شـهادت حضـرت علی اصـغر و جنگ آن حضـرت با دشـمنان

امر به صبر نمودن اهل بیت ع

مرحوم علامه مجلسـی (ره) در ترجمه جلاء میفرماید: امام حسـین علیه السلام  با اهل بیتش وداع نمود و ایشان را به صبر امر نمود و وعده ثواب و اجر آخرت به ایشان داد و امر نمود لباس هایشان را بپوشـند و به ایشان فرمود: براي بلا و مصـیبت آماده باشید و بدانید خداوند تعالی شـما را حفظ و حمایت مینماید و بزودي شـما را از شر دشمنان نجات میدهد و عاقبت کار شما را خیر میگرداند و دشـمنان شما را به انواع بلاها عذاب مینماید. در عوض این مصائب و بلاها که میبینید نعمت ها و بخشش هاي فراوانی به شما میدهد. از مصائبی که میبینید شـکوه و شکایت ننمائید چیزي را که از قدر و منزلت شما بکاهد به زبان نیاورید آنگاه امام به سوي جنگ با دشمنان رفت.

وارد شدن تیر به پیشانی حضرتش

در بحار است که امام حسین علیه السلام  جرعه اي  آب طلب نمود، شمر (لعنه الله) گفت: بخدا قسم آب به تو نمیدهیم تـا کشـته شوي. مردي دیگر به امام علیه السلام  گفت: اي حسـین میبینی فرات را ماننـد ماري در دشت پیچیـده است، بخـدا از آب فرات نخواهی نوشـید تا با لب تشنه جان دهی. امام حسین علیه السلام  فرمود: خداوندا این مرد را تشنه بمیران (راوي میگوید به خدا قسـم ایـن مرد که به امـام جسـارت نمـود) در هنگـام مرگ به اطرافیـان خـود میگفت: به من آب بدهیـد به او آب میدادنـد وقـتی مینوشـید از دهـانش بیرون میریخت بـاز میگفت: به من آب بدهیـد عطش مرا کشت و چیزي نگـذشت که به درك واصل شـد. آنگاه مردي از لشـگریان عمر سعد بنام اباالحتوف جعفی (لعنه الله) تیري به سوي امام پرتاب نمود آن تیر به پیشانی حضرت نشست، حضـرت آن تیر را از پیشانی خود بیرون آورد، خون از جاي زخم بیرون زد و بر صورت و محاسن حضـرت روان شد. در بعضـی از کتب معتبره دیدم شخصـی که به سوي امام تیر انداخت، خولی بن یزید (لعنه الله) بود و نیز گفته اند آن شـخص ابوایوب غنوي (لعنه الله) بوده است.

روایت های راجب به مقدار جراحات وارده بر ایشان

در لهوف آمده که حضـرت هفتاد و دو زخم برداشت. بحار از قول ابنشهر آشوب آورده که ابومخنف از قول جعفر بن محمد بن علی علیه السلام  نقـل نمـوده کـه در بـدن حضـرت سـی و سه اثر نیزه و سـی چهـار محـل شمشـیر بـود. همچنین امـام بـاقر علیه السلام  فرمود: وقتی امام حسین علیه السلام  به شهادت رسید در بدن آنحضرت سیصد و بیست و چند جراحت نیزه و شمشیر و تیر بود و در روایتی آمده سـیصد و شصت زخم داشته، برخی گفته اند سی و سه ضربه به غیر از تیرها بر ایشان وارد آمده. آنقدر بر بدن و زره ایشـان تیر و نیزه و شمشـیر اصـابت کرده بود که تیرهـا شبیه تیغ هاي خار پشت شـده بود و نیز گفته اند که تمام تیرها بر جلوي بدن ایشان اصابت کرده بود: قد ضم قطریه الطعان فجسـمه کالتاج بالطعن الدلوج مرصع تقع السه ام علی القنا اذ لم یکن بین الأسنۀ و الأسـنۀ موضع الله شـخص فیه ألف جراحـۀ طعنا و ضـربا کیف لا یتضـعضع نسـجوا علیه من مقدمـۀ بها درعا دلاصا بالنجیع یواشع

وارد امدن تیری به قلب ایشان در هنگام نبرد

امام اندکی توقف نمود تا دقایقی استراحت نماید زیرا بواسـطه نبرد خسـته و بیرمق شده بود در همین حال که ایسـتاده بود ناگاه سـنگی آمـد و بر پیشـانیاش اصـابت نمود دامن پیراهنش را بالا آورد تا خون از صورتش پاك نمایـد، تیري برنـده و مسـموم که سه شـعبه داشت آمد و بر سـینه حضـرت نشـست. در بعضـی روایات آمده که تیر به قلب ایشان خورد امام حسـین علیه السلام  فرمود: بسم الله و باالله علی ملۀ رسول الله صـلی الله علیه و آله و سـر مبارك را به سوي آسـمان بلند کرد و فرمود: خداوندا تو خود میدانی که این قوم مردي را میکشـند که روي زمین جز او پسـر پیامبري نیست سـپس حضـرت تیر سه شعبه را از پشت خود بیرون آورد. خون همچون چشـمه جوشان بیرون میآمـد. حضـرت دسـتش را بر روي زخم گذاشت و چون دسـتش از خون پر شد خون ها را به آسـمان پرتاب نمود و از آن خون ها حتی یک قطره هم به زمین بازنگشت. آسمان تا آن زمان سرخ رنگ نمیشد تا اینکه امام حسین علیه السلام  خون را به آسـمان پرتاب نمود، سپس دستش را دوباره بر روي زخم قرار داد و زمانی که پر از خون شد سر و صورتش را به خـون خودش آغشـته نمود و فرمود: این کـار را کردم تـا وقـتی جـدم رسول الله صـلی الله علیه و آله را ملاقـات نمودم به خون آغشـته باشم و بگویم یا رسول الله فلان مردم و فلان قوم مرا کشتند سپس از فرط خستگی ضعف او را گرفت و توقف نمود. هر که به سوي او میرفت تا ضربه اي به او بزند منصرف میشد و بازمیگشت تا اینکه مردي از کنده که نام او مالک بن بشر (لعنه الله) بود به سوي حضرت رفت و او را دشنام داد و با شمشیر بر سر امام حسین علیه السلام  زد. بر سر ایشان کلاه بود، آن کلاه از خون پر شد. امام حسـین علیه السلام  به او گفت: با دسـتانت نخوري و نیاشامی و خداوند تو را با ظالمین محشور نماید سپس حضرت کلاه از سر خود انـداخت و کلاهی دیگر بر سـر گذاشـته و دور آن عمامه اي پیچیـد. امام خسـته شده بود ولی هنوز اندکی رمق داشت، آن مرد کنـدي (لعنه الله) آمـد و کلاه خونین امام را که از خز بود برداشت. بعد از واقعه کربلا نزد خانواده اش رفت وقتی داشت خون کلاه امام حسـین علیه السلام  را میشـست، همسرش به او گفت: آیا کلاهی را که از پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله ربوده اي به خانه من آورده اي؟ از خانه من بیرون برو که خداوند قبر تو را پر از آتش وعذاب گرداند. مرد کندي بعد از آن بسـیار فقیر و بیچاره شـد دو دسـتش خشک گردیـد بطوریکه از دسـتان او در زمسـتان خون میچکیـد و در تابسـتان ماننـد چوب خشک میشـد..

فریاد شمر لعیم برای تشویق به شهید کردن ایشان

در بحار از صاحب مناقب و محمـد بن ابیطالب نقل است: هنگامی که امام حسـین علیه السلام  از شـدت جراحات و صـدمات ناتوان و بیرمق شـد، شـمر (لعنه الله) فریاد زد: اي سـربازان براي چه ایستاده اید منتظر چه هستید این مرد به خاطر جراحات و زخمها و تیرهایی که خورده از پا افتاده است به او حمله کنید، مادرتان به عزایتان بنشـیند، لشـگریان به امام از همه طرف حمله کردند حصین بن نمیر (لعنه الله) تیري به دهان امام زد.

امام حسین در قتلگاه یکه و تنها

در لهوف آمـده وقتی امام حسـین علیه السلام  بواسـطه جراحات بسـیار بی رمق شـده از کثرت تیرها زره ایشان ماننـد خارپشت شده بود، صالح بن وهب مزنی (لعنه الله) ضـربه اي  با نیزه به لگن خاصره حضرت زد و ایشان به این ضربه از اسب با سمت راست صورتشان به زمین خوردنـد در حالیکه میفرمود: بسم الله و باالله و علی ملـۀ رسول الله صـلی الله علیه و آله. آنگاه حضرت از زمین برخاسـته نشستند و تیرها را از حلقوم و بدنشان بیرون آوردند، سپس عمر سعد (لعنه الله) به امام حسین علیه السلام  نزدیک شد. حمید بن مسـلم میگوید در این هنگام زینب دختر علی علیه السلام  از خیمه بیرون آمد. در لهوف آمده حضـرت زینب علیهاالسلام فریـاد میزد: اي واي برادرم، اي سـرورم، اي همه خـانواده ام، اي کـاش آسـمان بر زمین فروبیفتـد، اي کـاش کوه ها از هم بپاشـند و هموار شونـد. در بحار آمـده زینب علیهاالسـلام فرمود: اي عمر بن سـعد آیا در پیش چشم تو اباعبدالله علیه السلام  را میکشـند و تو نظـاره میکنی. در این هنگام اشـک هاي عمر سـعد (لعنه الله) بر صورت و محاسـنش جاري شـد و صورت خود از زینب علیهاالسـلام برگردانـد و امام حسـین علیه السلام  در میان قتلگاه نشسـته بود در حالی که لباسـی از خز بر تن داشت و لشـگریان مترصـد به چنگ آوردن آن لبـاس بودنـد. شـیخ مفیـد (ره) در ارشـاد گویـد: عمرسـعد (لعنه الله) در جـواب زینـب علیهاالسـلام چیزي نگفت، زینب علیهاالسـلام رو به سـپاه کرد و گفت: اي واي بر شـما در بین شـما حتی یک مسلمان هم پیدا نمیشود؟ هیچ یک از سپاهیان جوابی نداد. لهوف: در این هنگام شمر (لعنه الله) بر سر یارانش فریاد زد و گفت: براي چه منتظر مانده اید؟ حمله کنید به این مرد، پس همه لشـگر از هر سـو به امـام حمله آوردنـد. زرعـۀ بن شـریک (لعنه الله) به کتـف چپ حضـرت ضـربه اي  بـا شمشـیر زد و امـام حسـین علیه السلام  نیز به زرعـۀ بن شـریک ضـربه اي  زد و او را به زمین انـداخت. آنگـاه ضـربه دیگري بـا شمشـیر به گردن مقـدس امـام علیه السلام  زدند که بواسطه آن ضربه حضرت با صورت به زمین افتاد و ناتوان گردید خواست برخیزد که باز به زمین افتاد. سنان بن انس نخعی (لعنه الله) به ترقوه حضـرت بـا نیزه ضـربه اي  فرود آورد سـپس نیزه را از کتف ایشـان بیرون آورده و به بقیه جاهـاي سینه حضـرت فروبرد. سـنان بن انس نخعی دوباره تیري به سوي حضـرت انـداخت و تیر به گلوي حضـرت خورد و حضـرت افتـاد، پس از آن برخاست و نشـست و تیر را از گلویش بیرون آورد و دو دسـتش را روي زخم گـذاشت پس هر دو کف دسـتش از خون گلویش پر شد آنگاه حضـرت خونها را به سر و صورت و محاسنش میمالید و میفرمود: این چنین میکنم تا وقتی خـدایم را ملاقات میکنم با جمالی خونین زیارت کنم در حالی که حق مرا غصب کرده اند.

از هوش رفتن امام حسین ع

در خبر ابیمخنف آمـده حضـرت امام حسـین علیه السلام  از هوش رفت و بی جـان و بی هوش به زمین افتـاد. هنگامی که به هوش آمـد خواست از جاي خود برخیزد و جنگ نمایـد لکن نتوانست با صداي بلند گریست و فریاد زد: واجداه، وامحمداه واابتاه واعلیاه دوباره از هوش رفت با صورت به زمین افتاد در این حـال بود تا سـر ساعت از ظهر گـذشت و لشـگریان در حیرت بودنـد از قتل او و میترسـیدند که به جلو بیاینـد، نمیدانسـتند حضـرت زنـده است یا از دنیا رفته: الله مطروح حوت منه الثري نفس العلی والسؤدد المفقودا و مبدد الأوصال الزم حزنه شـمل الکمال فلازم التبدیدا و مجرح ما غیرت منه القنا حسـنا و لا أخلقن منه جدیدا قد کان بدرا فاغتدي شـمس الضـحی مد ألبسته ید الدماء لبودا یحمی أشـعته العیون فکلما حاولن مهجا خانه مسدودا و تظلله شـجر القنا حتی أبت ارسال هاجرة الیه بریدا

درخواست ملائک از خدائند برای نابودی دشمنان ایشان

در بعضـی از نسخ ارشاد شیخ مفید (ره) از امام صادق علیه السلام  روایت شده هنگامیکه امام حسـین علیه السلام  به زمین افتاد و پهلوي مبارکش بر زمین قرار گرفت ناگاه عرش خداوند لرزید و همه ملائک بر ساق عرش گرد آمدند و عرض کردند: خداوندا این قوم با حسین، خلیفه و جانشـین تو در زمین و امین و امام تو بر بنـدگانت، چنین کاري کرده اند به ما اذن بده به زمین فرود آئیم و در یک چشم به هم زدن همه را نـابود سازیم تا کسـی باقی نمانـد خداونـد به ملائکه وحی فرسـتاد که من مهربانترین مهربانان هسـتم و هیـچ یک از ایشان را رها نخواهم کرد.

وارد شدن امام حسین بر فرزند مریض احوالشان

در بعضـی از کتب علمـا و قـدماي ما نقل است که وقتی کار به امام حسـین علیه السلام  دشوار شـد و یکه و تنهـا مانـد به سوي خیمه هاي برادرانش آمـد، خیمه هاي ایشـان را خـالی و بیصـاحب دیـد، به سوي خیمه هاي فرزندان عقیل رفت، آنها را نیز خالی یافت آنگاه به سوي خیمه هاي دیگر اصحابش رفت ولی هیچ یک از آنها را ندید همه خیمه ها بیذصاحب و خالی بودند پس حضـرت دمادم میفرمود (لا حول و لا قوة الا باالله العلی العظیم) سپس حضرت به خیمه زنان رفت و از آنجا به خیمه پسـرش زین العابدین علیه السلام  آمد، او را دید که بر تکه پوستی روي زمین افتاده و بر او داخل شد و حضرت زینب علیهاالسـلام از او پرسـتاري مینمـود. هنگـامی کـه علی بن الحسـین امـام را دیـد خـواست از جـایش برخیزد ولی از شـدت بیمـاري نتوانست به عمه اش گفت،: مرا بروي سـینه ات نگاهدار و تکیه بده زیرا این پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله است که آمده. زینب علیهاالسـلام پشت او نشست و امام زین العابدین علیه السلام  را به سینه اش تکیه داد امام حسین علیه السلام  نزدیک او آمد و از پسرش درباره بیماریش سـئوال نمود. امام زین العابدین علیه السلام  فرمود: الحمد الله تعالی سپس گفت: پدر جان امروز با این منافقین چه میکنی؟ امـام حسـین علیه السلام  فرمود: پسـرم، شـیطان بر این دشـمنان چیره شـده و ذکر و یاد خـدا را از یادشان برده است و آتش جنـگ و فتنه را بین من و اینـان روشن سـاخته تـا اینکه سـیلاب خون از مـا و از ایشـان به زمین جـاري شود، پس امام زین العابـدین علیه السلام  فرمـود: پـدر جـان، عمـویم عبـاس علیه السلام  کجـاست؟ هنگـامی کـه از عمـویش سـؤال نمـود، گریه راه گلـوي زینب علیهاالسـلام را گرفت و به برادرش حسـین علیه السلام  نگاه کرد چگونه میخواهـد جواب او را بدهد. چرا که زینب علیهاالسـلام از ترس اینکه بیماري علی بن الحسـین علیه السلام  شدت یابد خبر شـهادت عمویش عباس علیه السلام  را به او نداده بود. امام حسـین علیه السلام  به پسـرش فرمود: پسرم، عمویت عباس علیه السلام  کشته شده و دو دستش در کنار فرات جدا گردیده است. علی بن الحسـین علیه السلام  به شـدت گریست تـا اینکه از هوش رفت. وقتی به هوش آمـد از همه عموهـا و عموزاده هایش سؤال نمود امام حسـین علیه السلام  به او فرمود: همگی کشـته شده اند. آنگاه علی علیه السلام  گفت: برادرم علی و حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجا هستند؟ امام علیه السلام  به او فرمود: پسرم بدان هیچ مردي جز من و تو در میان خیمه ها زنده نیست و اینـان که دربـاره آنهـا از من سوال نمودي همگی بر روي خاک هاي سوزان میـدان جنگ افتاده اند. علی بن الحسـین علیه السلام  به شـدت گریست. سـپس به عمه اش زینب علیهاالسـلام گفت: عمه جـان یک عصا و شمشـیر به من بـده. امام حسـین علیه السلام  به او فرمود: میخواهی با آنها چه کنی؟ گفت: میخواهم به عصا تکیه دهم و با شمشـیر از پسر رسول الله صلی الله علیه و آله دفاع نمایم، خیري در زنـدگی بعـد از او نخواهـد بود. امـام حسـین علیه السلام  مـانع کار او شـد و او را به سـینه خود چسـباند و فرمود: پسـرم تو پـاکترین اولاد من و بهترین افراد خـانواده من هستی، تو جانشـین من در (میـان امت و سـرپرست) این زنـان و کودکان هستی. اینان غریب و خوار شده هسـتند سـرپرستی ایشان را در این خواري و بی پناهی و طعنه گویی اعداء و سختی روزگار به عهده بگیر. زنان و کودکان را وقتی ناله و فریاد سر دادند ساکت و آرام کن و هر گاه از چیزي ترسیدند همدم و انیسشان باش و با کلام نرم و آرام ایشان را تسـلی بـده، به جز تو مردي براي آنهـا نمانـده که همـدم و مونس و یار ایشان باشـد و هیـچ کس جز تو نیست که به ناراحتیها و شکایـات ایشان رسـیدگی نمایـد. بگـذار تو را ببوینـد و تو نیز ایشان را ببوي، بگـذار بر تو گریه نماینـد و تو نیز بر ایشان گریه کن، سپس دست علی را گرفت و با صداي بلند صدا زد: اي زینب، اي ام کلثوم ، اي سـکینه، اي رقیه و اي فاطمه کلام مرا بشنوید و بدانید که این پسرم جانشین من بر شماست و او امام واجب الاطاعه میباشد. سپس به علی فرمود: یا »ولدي بلغ شیعتی عنی السـلام فقل لهم ان ابی مات غریبا فانـدبوه و مضـی شـهیدا فابکوه« پسـرم سـلام مرا به شـیعیانم برسان و به آنها بگو پدرم غریب مرد براي او سوگواري کنید، پدرم شـهید شده براي او گریه کنید. یا واعظا معشـرا ضلوا الطریق بما علی قلوبهم من غیهم رانا و زاجرا فئۀ ضلت بما کسـبت بالسـیف حینا و بالتنزیل أحیانا ما همت قـدرا علی الله العظیم و لم یحجب فـدیتک عند النصـر خذلانا لکنما شاء أن یبـدیک للملأـ الأـعلی و یجعـل منک الصبر عنوانا فعز أن تتلظی بینهم عطشا و الماء یصـدر عنه الوحش ریانا تحوطه منک أن تـدنوه طائفۀ صدورها اتخذ الشـیطان أکنانا ویل الفرات أباد الله غامره ورد وارده بالرغم ظمآنا لم یطف حر غلیل السـبط بارده حتی قضی فی سبیل الله عطشانا تعلوه أسـیاف من لا دونهم أحد و ما سوي الله شیء فوقه کانا فیا سماء لهذا الحادث النفطري فما القیامۀ أدهی للوري شانا و لترجف الأرض شـجوا فابن فاطمه أمسی علیها تریب الجسم عریانا ماهان قدرا علیها أن تواریه بل لا تطیق لنور الله کتمانا أفدي صریعا علی الرمضاء قـد جعلت الله اکبر منه الجسم میدانا ما کان ضـرهم لو أنهم صـفحوا عن جسم من کان للمختار ریحانا یا غیرة الله غـار الصبر فـانهتکی هتک النساء و ما فی کربلاء کانا هبی الرجال بما تأتی به قتلت و ان تکن قتلت ظمآنا و عـدوانا ما بال أطفالها صـرعی و نسوتها أسـري یجاب بها سـهلا و أحزانا تهدي و هن کریمات النبی الی من کان أعظمها الله کفرانا و المسـلمون بمر أي لا تري أحدا الله أو لرسول الله غضبانا

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد