجشـنبه نهم محرم قصد حمله به امام حسـین علیه السلام  را داشت شـمر در مقابل اصـحاب امام حسـین علیه السلام  ایسـتاد و گفت: کجاینـد خواهر زاده هاي من. جعفر، عباس و عثمان پسـران علی علیه السلام ، خارج شـده و گفتند: چه میخواهی؟ گفت: اي خواهرزادگان من شـما درامان هستیـد، با هم گفتنـد: خـدا لعنت کنـد تو را و امانت را آیا به ما امان میدهی و فرزند رسول خدا صـلی الله علیه و آله درامان نیست. در روایت آمده است که: عباس بن علی علیه السلام  صدا زد: نفرین بر تو و لعنت بر آن امانی که آورده اي اي دشمن خدا، آیا از ما میخواهی برادرمان و مولایمان حسین علیه السلام  را رها کنیم و در اطاعت انسان هاي ملعون و اولاد ملعونین قرار بگیریم شمر با خشم به لشگرش برگشت.

روایت 1027

شیخ مفید (ره) میگوید: سپس عمر سعد فریاد زد اي لشگر خدا سوار شویـد، مژده باد بر شـما به بهشت، سوار شدند و بعد از عصـر به سوي امام حسـین علیه السلام  حرکت کردند، حضـرت در خیمه اش نشـست و به شمشـیرش تکه داده بود خواهرش صداي صیحه اي را شنید نزد برادر آمد و گفت: برادر این صداها را میشنوي دشمن نزدیک شده، حضـرت سـر برداشت فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم به من فرمود: تو به سوي ما میآیی. تا خواهر شـنید سیلی بر صورت خود زد و با صداي بلند شیون کرد و فرمود: واي بر من حضرت فرمود: واي از آن تو نیست آرام باش خواهر خداوند تو را رحمت کند. و در روایت سید آمده که حضرت فرمود: خواهرم الآن در خواب جدم محمد صلی الله علیه و آله و پـدرم علی علیه السلام  و مادرم فاطمه علیهاالسـلام و برادرم حسن علیه السلام  را دیدم که میگفتند: یا حسـین تو به زودي پیش ما میآیی (و در بعضـی روایات آمـده که میگفتنـد، فردا پیش ما میآیی). راوي میگویـد: زینب به صورت خود زد و فریاد کشـید، حضـرت فرمود: آرام باش کاري نکن که این مردم ما را شـماتت کنند.

روایت 1028

حضرت عباس با بیست نفر سـواره از جمله زهیر بن قین و حـبیب بن مظـاهر بـود حرکت کرد، از آنهـا سؤال کرد چه میخواهیـد براي چه آمده اید؟ گفتند: دسـتور امیر این است که متعرض شـما بشویم یا به حکم امیر تابع شوید یا شما را بکشیم، فرمود: عجله نکنید تا موضوع را به اباعبدالله علیه السلام  برسانم، آنها ایستادند و گفتند: برو و او را آگاه کن و بعد نتیجه را به ما بگو، حضرت عباس برگشت و موضوع را باطلاع امام حسین علیه السلام  رساند. همراهان حضرت عباس در مقابل دشمن ایستادند و آنها را نصیحت میکردند و میخواسـتند آنها را از جنگ با امام حسـین علیه السلام  منصـرف کنند. امام حسـین علیه السلام  به عباس فرمود: برگرد اگر میتوانی جنـگ را تـا فردا به تأخیر بینـداز و امشب آنها را از ما دور کن تا یک شب هم بیشتر به درگاه پروردگار نماز بخوانیم و خـدا را یاد کنیم و طلب مغفرت نمـائیم خـدا میدانـد نماز و تلاوت قرآن و دعا و اسـتغفار دوست میدارم، حضـرت عباس به سوي لشـگر عمر سعـد برگشت. مرحوم شـیخ مفیـد (ره) اضافه میکنـد: حضـرت عباس از آنها تا فردا مهلت خواست اما عمر سـعد جواب نداد، عمر حجاج زبیري گفت: بخـدا قسم اگر آنها از ترك و دیلم بودند و از ما چنین تقاضایی میکردند میپذیرفتیم چه رسد به اینها که آل محمد صـلی الله علیه و آله هسـتند، خواسـته هایشان را پذیرفتند.  شـیخ مفید (ره) میفرماید: عباس علیه السلام  از پیش آنها برگشت و فرسـتاده عمر سـعد نیز همراه آن حضـرت بود، گفت: ما تا فردا به شـما مهلت میدهیم اگر تسلیم شدید شما را پیش عبیدالله بن زیاد میفرستیم و اگر خودداري کردید شما را رها نمیکنیم این را گفت، و برگشت.

روایت 1029

مرحوم صدوق در امالی آورده: عمر سعد به منادي دسـتور داد ندا دهد که ما یک شب و روز به حسـین و یارانش مهلت دادیم، که این موضوع براي حسین علیه السلام  و یارانش خیلی ناراحت کننده بود.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد