حضرت زیب

شهادت حضرت علی اکبر و ناراحتی امام حسین ع و خواهر مظلومشان حضرت زینب

روایت دیگري از بحار است میگوید: حضرت علی اکبر علیه السلام  مکرر حمله میکرد تا اینکه تیري به سوي او پرتاب کردند و آن تیر به گلوي مبارك ایشان اصابت کرد و آن را پاره نمود.« و نیز میگویند که منقذ بن مرة عبدي (لعنۀ الله) شمشـیري بر فرق سر او زد که بخاطر آن از پا افتاد و لشـگریان نیز با شمشـیر به او حمله کردند، آن حضـرت از شدت جراحات دست به گردن اسب انداختند تا از مهلکه بیرون رود لکن اسب به جاي اینکه او را از معرکه خارج کند او را به میان لشگریان دشمن برد. آنها بدن حضرت را پاره پاره و تکه تکه کردنـد هنگامی که روحش از بـدن مفارقت مینمود با صـداي بلند گفت: پدر جان این جدم رسول الله صـلی الله علیه و آله است که مرا با جامی سـیراب میکند، شربتی که بعد از آن هرگز طعم تشنگی را نخواهم چشید، جدم رسول الله صلی الله علیه و آله میفرماید: زود بیا زود بیا که براي تو نیز جامی آماده شده تا آن را بنوشـی. سیده (ره) میگوید: سپس ناله اي زد و جان داد امام حسـین علیه السلام  بر سـر بـالین او آمـد و نشـست و صورتش را بر صورت او نهـاد. شـیخ مفیـد نقل میکنـد: امام بر بالین علی اکبر علیه السلام  فرمود: بکشـد خداونـد مردمی که تو را کشـتند پسـرم، چه چیزي ایشـان را به گسـتاخی در پیشـگاه پروردگـار و ریختن حرمت رسول او واداشت. سـپس چشمانش اشک آلود شد و فرمود: علی جان بعد از تو اف بر این دنیا باد. ابومخنف میگوید: امام حسـین علیه السلام  جنـازه علی اکبر علیه السلام  را در خیمه اش قرار داد و لب و دنـدان او را پـاك کرد آنگاه لبهایش را بر لبهاي او گـذاشت و فرمود: پسـرم از ناراحتی ها و شدائـد دنیا راحت شدي و به سوي جنت رضوان پر کشـیدي و پدرت باقی ماند بزودي به تو ملحق خواهـد شـد. ابومخنف نقل نموده عمارة بن واقد گفت: زنی را دیدم که از خیمه امام حسین علیه السلام  خارج شـد گویی صورتش چون ماه میدرخشـید و این چنین ندا میداد: پسـرم، شـهیدم، اي واي از بی یار و یاوري واي از غریبی، اي واي نور قلبم، اي کاش کور میشدم و این روز را نمیدیدم، اي کاش میمردم و زیر خاك میبودم و این صحنه ها را نمیدیدم. در بحار آمده که حمید بن مسلم (لعنۀ الله) میگوید: زنی را دیدم که به سرعت از خیام خارح شد، صورتش همچون خورشید، درخشان بود و صـدایش به آه و نـاله و افغان بلنـد، و میگفت: عزیزم، میوه دلم، نور چشـمانم. از اطرافیان پرسـیدم او کیست؟ گفتنـد: او زینب علیهاالسـلام دختر علی علیه السلام  است. زینب علیهاالسـلام آمد و خود را بر روي جنازهي غرقه به خون علی اکبر انداخت پس امام حسـین علیه السلام  به سوي او آمـد و دست او را گرفت و به خیمه برد سـپس نزد جوانان بنی هاشم رفت و فرمود: برادرتان را ببرید، جنـازه علی اکبر را از محـل شـهادتش بردنـد و آن را در خیمه اي قرار دادنـد که در مقابل آن نبرد میکردنـد.

شهادت طفل معصوم علی اصغر ع

در لهوف آمده حضرت جلوي خیمه آمد و به حضـرت زینب علیهاالسـلام فرمود: خواهرم پسـر کوچکم را بده تا با او وداع کنم. در ارشاد نیز آمده پسـر عبدالله که طفلی صغیر بود را براي حضـرت آوردنـد و امـام علیه السلام  او را در دامان خود نشاندنـد. در بحار آمـده امام طفل را در آغوش گرفت و بوسـید در حالیکه میفرمود: اي واي بر حال این قوم هنگامی که جد تو محمد مصـطفی صـلی الله علیه و آله آنها را مؤاخذه کند در حالیکه تو را در آغوش دارد.  در بعضـی کتب آمـده که زینب علیهاالسـلام خواهر امام حسـین علیه السلام  کودك را از خیمه بیرون آورد و گفت: برادر جان این کودکت سه روز است هیچ آبی ننوشـیده، از این مردم براي او جرعه اي آب طلب کن. امام کودك را بر روي دست گرفت و در مقابل دشـمن آمـد و فرمود: اي قوم شـما شـیعیان و اهل بیت مرا کشتیـد فقط این کودك بـاقی مانـده است واي بر شـما این کودك را جرعه اي آب بنوشانیـد، نمیبینیـد این کودك بیگناه از تشـنگی چگونه پرپر میزنـد، راوي میگویـد: هنوز صـحبت امام تمام نشـده بود که حرملـۀ بن کاهل اسـدي (لعنۀ الله) تیري به سوي او پرتاب نمود آن تیر گلوي کودك را برید. آنگاه امام حسـین علیه السلام  دست خود را زیر گلوي او گرفت تا از خون کودك پر شد سـپس خون را به آسمان پاشـید. سـید (ره) نقل نموده که: حضـرت فرمود: هر چه بر سـر من آمد قابل تحمل بود و دشوار نیست چرا که خدا مرا میبیند و در محضـر او هسـتم. در تظلم الزهرا آمـده که امام علیه السلام  دو کف دست خود را زیر گلوي کودك گرفت تا اینکه از خون او پر شـد، آنگاه امام فرمود: اي نفس صبر کن در آنچه به تو میرسـد، سـپس فرمود: خـدایا ببین اکنون با ما چه میکنند، این مصائب را ذخیرهاي براي ما در قیامت قرار بده. امام باقر علیه السلام  میفرماید: از آن خونی که حضـرت به آسمان پرتاب کرد حتی یک قطره هم به زمین نیفتاد. در ارشاد آمده که امام حسـین علیه السلام  فرمود: خداوندا اگر اکنون زمان یاري ما نیست براي ما بهتر از نصـرت را قرار بده و انتقام ما را از این مردم ظالم بگیر سپس امام بدن غرقه به خون علی اصغر علیه السلام  را به سوي خیمه ای برد که جنازه شـهدا در آن خیمه بود. در منتخب آمـده حضـرت لحظه اي به آسـمان نگاه کرد و فرمود: خداونـدا تو شاهد باش بر این مردم که شبیهترین مردم به پیامبر و دوست رسولت محمد صـلی الله علیه و آله را کشتند. والله ما لی أنیس بعد فرقتکم الا البکاء و قرع السن من ندم و لا ذکرت الذي أبدي الزمان لکم الا جرت مزوجۀ بدمی در احتجاج آمده: امام حسـین علیه السلام  از مرکبش پـایین آمـد و براي کودکش بـا غلاـف شمشـیر قبري کنـد و او را با خون شـست و دفن نمود سـپس برخاست و اشـعاري را خوانـد که خواهـد آمـد.

وارد شدن امام حسین بر فرزند مریض احوالشان

در بعضـی از کتب علمـا و قـدماي ما نقل است که وقتی کار به امام حسـین علیه السلام  دشوار شـد و یکه و تنهـا مانـد به سوي خیمه هاي برادرانش آمـد، خیمه هاي ایشـان را خـالی و بیصـاحب دیـد، به سوي خیمه هاي فرزندان عقیل رفت، آنها را نیز خالی یافت آنگاه به سوي خیمه هاي دیگر اصحابش رفت ولی هیچ یک از آنها را ندید همه خیمه ها بیذصاحب و خالی بودند پس حضـرت دمادم میفرمود (لا حول و لا قوة الا باالله العلی العظیم) سپس حضرت به خیمه زنان رفت و از آنجا به خیمه پسـرش زین العابدین علیه السلام  آمد، او را دید که بر تکه پوستی روي زمین افتاده و بر او داخل شد و حضرت زینب علیهاالسـلام از او پرسـتاري مینمـود. هنگـامی کـه علی بن الحسـین امـام را دیـد خـواست از جـایش برخیزد ولی از شـدت بیمـاري نتوانست به عمه اش گفت،: مرا بروي سـینه ات نگاهدار و تکیه بده زیرا این پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله است که آمده. زینب علیهاالسـلام پشت او نشست و امام زین العابدین علیه السلام  را به سینه اش تکیه داد امام حسین علیه السلام  نزدیک او آمد و از پسرش درباره بیماریش سـئوال نمود. امام زین العابدین علیه السلام  فرمود: الحمد الله تعالی سپس گفت: پدر جان امروز با این منافقین چه میکنی؟ امـام حسـین علیه السلام  فرمود: پسـرم، شـیطان بر این دشـمنان چیره شـده و ذکر و یاد خـدا را از یادشان برده است و آتش جنـگ و فتنه را بین من و اینـان روشن سـاخته تـا اینکه سـیلاب خون از مـا و از ایشـان به زمین جـاري شود، پس امام زین العابـدین علیه السلام  فرمـود: پـدر جـان، عمـویم عبـاس علیه السلام  کجـاست؟ هنگـامی کـه از عمـویش سـؤال نمـود، گریه راه گلـوي زینب علیهاالسـلام را گرفت و به برادرش حسـین علیه السلام  نگاه کرد چگونه میخواهـد جواب او را بدهد. چرا که زینب علیهاالسـلام از ترس اینکه بیماري علی بن الحسـین علیه السلام  شدت یابد خبر شـهادت عمویش عباس علیه السلام  را به او نداده بود. امام حسـین علیه السلام  به پسـرش فرمود: پسرم، عمویت عباس علیه السلام  کشته شده و دو دستش در کنار فرات جدا گردیده است. علی بن الحسـین علیه السلام  به شـدت گریست تـا اینکه از هوش رفت. وقتی به هوش آمـد از همه عموهـا و عموزاده هایش سؤال نمود امام حسـین علیه السلام  به او فرمود: همگی کشـته شده اند. آنگاه علی علیه السلام  گفت: برادرم علی و حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجا هستند؟ امام علیه السلام  به او فرمود: پسرم بدان هیچ مردي جز من و تو در میان خیمه ها زنده نیست و اینـان که دربـاره آنهـا از من سوال نمودي همگی بر روي خاک هاي سوزان میـدان جنگ افتاده اند. علی بن الحسـین علیه السلام  به شـدت گریست. سـپس به عمه اش زینب علیهاالسـلام گفت: عمه جـان یک عصا و شمشـیر به من بـده. امام حسـین علیه السلام  به او فرمود: میخواهی با آنها چه کنی؟ گفت: میخواهم به عصا تکیه دهم و با شمشـیر از پسر رسول الله صلی الله علیه و آله دفاع نمایم، خیري در زنـدگی بعـد از او نخواهـد بود. امـام حسـین علیه السلام  مـانع کار او شـد و او را به سـینه خود چسـباند و فرمود: پسـرم تو پـاکترین اولاد من و بهترین افراد خـانواده من هستی، تو جانشـین من در (میـان امت و سـرپرست) این زنـان و کودکان هستی. اینان غریب و خوار شده هسـتند سـرپرستی ایشان را در این خواري و بی پناهی و طعنه گویی اعداء و سختی روزگار به عهده بگیر. زنان و کودکان را وقتی ناله و فریاد سر دادند ساکت و آرام کن و هر گاه از چیزي ترسیدند همدم و انیسشان باش و با کلام نرم و آرام ایشان را تسـلی بـده، به جز تو مردي براي آنهـا نمانـده که همـدم و مونس و یار ایشان باشـد و هیـچ کس جز تو نیست که به ناراحتیها و شکایـات ایشان رسـیدگی نمایـد. بگـذار تو را ببوینـد و تو نیز ایشان را ببوي، بگـذار بر تو گریه نماینـد و تو نیز بر ایشان گریه کن، سپس دست علی را گرفت و با صداي بلند صدا زد: اي زینب، اي ام کلثوم ، اي سـکینه، اي رقیه و اي فاطمه کلام مرا بشنوید و بدانید که این پسرم جانشین من بر شماست و او امام واجب الاطاعه میباشد. سپس به علی فرمود: یا »ولدي بلغ شیعتی عنی السـلام فقل لهم ان ابی مات غریبا فانـدبوه و مضـی شـهیدا فابکوه« پسـرم سـلام مرا به شـیعیانم برسان و به آنها بگو پدرم غریب مرد براي او سوگواري کنید، پدرم شـهید شده براي او گریه کنید. یا واعظا معشـرا ضلوا الطریق بما علی قلوبهم من غیهم رانا و زاجرا فئۀ ضلت بما کسـبت بالسـیف حینا و بالتنزیل أحیانا ما همت قـدرا علی الله العظیم و لم یحجب فـدیتک عند النصـر خذلانا لکنما شاء أن یبـدیک للملأـ الأـعلی و یجعـل منک الصبر عنوانا فعز أن تتلظی بینهم عطشا و الماء یصـدر عنه الوحش ریانا تحوطه منک أن تـدنوه طائفۀ صدورها اتخذ الشـیطان أکنانا ویل الفرات أباد الله غامره ورد وارده بالرغم ظمآنا لم یطف حر غلیل السـبط بارده حتی قضی فی سبیل الله عطشانا تعلوه أسـیاف من لا دونهم أحد و ما سوي الله شیء فوقه کانا فیا سماء لهذا الحادث النفطري فما القیامۀ أدهی للوري شانا و لترجف الأرض شـجوا فابن فاطمه أمسی علیها تریب الجسم عریانا ماهان قدرا علیها أن تواریه بل لا تطیق لنور الله کتمانا أفدي صریعا علی الرمضاء قـد جعلت الله اکبر منه الجسم میدانا ما کان ضـرهم لو أنهم صـفحوا عن جسم من کان للمختار ریحانا یا غیرة الله غـار الصبر فـانهتکی هتک النساء و ما فی کربلاء کانا هبی الرجال بما تأتی به قتلت و ان تکن قتلت ظمآنا و عـدوانا ما بال أطفالها صـرعی و نسوتها أسـري یجاب بها سـهلا و أحزانا تهدي و هن کریمات النبی الی من کان أعظمها الله کفرانا و المسـلمون بمر أي لا تري أحدا الله أو لرسول الله غضبانا