حضرت محمد

دعای برکت بچه ای سالم به غلامی که به ایشان کمک کرده بود

 در بحـار بـه اسـنادش از حضـرت ابیعبـدالله صـلی الله علیـه و آله، میفرمایـد: حسـین بن علی علیه السلام  سالی پیاده به مکه رفت و پا هاي آن حضـرت ورم کرد بعضـی از خـدمتکاران آن حضـرت گفتند: اگر سوار مرکب شوید ورم پاهایت بهبود خواهـد یافت. حضـرت فرمود: چنین نیست بلکه به آن منزل که برسم مرد سـیاهی پیش خواهد آمد نزد او روغنی است آن را بخرید و با او چانه نزنید. غلام آن حضـرت گفت: پدر و مادرم فداي شـما منزلی پیش روي ما نیست تا آنجا کسی دارو بفروشـد، حضـرت فرمود: بلی پیش روي تو منزلی است، حـدود یک میل راه رفته بودنـد که حضـرت به غلامش فرمود: نزدیکی تو مردي است، روغن را از او بگیر و قیمتش را پرداخت کن، غلام به آن مرد گفت: این روغن را کجا میبري؟ گفت براي حسـین بن علی علیه السلام  غلام گفت: پس قیمتش را بگیر و آن را به من بده، آن مرد سیاه به سوي امام حسین علیه السلام  متوجه شد و عرض کرد یابن رسول الله من غلام و از دوسـتان شـما هسـتم براي این روغن از شـما وجهی دریافت نمیکنم اما دعا کنیـد خداوند پسـري سالم به من بدهد که از دوسـتان شـما اهل بیت علیهمالسـلام باشد، اکنون هنگام وضع حمل همسرم بود که من از خانه خارج شدم. حضـرت فرمود: برگرد به خـانه ات خداونـد پسـري سـالم به شـما عنایت نموده دوباره به سوي امام برگشت و حضـرت را دعاي خیر نمـود و حضـرت از آن روغن به پا هـاي مبـارکش مالیـد و بهبـودي حاصـل شـد.

دستور حضرت پیغمبر(ص) من باب اطاعت از امام حسین(ع)

در کتاب ثاقب المناقب از جابر بن عبداالله نقل است: وقتی که امام حسین علیه السلام  تصمیم گرفت به سوي عراق برود بحضور حضـرت رسـیده و گفتم: تو فرزند رسول خدا صلی االله علیه و آله و یکی از دو سبط آن حضرت هستی فکر میکنم تو هم ماننـد برادرت به صـلح رضایت بـدهی، فرمود: برادرم این کار را به دسـتور خدا و رسول او انجام داد و من هم آنچه که دسـتور خـدا و رسـول خـدا صـلی االله علیـه و آلـه باشـد انجـام میدهم (بعـد فرمـود) آیـا میخـواهی رسـول خـدا صـلی االله علیه و آله، علی علیه السلام  و برادرم را ببینی؟ آنگاه دیدم که گویی دري از آسـمان باز شد رسول خدا صـلی االله علیه و آله علی علیه السلام ، حسن علیه السلام ، حمزه و جعفر بر زمین نزول کردنـد، وحشت مرا گرفت. پس رسول خـدا صـلی االله علیه و آله فرمود: اي جـابر! مگر در مورد حسـین پیش از او به تو نگفته بودم؟ اي جابر مؤمن نخواهی بود مگر آنکه تسلیم اراده ائمه باشی و نسبت به عملکرد آنها معترض نشوي آیا میخواهی جایگاه معاویه و جایگاه فرزندم حسـین علیه السلام  و جایگاه یزید و جایگاه قاتلش را ببینی؟ گفتم بلی یا رسول االله، حضرت با پایش به زمین زد زمین شکافته شد تا اینکه (بنظرم) هفت زمین شکافته شد و هفت دریا نمایان شد و معاویه و یزید و قاتلان امام حسـین علیه السلام  را در آتش دیدم و دیدم ولید بن مغیره و ابوجهل و معاویه و یزید (علیهم لعان االله) همگی با زنجیري به یکدیگر بسـته شدهاند و شـیاطین نیز همنشین آنها هستند و اینان شدیدتر از همه اهل عذاب در جهنم معذب هستند سپس حضرت فرمود: سـرت را بلنـد کن، سـرم را بالاـ گرفتم، درهاي آسـمان را دیـدم باز نشـد و بهشت بالاتر از همه آسـمانها قرار داشت، سـپس رسول خدا صـلی االله علیه و آله و همراهانش به آسـمان صعود کردند وقتی در فضا قرار گرفتند رسول االله صلی االله علیه و آله به امام حسـین علیه السلام  ندا داد و گفت: پسـرم به ما بپیوند، امام حسـین علیه السلام  نیز صـعود کرد و همراه آنان داخل بهشتی که از همه طبقات بهشت عالیتر بود شد، سپس رسول خدا صلی االله علیه و آله به من نگاهی کرد و دست امام حسین علیه السلام  را گرفت و فرمود: اي جـابر این فرزنـد من همه جـا بـا من است تسـلیم عملکرد و کارهـاي حسـینم باش و به او شک نکن تا از مؤمنان شمرده شوی

داستان خواستگاری امام (ع) از ام کلثوم دختر عبدالله بن جعفر

در بحار و دیگر کتب از منـاقب از عبـد الملـک بن عمیر و حـاکم و عبـاس آمـده که: گفتنـد: امـام حسن علیه السلام  از عـایشه دختر عثمـان خواسـتگاري کرد، مروان گفت: او را به تزویـج عبـدالله بن زبیر درآورده ام، پس از این قضـیه معـاویه به مروان که عامـل معـاویه در حجاز بود، نوشت: از ام کلثوم دختر عبـدالله بن جعفر براي یزیـد خواسـتگاري کند، مروان نزد عبدالله بن جعفر آمد و موضوع را با او مطرح کرد، عبـدالله گفت: اختیـار دخترم بـا مولایمـان حسـین علیه السلام  است و دائیش حسـین میدانـد، موضوع را به امـام حسـین علیه السلام  گفتند، امام از خداوند براي ام کلثوم خوشـبختی طلب نمود و گفت: پروردگارا براي این دختر کسـی از آل محمد صلی الله علیه و آله) را اراده فرما، وقتی که مردم در مسـجد پیامبر جمع شدند مروان جلو آمد و روبروي امام حسـین علیه السلام  نشست و گفت: امیرمؤمنـان معـاویه به من امر کرده این خواسـتگاري را انجام دهم و مهریه او را خواست پـدرش قرار داده هر چه که باشـد و صلح میان این دو طایفه (بنی هاشم و بنی امیه) و اداء قرض عبدالله، و بدانید این شمائید که باید به یزید غبطه بخورید نه اینکه یزید به شما غبطه بخورد و عجیب اینکه چگونه یزیـد مهریه میدهـد در حالیکه همانند یزید را پیدا نمیکنید و هر نیکوکاري از دیدن یزید آبرو کسب میکند. پس امام حسـین علیه السلام  فرمود: سـپاس میگویم خدا را که ما را به دین خودش راضی نمود و ما را بر سایر خلایق برگزید – تا آخر سـخن حضـرت – سـپس فرمود: اي مروان تو سـخنانت را گفتی ما گوش دادیم، اینکه گفتی مهرش هر چه پدرش بگوید، ما از سـنت رسول خدا صـلی الله علیه و آله خارج نمیشویم و سنت مهریه همسران و دختران اهل بیت پیامبر، چهار صد و هشـتاد درهم بود. اما اینکه گفتی بدهکاري پدرش، از کی دختران ما وسـیله اداء قرضـهاي پدرانشان شده اند؟ و اما صلح بین دو قبیله، ما قومی هستیم که دشمنی ما به خاطر خداست و براي دنیا آشتی نمیکنیم. و اما اینکه گفتی یزید از همه بهتر است، پـدر یزید کیست؟ اما اینکه گفتی بهتر از یزید براي او کفو و همتا نیست، کسـی که قبل از این کفو او بود امروز نیز همتاي او هست، ریاست یزید به شأن و منزلت او چیزي اضافه نکرده، اما اینکه گفتی هر کس به روي او نگاه کند… آن رسول خدا صـلی الله علیه و آله بود که دیـدن او مایه کسب آبرو بود نه یزیـد. اما اینکه گفتی ما بیشتر نیاز داریم به او غبطه بخوریم، خود بهتر میدانی که افراد جاهل به یزیـد غبطه میخورند و اهل عقل به ما غبطه میخورند. سـپس حضـرت فرمود: همگی شاهد باشـید من ام کلثوم دختر عبـدالله بن جعفر را به پسـر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر به چهارصد و هشـتاد درهم مهر تزویج نمودم. و قطعه اي زمین حاصـل خیز هـم در مـدینه دارم بـه او میبخشـم (یـا فرمـود): زمینی در عقیـق دارم که محصـول آن در سـال هشت هزار دینـار است و در آن برایشان ان شاء الله بی نیازي است. راوي میگویـد رنگ مروان متغیر شـد و گفت: اي بنی هاشم شـما اهل غـدر هستیـد و از عـدوات دست برنمیداریـد، امام حسـین علیه السلام  خواسـتگاري امام حسن علیه السلام  را از عایشه به او یاد آور شـد و عملکرد مروان را به یادش آورد و فرمود: کـدامیک از ما اهل غـدر هستیم؟ آنگاه مروان این شـعر را خوانـد: أردنا صـهرکم لنجد ودا قد أخلقه به حدث الزمـان فلمـا جئتکم فجبهتمونی و بحتم بالضـمیر من الشـنان آنگـاه زاکوان جواب مروان را چنین گفت: أماط الله عنهم کل رجس و طهرهم بذلک فی المثانی فمالهم سواهم من نظیر و لا کفو هناك و لا مدان أتجعل کل جبار عنید الی الأخیار من أهل الجنـان

بد گفتن مروان حاکم مدینه از امام علی (ع) و واکنش امام حسین (ع)

و در بحـار به اسـنادش از ابی الجاریـۀ و اصـبغ بن نباته حنظلی آمـده که: وقتی مروان حاکم مـدینه بود روزي بالاي منبر علیه امیرمؤمنان علی علیه السلام سخنانی گفت: و چون از منبر پائین آمد برخی پیش امام حسین علیه السلام رفته و گفتند: مروان علیه علی علیه السلام  سـخن گفت. حضرت فرمود مگر حسن علیه السلام  در مسجد نبود؟ گفتند: بود. فرمود: چیزي نگفت؟ گفتند: نه. گویند: حضـرت با عصـبانیت بلند شد و به پیش مروان رفت، فرمود: اي پسـر زن چشم آبی! اي پسـر زن شپش خور! تو علیه علی علیه السلام سخن میگویی؟ مروان گفت: تو بچه اي عقل نـداري، فرمود: میخواهی درباره تو و یارانت و هم از علی بگویم؟ خداوند متعال میفرماید: »ان الذین امنوا و عملوا الصالحات سـیجعل لهم الرحمن ودا« و این شـخص علی و شیعیان علی است که محبت خدا شامل حال آنهاست. و باز میفرماید: »فانما بشـرناه بلسانک لتبشـربه المتقین« پیامبر اسـلام این را به علی بن ابیطالب علیه السلام  مژده داد.

حج رفتن معاویه بعد از ظلم نمودن به شیعیان ایشان

در کشف الغمه آمـده است: وقتی معـاویه، حجر بن عـدي و یارانش را به شـهادت رسانـد، همان سال به حـج رفت و به امام حسـین علیه السلام برخورد آنگـاه، گفت: اي حسـین! آیا خبر کارهایی که با حجر و یارانش شـیعیان پـدرت کردم به تو رسـیده؟ فرمود: نه گفت: آنهـا را کشتیم، کفن کردیم و نماز خوانـدیم، حضـرت تبسـمی کرد و گفت: اینها دشـمنان روز قیامت تو هسـتند اي معاویه، بخـدا قسم اگر چنین واقعه اي به یاران تو پیش میآمـد ما آنها را کفن نمیکردیم و بر آنها نماز نمیخواندیم، اي معاویه، به من خبر رسـیده: تو علیه علی علیه السلام سـخن میگویی و به بنی هاشم اعتراض نموده و عیب جویی میکنی به خدا قسم تیري که میاندازي از کمـان خودت نیست و تیر به هـدف خـودت نمیانـدازي بلکه آنکه نزد تـو براي خودش محبوبیت ایجـاد کرده با دشمنی اینکارها را میکند (یعنی این کارها و نقشه ها، فکر خودت نیست) بلکه اینها کار مردمی است که در گذشته ایمان نداشته و نزد تو نفاقش آشـکار نشده و قصد او کمک به تو نیست پس بخود بیا و او را از خودت دور کن یعنی (عمرو بن عاص را).

در تفسیر آیه فتلقی آدم من ربه

در بحـار از صاحب الـدر الثمین در تفسـیر آیه فتلقی آدم من ربه کلمات آمـده: حضـرت آدم علیه السلام در طاق عرش اسـماء پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام را دید، حضرت جبرئیل به او تلقین کرد که بگوید: یا حمید بحق محمد یا عالی به حق علی، یا فاطر بحق فاطمه یا محسن بحق الحسن و الحسـین و منک الاحسان. وقتی نام حسین علیه السلام را گفت، اشک از دیدگانش جاري شد و دلش شـکست پرسـید: اي برادرم جبرئیل نمیدانم چرا در گفتن نام پنجمین نفر دلم میشـکند و اشکم جاري میشود؟ جبرئیل گفت: بر این فرزند تو مصیبتی خواهد رسید که تمامی مصیبت ها پیش آن ناچیز است. گفت: آن چه مصیبتی است؟ گفت: او را با لب تشنه، غریب، تنها و بیکس به شهادت میرسانند در حالیکه یار و یاوري ندارد، اي آدم اگر او را میدیدي، از او میشنیدي که میگفت: اي واي از تشـنگی اي واي از بی کسـی، تشنگی او چنان است که آسمان را همچون دودي خواهد دید، هیچکس جز با شمشـیر به او جواب نخواهـد داد او را از قفاء سـر میبرنـد بـدنش را زیر پاي اسـبها قرار میدهند سـر او و یارانش را همراه زنان و فرزنـدانش در شـهرها میگرداننـد. آنگاه حضـرت آدم و جبرئیل هماننـد مادر داغدیـده گریه کردند.

خبر شهادت مسلم و ملاقات با فرزدق

مرحوم سید (ره) نقل کرده: بعد از آنکه امام حسین علیه السلام  خبر شهادت مسلم را شنیدند فرزدق حضرت را ملاقات کرد و سلام داد و گفت :یـابن رسول االله چگونه به مردم کوفه اعتمـاد میکنی در حـالیکه آنهـا پسـر عمویت مسـلم و یـارانش را کشـته اند اشـک از چشـمان حضـرت جاري شد و فرمود: خداوند مسـلم را رحمت کند به سوي خدا و بهشت خدا پر کشـید آنچه براي مسلم مقدر بود واقع شد اما آنچه براي ما مقـدر است باقیمانـده سـپس این اشـعار را سـرود: فان تکن الـدنیا تعـد نفیسـۀ فدار ثواب االله أعلی و أنبل و ان تکن الأبدان للموت أنشأت فقتل امرء بالسـیف فی االله أفضل و ان تکن الأرزاق قسـما مقدرا فقلۀ حرص المرء فی السـعی أجمل و ان تکن الأـموال للترك جمعهـا فمـا بـال متروك به المرء یبخـل شبیه این جریان در روایت مفیـد (ره) آمـده که حضـرت در حرم، فرزدق را ملاقـات فرموده و چه بسا فرزدق پس از اتمام حـج به دنبال کاروان حسـین علیه السلام  راه افتاد و خودش را به آنها رسانـده.

سخنرانی حضرت برای اصحابش

سـید (ره) میگوید: امام حسـین علیه السلام  براي یارانش سخنرانی کرد. حمد و ثناي خدا را گفت و به جدش درود فرستاد سپس فرمود: آنچه براي ما پیش آمـده میبینیـد، دنیا (روزگار) عوض شـده، خوبیها کنار گذاشـته شده و چیزي از آن نمانده مانند آن مقدار از غذا که روي انگشت اشـاره اثر گـذارد، زنـدگی هماننـد چراگـاه کـویري شـده، آیـا نمیبینیـد که به حـق عمـل نمیشـود؟ و از باطـل نهی نمیشـود؟ در چنین شـرایطی براي مـؤمن آرزوي دیـدار خـدا شایسـته است و من مرگ را جز سـعادت و زنـدگی بـا ظالمـان را جز بـدبختی نمیبینم. پس زهیر بن قین برخـاست و گفت: یـابن رسول االله سـخنانت را شـنیدم اگر دنیا براي ما مانـدگار باشـد و ما براي همیشه در آن زنـدگی کنیم بـاز هم ترجیـح میدهیم در قیـام تو کشـته شویم و آن قیام را بر پا کنیم. هلال بن نافع بجلی برخاست و گفت: بخـدا قسم، از ملاقـات پروردگارمـان اکراه نـداریم و نیت و بینش مـا کمـک کردن به یاران شـما و مبارزه کردن با دشـمنان شماست. بریر بن خضـیر برخاست و گفت: بخدا قسم اي پسـر رسول خدا، خداوند بر ما منت گذاشت که در رکاب شـما بجنگیم و در راه شـما اعضاي بـدن ما تکه تکه شود آنگاه روز قیامت جـد شـما ما را شـفاعت کنـد.

فرودآمدن حضرت به کربلا و نامه به اشراف کوفه

در بحار از مناقب نقل است، زهیر بن قین گفت: اجازه بده حرکت کنیم و در کربلا فرود آئیم آنجا ساحل فرات است، اگر خواستند بجنگند با آنها آنجا بجنگیم و از خدا براي پیروزي بر آنها اسـتعانت بخواهیم، چشمان حضرت پر از اشک شد و فرمود: پروردگارا به تو پناه میبریم از کرب و بلاء. آنگاه امام حسـین علیه السلام  در موضع کنونی فرود آمد حر نیز با هزار سوار در نزدیکی آنها فرود آمد، امام حسین علیه السلام  کاغذ و مرکب خواست و نامه اي همانند نامه هاي قبل به اشـراف کوفه نوشت، سپس حضرت برادران و فرزندان و اهل بیتش را جمع کرد، نگاهی به آنها کرد و لحظاتی گریه نمود، سپس فرمود: پروردگارا، ما عترت پیامبر تو محمد صلی االله علیه و آله هستیم ما را از حرم جـدمان اخراج کرده و آواره نموده اند بنی امیه  بر مـا تجاوز کرده خـدایا حق ما را بگیر و ما را بر گروه سـتمکاران نصـرت عطا کن.

رسیدن حضرت به کربلا و خبر از شهادت

ابومخنف در مقتل به اسـنادش از کلبی نقل میکنـد: همه حرکت کردند روز چهارشنبه به سرزمین کربلا رسیدند اسب امام از حرکت ایستاد. حضرت از آن پیاده شد اسب دیگري را سوار شد آن اسب هم یک قـدم بر نداشت نه به راست نه به چپ نه به جلو، و باز حضـرت مرکب را عوض کرد تا هفت اسب عوض کرد هیچکدام قدم از قدم بر نداشـتند، وقتی امام این موضوع عجیب را دیـد، پرسـید به این منطقه چه میگوینـد؟ گفتنـد: غاضـریه، فرمود: آیا اسم دیگري هم دارد؟ گفتند: نینوا، پرسـیدند نام دیگري دارد؟ گفتند: شاطئی الفرات، پرسـیدند آیا اسم دیگري دارد؟ گفتند کربلا، آه بلنـدي انـدوهبار کشـیدند و فرمودنـد: اینجا زمین کرب و بلاست سـپس فرمود: اینجا بمانیـد، بخـدا قسم محل توقف مرکبه ایمان اینجاست، اینجا خون ما ریخته میشود، اینجا حرمت ما شکسـته میشود، اینجا مردان ما کشـته میشونـد، اینجا سـر فرزندان ما بریده میشود، اینجاست که قبرهاي ما را زیارت میکنند و همین خاك را جدم رسول خدا علیه السلام  به من وعده داده است و گفتار آن حضـرت صـلی االله علیه و آله تخلف نخواهد داشت، سـپس آن حضـرت از اسبش پیاده شد. قالوا تسمی کربلا فتنفس الصعداء و قال ههنـا حلول فنـاء حطو الرحـال فـذا محط خیامنا و هنا یکون مصارع الشـهداء حطوا الرحال فـذا مناخ رکابنا و بهـذه واالله سبی نسائی و بهـذه تغـد الروؤس علی القنا تهـدي الی ذي الکفر و الشـحناء و بهـذه الأطفال تذبـح و النساء تعلو علی قتب بغیر و طاء و بهذه تتفتت الأکباد من حر الظماء و حرارة الرمضاء و بهـذه یعدو جوادي صاهلا ملقی العنان یجول فی البیداء و بهذه واالله تسـلبنی العدي و تجول خیلهم علی أعضـائی و بهـذه نهب الخیـام و حرقها و بهـذه حرمی تقیم عزائی و بهـذه زوارنا وحش الفلا و الریـح تکسونا ثري الغبراء

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد