حضرت علی اکبر

روایت 1050

مرحوم صدوق (ره) میگوید: یکی از شـیعیان آن حضـرت بنام یزید بن حصـین همدانی نزد آن حضـرت آمد راوي حدیث (ابراهیم بن عبدالله) میگوید: آن مرد دائی ابواسـحاق همدانی بوده گفت: یابن رسول الله آیا به من اجازه میدهی با لشـگر عمر سـعد گفتگو کنم؟ حضرت به او اجازه داد او نیز به سوي لشـگر آمد و گفت: اي مردم، خداوند محمد صلی الله علیه و آله را به حق و راستی براي بشارت بهشت و ترساندن از عذاب و دعوت کننده مردم به سوي خدا و چراغ روشن فرستاد و این آب فرات است که خوکها و سگهاي عراق از آن میخورند در حالیکه شما بین آب فرات و پسر پیامبر صلی الله علیه و آله مانع شده اید. گفتند: اي یزید زیاد حرف زدي، بس کن بخدا قسم حسین را تشـنه نگه میداریم همانطور که پیشـینیان او را تشـنه نگه داشتیم. امام حسین علیه السلام  فرمود: اي یزید بنشین، سپس آن حضرت آمدند به شمشـیرش تکیه کرده و ایسـتادند و با صداي بلند فرمودند: شـما را به خدا قسم میدهم آیا مرا میشناسـید؟ گفتند آري تو پسـر رسول خـدا صـلی الله علیه و آله و نوه او هستی، فرمود: شـما را بخدا آیا میدانید جد من رسول خدا صـلی الله علیه و آله است؟ گفتند: بار خدایا شاهد باش آري. فرمود: شـما را بخدا آیا میدانید مادرم فاطمه علیهاالسلام  دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله است؟ گفتند: خدایا شاهد باش آري، شـما را بخدا قسم آیا میدانید پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام  است؟ گفتند: آري خـدایا شاهـد باش. فرمود: آیا میدانیـد مادر بزرگم حضـرت خـدیجه دختر خویلـد اولین زن مسـلمان در اسـلام است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانیـد، حمزه سیدالشـهداء عموي پـدر من است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانید جعفر طیار که در بهشت است عموي من است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانید این شمشـیر که من حمایل کرده ام شمشـیر رسول خدا صـلی الله علیه و آله است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانید این عمامه که بر سر من است عمامه رسول خدا صلی الله علیه و آله است؟ گفتند: آري فرمود: شما را بخدا سوگنـد آیا میدانید علی که اول از همه اسـلام آورد و از همه مسـلمانان عالمتر و بیش از همه حلم داشت و ولی هر مرد و زن مؤمن است پـدر من است؟ گفتنـد: آري. فرمود: پس براي چه خون مرا حلاـل کرده اید در حـالیکه صاحب حوض کوثر پـدر من است و پرچم حمـد روز قیامت در دست جد من خواهد بود گفتند: ما اینها را میدانیم، اما تو را رها نمیکنیم مگر اینکه با تشـنگی مرگ را دریـابی. امـام حسـین علیه السلام  که پنجاه و هفت سال داشت دست به محاسـنش کشـید و فرمود: غضب خـدا وقتی بر یهود شـدت گرفت که گفتند: عزیر پسـر خداست، و غضب خدا بر نصاري وقتی شدت گرفت که گفتند: مسیح پسر خداست و غضب خدا وقتی بر مجوس شدیـد شـد که آتش را به جـاي خـدا پرستیدنـد و غضب خـدا بر اقوام دیگر وقتی شدیـد شـد که پیامبرشان را کشـتند و غضب خدا بر این مردم آنگاه شدید شد که تصمیم به قتل فرزند پیامبرشان گرفتند. مرحوم سید (ره) میگوید: وقتی امام علیه السلام این سـخنان را بیان فرمود خواهران و دختران آن حضـرت که این سـخنان را شـنیدند صـدایشان به گریه بلند شد امام برادرش عباس و فرزندش علی اکبر را به سوي آنها فرسـتاد و فرمود بگوئید ساکت باشند به جانم قسم بعد از این زیاد گریه خواهند کرد. سپس فرمود: بخدا قسم آنچه میخواهند (بیعت با یزید) را نمیپذیرم تا خدایم را ملاقات کنم در حالیکه به خون خود صورتم را خضـاب کرده بـاشم.

شهادت حضرت علی اکبر و ناراحتی امام حسین ع و خواهر مظلومشان حضرت زینب

روایت دیگري از بحار است میگوید: حضرت علی اکبر علیه السلام  مکرر حمله میکرد تا اینکه تیري به سوي او پرتاب کردند و آن تیر به گلوي مبارك ایشان اصابت کرد و آن را پاره نمود.« و نیز میگویند که منقذ بن مرة عبدي (لعنۀ الله) شمشـیري بر فرق سر او زد که بخاطر آن از پا افتاد و لشـگریان نیز با شمشـیر به او حمله کردند، آن حضـرت از شدت جراحات دست به گردن اسب انداختند تا از مهلکه بیرون رود لکن اسب به جاي اینکه او را از معرکه خارج کند او را به میان لشگریان دشمن برد. آنها بدن حضرت را پاره پاره و تکه تکه کردنـد هنگامی که روحش از بـدن مفارقت مینمود با صـداي بلند گفت: پدر جان این جدم رسول الله صـلی الله علیه و آله است که مرا با جامی سـیراب میکند، شربتی که بعد از آن هرگز طعم تشنگی را نخواهم چشید، جدم رسول الله صلی الله علیه و آله میفرماید: زود بیا زود بیا که براي تو نیز جامی آماده شده تا آن را بنوشـی. سیده (ره) میگوید: سپس ناله اي زد و جان داد امام حسـین علیه السلام  بر سـر بـالین او آمـد و نشـست و صورتش را بر صورت او نهـاد. شـیخ مفیـد نقل میکنـد: امام بر بالین علی اکبر علیه السلام  فرمود: بکشـد خداونـد مردمی که تو را کشـتند پسـرم، چه چیزي ایشـان را به گسـتاخی در پیشـگاه پروردگـار و ریختن حرمت رسول او واداشت. سـپس چشمانش اشک آلود شد و فرمود: علی جان بعد از تو اف بر این دنیا باد. ابومخنف میگوید: امام حسـین علیه السلام  جنـازه علی اکبر علیه السلام  را در خیمه اش قرار داد و لب و دنـدان او را پـاك کرد آنگاه لبهایش را بر لبهاي او گـذاشت و فرمود: پسـرم از ناراحتی ها و شدائـد دنیا راحت شدي و به سوي جنت رضوان پر کشـیدي و پدرت باقی ماند بزودي به تو ملحق خواهـد شـد. ابومخنف نقل نموده عمارة بن واقد گفت: زنی را دیدم که از خیمه امام حسین علیه السلام  خارج شـد گویی صورتش چون ماه میدرخشـید و این چنین ندا میداد: پسـرم، شـهیدم، اي واي از بی یار و یاوري واي از غریبی، اي واي نور قلبم، اي کاش کور میشدم و این روز را نمیدیدم، اي کاش میمردم و زیر خاك میبودم و این صحنه ها را نمیدیدم. در بحار آمده که حمید بن مسلم (لعنۀ الله) میگوید: زنی را دیدم که به سرعت از خیام خارح شد، صورتش همچون خورشید، درخشان بود و صـدایش به آه و نـاله و افغان بلنـد، و میگفت: عزیزم، میوه دلم، نور چشـمانم. از اطرافیان پرسـیدم او کیست؟ گفتنـد: او زینب علیهاالسـلام دختر علی علیه السلام  است. زینب علیهاالسـلام آمد و خود را بر روي جنازهي غرقه به خون علی اکبر انداخت پس امام حسـین علیه السلام  به سوي او آمـد و دست او را گرفت و به خیمه برد سـپس نزد جوانان بنی هاشم رفت و فرمود: برادرتان را ببرید، جنـازه علی اکبر را از محـل شـهادتش بردنـد و آن را در خیمه اي قرار دادنـد که در مقابل آن نبرد میکردنـد.