ایام حمل امام حسین علیه السلام
در کتاب عوالم از حضـرت اباجعفر علیه السـلام نقل است که فرمود: بدرستیکه خداوند متعال چهارده نور از عظمت خویش چهارده هزار سال پیش از خلق آدم ابوالبشـر آفرید که ارواح ما در آن بود. خدمت حضرت عرض کردند: یابن رسول الله چهارده نور را با اسامیشان نام ببر تا ببینم چه کسانی هسـتند؟ حضـرت فرمود: محمـد و علی و فاطمه و حسن و حسـین و نه نفر دیگر از اولاد حسـین که نهمین ایشان قائم آل محمـد علیهم السـلام است، پس از بیان اسامی ایشان فرمود: بخدا قسم ما جانشـینان پیامبر صـلی الله علیه و آله و خلفاء الهی هستیم. و در بحار به اسـنادش که به مقداد بن اسود کندي میرسد آمده پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به براي پیدا کردن امام حسن و امام حسین علیهمالسلام از خانه بیرون رفت من نیز با رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم، در راه افعی بزرگی را روي زمین دیـدم که بسـیار ضـخیم بود از دهانش آتش بیرون میآمد که مرا به وحشت انداخت. چون افعی رسول خدا صـلی الله علیه و آله را دیـد بناگه چون نخی شـد آنگاه رسول خـدا صـلی الله علیه و آله به من نظر نمود و فرمودنـد: آیا میدانی این چه میگوید اي برادر کنده؟ گفتم: خدا و رسولش عالمتر هسـتند، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: میگوید: حمد مخصوص خدائی است که مرا نکشت تـا اینکه مرا نگهبـان فرزنـدان رسول خـدا صـلی الله علیه و آله قرار داد. آنگـاه در ریگ بیابان ناپدیـد شـد پس نگـاهم به درخـتی افتـاد که او را به آن وضع نمیشـناختم و تـا آن روز در آن مکـان هرگز درختی ندیـده بودم و پس از آن روز به آنجا رفتم تا آن درخت را پیـدا کنم نیافتم. آن درخت با برگهایش بر سـر امام حسن و امام حسـین علیهمالسـلام سایه انـداخته بود و پیامبر صلی الله علیه و آله بین آن دو نشست پس ابتدا سر حسین علیه السلام را بر زانو گذاشت سپس سر حسن علیه السلام را بر روي زانوي چپ قرار داد آنگاه زبانش را در دهان حسـین علیه السلام گذاشت و او از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله ارتزاق نمود تا اینکه از خواب برخـاست و گفت: بابـا. آنگـاه دوبـاره به خواب رفت سـپس حسن بیـدار شـد گفت بابـا و دوباره به خواب رفت. به رسول خدا صـلی الله علیه و آله عرض کردم: یا رسول الله گویی حسـین علیه السـلام برتر و عزیزتر است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در دل مؤمنین براي امام حسـین علیه السلام معرفتی پنهانی است در این باره از مادرش سؤال کن. وقتی آن دو بیدار شدند رسول خدا صلی الله علیه و آله آن دو را به آغوش خود گرفته و ما به سوي خانه حضرت فاطمه علیهاالسلام آمدیم من درب خانه زهرا علیها السـلام ایسـتادم پس حمامۀ خادمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: اي برادر کنده. گفتم: که به تو خبر داد من اینجا هسـتم. گفت: سـرور و خانم من فرمود مردي از کنـده درب خانه است که میخواهـد درباره مقام نور دیده ام بپرسـد این مطلب برایم بزرگ آمد خدمت حضرت زهرا علیهاالسلام رسیدم و عرض کردم: منزلت و مقام امام حسین چیست؟ فرمود: پدرم فرمود: بزودي فرزنـدي که حجت بر این مردم است خواهی آورد. وقتی یک ماه از حملم گذشت در خودم سـنگینی یافتم جریان را به پدرم گفتم کاسه اي آب خواست بر آن دعا خواند و در آن آب دهانش را ریخت و فرمود از این آب بخور، خوردم پس خداوند آن سـنگینی را از مـن دور کرد وقـتی بـه روز چهلـم از حملم رسـیدم پس جنبشـی را در پشـتم احسـاس کردم گـویی مورچه اي بین لباس و پشت آدم حرکت میکنـد این حالت بود تا ماه دوم نیز تمام شد پس اضـطراب و حرکتی احساس کردم و این حرکت هم چنان بود بخـدا سوگنـد از خوردن و آشامیدن افتادم پس خداوند از آن حالت خلاصم نمود گویا شـیر میخوردم. ماه سوم نیز تمام شد در این هنگام زیادي و خیري را در منزل مییافتم هنگامی که به ماه چهارم رسـیدم خدا از طریق انس با او وحشت و ترسم را برد و ملازم مسـجد بودم و از آنجا بیرون نمیشدم مگر بخاطر کاري. احساس زیادي و سبکی هم در ظاهر و هم در باطن احسـاس میکردم تـا ماه پنجم نیز تمام شـد پس وقتی شـش روز گـذشت در شب تاریک احتیاج به چراغ نداشـتم و هنگامی که در محل عبادتم خلوت میکردم از شـکم خود صداي تسبیح و تقدیس میشـنیدم پس وقتی به روز نهم رسید، نیرو و قوتم زیاد شد این قضـیه را به ام سـلمه گفتم خداونـد او را یـار من قرار داد و پشت من محکم شـد وقـتی از ده روز گـذشت و خـواب بر من غلبه نمود ملکی آمـد و بالش را بر پشت من زد بلنـد شـدم وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم سـپس خواب مرا ربود و در خواب فرشـته اي آمد که لباس سـفید بر تن داشت و کنار سر من نشست و در صورتم و پشتم دمید از خواب بیدار شدم در حالیکه ترسیده بودم وضو گرفتم و چهار رکعت نماز خواندم باز به خواب رفتم دیدم ملکی آمد کنار من نشست و برایم دعا میخواند تا اینکه صبح شد و آن روز روزي بود که رسول خدا صـلی الله علیه و آله در خانه ام سـلمه میرفت پس لباس سفیدي پوشیدم و به خانه ام سلمه رفتم رسول خدا به من نگاه کرد و من اثر شادي در صورت پیامبر دیدم پس همه درد و سـنگینی که در من بود از بین رفت و آن حالت خود را به رسول خـدا صـلی الله علیه و آله بازگو کردم فرمود: بشارت باد بر تو آنکه در بار اول به سـمت تو آمد حبیب من عزرائیل بود که موکل رحمهاي زنان است و دومی که در خواب به سـراغ تو آمـد حبیب من میکائیل بود که موکل رحمهاي اهل بیت علیهم السـلام من است آیا در تو دمیـد؟ گفتم بله پس رسول خـدا صـلی الله علیه و آله گریست و مرا به آغوش گرفت و فرمود و اما آن سومین حبیبم جبرئیل بود خداوند پسـرت را نگاه میدارد پس به خانه بازگشتم و 6ماه تمام شد.