روایت 101
مرحوم مجلسـی در تألیفات بعضـی از علماء بزرگوار از ابیسـلمه نقل میکند: همراه عمر بن الخطاب حج بجا آوردم مرد عربی نزد ما آمد گفت: اي امیرمؤمنان من براي حج آمده ام و محرم هسـتم تخم شتر مرغ پیدا کردم و آنها را پختم و خوردم، حال وظیفه من چیست؟ عمر گفت: جواب این مسأله را نمیدانم، پس بنشین امید است خداوند بـا بعضـی از اصـحاب پیـامبر صـلی الله علیه و آله مـا را در این مسـاله یاري نمایـد در این هنگام علی علیه السلام آمـد و امام حسـین علیه السلام نیز پشت سـر او، عمر گفت: اي عرب! این علی بن ابیطالب است مساله خودت را از او بپرس عرب بلند شد و مسأله خود را از علی پرسـید، حضـرت فرمود: از این طفل بپرس و اشاره کرد به امام حسـین علیه السلام عرب گفت: شـما مرا به یکدیگر حواله میکنید، مردم به او اشاره کردند و گفتند: واي بر تو، این پسـر پیامبر خداست. از او بپرس عرب گفت: یابن رسول الله صلی الله علیه و آله من به قصد حج محرم از خانه ام خارج شدم و جریان را گفت امام حسـین علیه السلام فرمود: آیا شتر داري؟ گفت: بلی فرمود: به تعـداد تخم هـاي شـتر مرغ، شـترت را جفت گیري کن سـپس بچه هـایش را از شـیر مـادر بگیر و به بیت الله الحرام هـدیه کن. عمر گفت: اي حسـین! فقط بعضی از جفتگیریها به آبستنی منجر میشود؟ فرمود: همه تخمها نیز جوجه نمیشوند عمر گفت: ترا تصدیق میکنم آنگاه علی علیه السلام بلنـد شد حسـین علیه السلام را به سـینه چسـباند و فرمود »ذریه بعضـها من بعض و الله سـمیع علیم«