حضرت علی

روایت آن حضرت از صورت لعن شده شمر لعنت الله)

در منتخب آمـده: قبل از آنکه شـمر (لعنه الله) به سوي امام حسـین علیه السلام  بیاید، امام از هوش رفته بود. چون به او نزدیک شد و بر سـینه امـام نشـست، امـام احسـاس سـنگینی نمود، فرمود: واي بر تو، کیستی که بر جائی به این گرانقـدري و عظمت نشسـته اي؟ آن ملعون گفت: من شـمر هسـتم. حضـرت فرمود: واي بر تو میدانی من چه کسـی هسـتم؟ آن ملعون پاسخ داد: تو حسـین بن علی علیه السلام  هستی، مادرت فاطمه زهرا علیهاالسـلام و جدت محمد مصـطفی صـلی الله علیه و آله است و امام فرمود: واي بر تو، حسب و نسب مرا میشناسـی و چرا مرا بکشـی؟ شـمر ملعـون گفت: اگر من تو را نکشم چه کسـی جـایزه کشـتن تو را از یزیـد بگیرد. حضـرت فرمود: کـدام بهتر است نزد تو، جایزه یزید یا شـفاعت جدم رسول الله صـلی الله علیه و آله در نزد پروردگار؟ آن ملعون پاسخ داد: نزد من ذره اي از جـایزه یزیـد از تو و جـدت دوست داشـتنی تر و پسـندیده تر است! امام حسـین علیه السلام  رو به آن ملعون کرد و فرمود: حالا که میخواهی مرا بکشی حداقل جرعه اي  آب به من بنوشان. آن لعین گفت: هرگز! بخدا یک قطره آب نخواهی نوشید تا اینکه طعم مرگ را ذره ذره بچشـی. امام علیه السلام  به آن ملعون فرمود: واي بر تو، صورت و سینه و شکم خود را براي من نمایان کن. آن ملعون چنین کرد. پوست بدنش سیاه و سفید و پیس بود و صورتی مانند سگها و خوکها داشت. امام حسین علیه السلام  فرمـود: جـدم رسـول الله صـلی الله علیـه و آلـه درست و راست سـخن گفته است. آن لعین گفت: جـدت چه گفته بـود؟ حضرت فرمود: به پدرم گفته بود: علی این پسرت را مردي میکشد که پوستش سیاه و سفید و پیس است و شبیهترین مردم به سگها وخوکهاست. شـمر (لعنه الله) از این سـخنان امام عصـبانی شد و گفت: حال مرا به سـگها و خوکها تشبیه میکنی، بخدا سـر تو را از قفا میبرم. سـپس امـام را به سـینه برگردانـد و از پشت سـر رگ هـاي گردن حضـرت را بریـد و سـر از تن امـام جـدا نمـود. ابومخنف میگوید: آن ملعون وقتی سر از تن امام جدا میکرد چنین میسرود: أقتلک الیوم و نفسی تعلم علما یقینا لیس فیه مغرم ان أباك خیر من تکلم بعد النبی المصطفی المعظم أقتلک الیوم و سوف أندم و ان مثواي غدا جهنم و هر ضربه ای که میزد حضـرت ندا میداد: وامحمدا، واجدا، واأبتاه واحسـنا واجعفرا واحمزتا واعقیلا واعباسا اي واي از بییار و یاوري.

گریوان چاک زدن سکینه خاتون و دیدن مرگ پدرشان

در خبر ابی مخنف آمـده اسب به سوي خیمه ها رفت. هنگامی که زینب دختر علی علیه السلام  صـداي شـیهه را شـنید به نزد سکینه رفت. به او گفت: پدرت با آب آمده. سکینه با شنیدن نام پدر خوشحال از خیمه بیرون آمد ولی دید که اسب عریان و بدون سوار آمده فریاد زد: واقتیلا واي پدرم، واحسـینا واغربتا، اي واي از سـفر طولانی و گرفتاري بسـیار، این حسین است که بروي خاك عریـان افتاده و عمامه و ردایش ربوده شـده، انگشتر و نعلین و کفش او دزدیـده شـده، اي من به فـداي کسـی که سـرش در جایی و جسـمش در جایی دیگر است، من به فـداي کسـی که سـرش به سوي شام هدیه فرسـتاده میشود. اي من به فداي کسـی که در بین دشـمنان حرمتش هتک شده، من به فداي کسـی که لشـگرش در روز دوشـنبه قتل عام شد، سپس گریه بسیار بلند و شدیدي نمود و چنین گفت: مات الفخار مات الجود و الکرم و الا غبرت الأرض و الآفاق و الحرم و أغلق الله أبواب السـماء فلا ترقی لهم دعوة تجلی بهـا الهمم یـا أخت قومی انظري هـذا الجواد أتی ینبئـک أن ابن خیر الخلق محترم مات الحسـین فیا لهفی لمصـرعه و صار یعلو ضـیاء الأمامـۀ الظلم یـا موت هـل من فـدي یا موت هل عوض الله ربی من الفجار ینتقم هنگامی که اهل حرم شـعر او را شـنیدند از خیمه ها بیرون آمدنـد و به اسب امام نظاره کردنـد و دیدنـد که بـدون سوار و بیراکب آمـده به صورتهایشان لطمه و صـدمه زدنـد و گریبان هایشان را چاك کردند و فریاد میزدند: وامحمدا واعلیا واحسـنا واحسـینا، امروز محمد مصـطفی صـلی الله علیه و آله مرد، امروز علی مرتضی علیه السلام  مرد، امروز فاطمه زهرا علیهاالسلام مرد سپس ام کلثوم  به سوي خواهرش زینب علیهاالسلام آمد و اشعاري را بر زبان راند که در جاي خود خواهد آمد.

گریه تمام ملائکه بر امام حسین ع

در همـان کتـاب میگویـد: اصـحاب حـدیث گفته اند: وقتی امـام حسـین علیه السلام  یک سالش تمام شـد دوازده ملک در صورته اي مختلـف بـه پیـامبر اسـلام صـلی الله علیـه و آلـه نـازل شدنـد یکی بـه صـورت بنی آدم عزاداري میکرد و به پیـامبر تسـلیت گفت و میگفت: قضـیه اي که از قابیل براي هابیل اتفاق افتاد براي فرزنـدت حسـین پسـر فاطمه اتفاق میافتـد، و ملکی نمانـد مگر اینکه در حال عزا بر پیامبر اسـلام صـلی الله علیه و آله نازل شد و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به درگاه خداوند دعا میکرد: خدا هر کس حسـینم را خـوار کنـد خـوارش کن و هر کس او را بکشـد او را بکش و در کتـاب بحـار اضـافه کرده که و آنچه از کشـتن حسـینم میخواهنـد بـدست آورنـد به آنها نرسان. در همان کتاب به سـند خود از عبدالله بن یحیی نقل میکند که همراه علی علیه السلام  به صفین حرکت کردیم تا رسیدیم به نینوا آن حضرت صدا زد اي اباعبدالله در ساحل فرات صبور باش گفتم: یا امیرمؤمنان! این سخن شمـا چه معنـایی دارد؟ فرمود: روزي بر رسول خـدا صـلی الله علیه و آله وارد شـدم چشـمانش پر از اشک بود، گفتم: پـدر و مادرم فدایت اي رسول خدا چرا چشمانت پر از اشک شده آیا کسی را ناراحت کرده؟ فرمود: نه جبرئیل پیش من بود به من خبر داد حسین در ساحل فرات کشته میشود، سپس علی علیه السلام  به من فرمود آیا تربت او را نمیبویی؟ گفتم: بلی، پس حضرت دست خود را دراز کرد و یـک مشت از آن خاك به من داد و نتوانسـتم جلوي گریه ام را بگیرم و نام آن زمین کربلاست.

خطبه های پیامبر راجب مرگ فرزندشان

وقتی امام حسـین علیه السلام  به دو سالگی رسـید، پیامبر صـلی الله علیه و آله براي سفر از مدینه خارج شد در بعضی از راه ها می ایستاد و کلمه استرجاع میگفت (انا الله و انا الیه راجعون) و چشمانش پر از اشک میشد، علت این کار را از آن حضرت سؤال کردند، فرمود: این جبرئیـل است از زمینی در ساحـل فرات به من خبر میدهـد که به آنجا کربلا میگوینـد، فرزنـدم حسـین را آنجا به قتل میرساننـد، گفتنـد: چه کسـی او را به قتل میرساند؟ فرمود: مردي که به او یزید گویند، گوئی من اکنون محل به زمین افتادن و دفن شدنش را میبینم، حضـرت با حزن و اندوه از سـفر برگشت به منبر رفت و خطبه خواند، در حالیکه حسن علیه السلام  و حسـین علیه السلام  در کنارش بودند وقتی از خطبه فارغ شد، دست راسـتش را بر سر حسن علیه السلام  و دست چپش را بر سر حسین علیه السلام  گذاشت و سر مبـارك خود را به سوي آسـمان بلنـد کرد و گفت: پروردگـارا محمـد بنـده و رسول توست و اینهـا پاکترین عترت من و بهترین ذریه و نسل من هسـتند و از همه امتم بهتر میباشند، جبرئیل به من خبر داده که این فرزندم به قتل خواهد رسید، خدایا شهادت او را پر خیر و برکت بگردان و او را سیدالشـهدا قرار بـده، پروردگارا به قاتل او خیر نرسان و او را خوار بگردان، مردم در مسـجد پیامبر با صداي بلند گریه میکردند، پیامبر اسـلام صلی الله علیه و آله فرمود: گریه میکنید اما کمکش نمیکنید. حضرت سپس برگشت در حالیکه رنگش عوض شده و چهره اش سرخ شده بود دوباره خطبه ي کوتاهی ایراد فرمود در حالی که چشمانش غرق در اشـک شـده بود سـپس فرمود: ایهـا النـاس من دو چیز گرانبها پس از خودم براي شـما باقی میگـذارم، یکی کتاب خـدا قرآن و دیگري عترت و اهـل بیت من است، اینهـا از هم جـدا نمیشونـد تـا در حوض کوثر بر من وارد شونـد، من به آنها نظر میکنم و جز آنچه خداونـد به من امر کرده دربارهي آنها از شـما نمیخواهم، من از شـما میخواهم عترت مرا دوست بداریـد مواظب باشـید فردا کنار حوض در حالی با من ملاقات نکنید که در حق آنها ظلم کرده باشـید و آنها بر شما خشم داشته باشند،

نزول لباس بهشتی برای حسنین علیهما سلام

در آن کتاب از راویان ثقه روایت کرده: حسن و حسـین در یک روز عید به منزل پیامبر اسـلام صـلی الله علیه و آله داخل شدند و گفتند: یا جداه، امروز عید است و تمام بچه هاي  عرب لباسـ هاي رنگارنگ و نو پوشـیده اند ولی ما لباس نو نداریم اکنون پیش شـما آمدیم تا براي ما لباس عید فراهم نمایی، پیامبر اسـلام صـلی الله علیه و آله به فکر فرو رفت و گریه نمود و در خانه حضـرت لباسـی نبود که به آنها بدهـد و صـلاح ندید آنها را رد کند و قلبشان را بشـکند فلذا به درگاه خدا دعا کرد و گفت: خدایا دل آنها و دل مادرشان را خوشـحال کن، پس جبرئیل نازل شد و همراه خود دو حله سفید از حله هاي  بهشتی آورد، پیامبر صلی الله علیه و آله خوشـحال شـد و به آنها فرمود: اي سـید جوانان بهشت، بگیریـد لباسـ هایتان را که خیـاط بهشت آنها را به اندازه شما دوخته است. وقتی آن دو لباس هاي سفید را دیدند، گفتند: یا جداه بچه هاي  عرب لباس هاي رنگین پوشیده اند. پیامبر اسلام لحظـاتی در فکر فرو رفت، جبرئیـل گفت: اي محمـد، آسوده خاطر باش و چشـمانت روشن، خداونـد بزرگ این کار را براي آنها انجام خواهد داد و دل آنها را به هر رنگی که بخواهند شاد خواهد کرد، اي محمد بفرما طشت و آفتابه اي بیاورند، پیامبر دسـتور داد آنرا حاضـر کردنـد، جبرئیل گفت: اي رسول خـدا صـلی الله علیه و آله من آب میریزم شـما لباسـها را با دسـتانت مالش بده، به هر رنگی بخواهند درمیآید، پیامبر لباس حسن را در طشت قرار داد، جبرئیل آب میریخت و پیامبر از امام حسن علیه السلام  سوال کرد: نور چشم من میخواهی لباست چه رنگی باشـد؟ گفت: میخواهم سبز باشـد، پیامبر لباس را با دست خود مالش داد به قـدرت خدا لباس او رنگ سبز زبرجـدي بخود گرفت، پیامبر آن را به حسن تحویل داد، پس از آن لباس حسـین را در طشت گذاشت و جبرئیل آب میریخت پیامبر به سوي حسـین متوجه شد در حالیکه پنج سال داشت گفت: نور چشـمم چه رنگی براي لباست دوست داري؟ حسـین فرمود: رنگ قرمز را، پیامبر با دستان خود آن را مالش داد و لباس او به رنگ یاقوت قرمز درآمد و امام حسین علیه السلام  نیز آن را پوشـید و پیامبر صـلی الله علیه و آله از این موضوع خوشـحال شـد، پس حسن و حسـین نزد مادرشان رفتنـد، وقتی جبرئیل این حـال را مشاهـده کرد به گریه افتـاد، پیـامبر اسـلام فرمـود: اي برادر در چنین روزي که فرزنـدانم خوشـحال شدنـد چرا تو محزون و گریان شـدي؟ ترا به خـدا قسم علت گریه ات را بگو، جبرئیل گفت: یا رسول الله اختیار فرزنـدانت در رنگ لباس بخاطر این بود که حسن را با سم مسـموم میکننـد و بـدنش از شدت سم سبز میشود و حسـین را با شمشـیر به قتل میرسانند و بدنش با خون خودش خضاب میشود، پس پیامبر صـلی الله علیه و آله گریه کرد و این موضوع حزنش بیشتر شد.

برخورد امیر المومنین با عمر بن سعد

روایت شـده: روزي علی بن ابیطـالب علیه السلام  بـا عمر بن سـعد برخورد کرد به او فرمود: چگونه هستی آن وقتی که بین بهشت و جهنم قرار میگیري و با اختیار خودت آتش جهنم را انتخاب میکنی، عمر بن سـعد گفت: بخـدا پناه میبرم از چنین  انتخابی، حضـرت فرمود: بـدون شک در آینـده نزدیک چنین خواهد شد.

تشنگی در جنگ صفین

در بحار از بعضـی کتب معتبره از لوط بن یحیی از عبـدالله بن قیس بن ورقه نقـل شـده که میگویـد: همراه امیرالمـؤمنین علی علیه السلام  در غزوه صـفین بودم، ابوایوب اعور سلمی مسـئولیت آب را بعهـده داشت و آن را از مسـلمانان محافظت میکرد، تشـنگی بر مسـلمانان غلبه کرد و سوار کارانی را براي دور کردن نگهبانـان آن و تهیـه آب فرســتادند ولی همـه آنهـا از پیش روي طرفــداران معـاویه فرار کردنـد، ایـن موضـوع دل علی علیه السلام  را بـدرد آورد، حسـین علیه السلام  به پـدرش عرض کرد: پـدر جـان اجازه بـده من براي تهیه آب بروم، فرمود: برو، امام حسـین علیه السلام  با عده اي سوار به سوي آب رفت و ایوب اعور را با یارانش از محدود آب دور کرد و خیمه خودش را آنجا زد و سوارانش را آنجا گماشت آنگاه نزد پـدر آمـد و موضوع را خبر داد، علی علیه السلام  گریه کرد، به حضـرت گفتند: یا امیرالمؤمنین براي چه گریه میکنی؟ حضـرت فرمود: بیادم آمـد که حسـینم را با لب تشـنه در صـحراي کربلا بقتل میرساننـد و از پشت اسب به زمین میافتـد، اسـبش فرار کنان میگویـد: نفرین، نفرین، بر امتی که پسـر دختر پیامبرش را به قتل رسانـده.

داستان هرثمه و یاری ندادنش

مرحوم صـدوق (ره) در مجـالس خود به اسـنادش از هر ثمـۀ بن ابیمسـلم نقـل میکنـد: بـا علی علیه السلام  در جنـگ صـفین حضور داشـتیم وقتی به کربلا رسـیدیم حضـرت فرمود: مرحبا به تو اي خاك، روز قیامت عـده اي از تو محشور میشونـد و بدون حساب وارد بهشت خواهند شد، هرثمه نزد همسرش آمد که او هم از شیعیان علی علیه السلام  بود و ب او گفت: از مولایت ابیالحسن قضیه اي را به تو بگویم، وقتی که بـه سـرزمین کربلاـ رسـید، آنجـا نمـاز خوانـد سـپس مقـداري از خـاك آنجـا را برداشت و فرمـود… زن هرثمه گفت: اي مرد، علی علیه السلام  جز کلام حق چیزي نمیگوید، سالها بعد وقتی امام حسـین علیه السلام  به کربلا آمد هرثمه میگوید: در لشـگري که عبیـدالله بن زیاد راه انـداخته بود، حضور داشـتم وقتی منزل و درختان را دیـدم بیاد سـخنان علی علیه السلام  افتادم روي شترم نشسـتم و به سوي حسـین علیه السلام  رفتم و آنچه که از پدرش شـنیده بودم نقل کردم، امام حسـین علیه السلام  فرمود: تو با ما هستی یا دشمن ما هستی؟ گفتم: نه با شما هستم و نه دشمن شما هستم کودکانم در شهر مانده اند نسبت به آنها از ابنزیاد میترسم، حضـرت فرمود: پس از اینجـا برو تا ما را در قتلگاه نبینی و صـداي ما را نشـنوي، بخـدایی که جان حسـین در دست اوست، هر کس صـداي مظلومیت و کمک ما را بشـنود و یاریمان نکند خداوند او را به صورت در جهنم میاندازد.

درباره قتل ایشان

از ابن عباس نقل است: هنگـام حرکت علی علیه السلام  به صـفین، همراه حضـرت بودم وقـتی که وارد سـرزمین نینوا که همـان شـط فرات است شـد، حضـرت با صداي بلند فرمود: اي ابن عباس آیا اینجا را میشناسـی؟ گفتم: نه، حضرت فرمود: اگر همینطور که من میشناختم تو هم میشـناختی همینطـور کـه مـن گریـه میکردم تـو هـم گریـه میکردي. ابن عبـاس میگویـد: حضـرت خیلی گریـه کرد بطـوري که محاسـنش با اشک چشـمانش خیس شد و اشـکش بر سـینه اش جاري شد و من هم با آن حضرت گریه کردم، حضرت میگفت: آه، آه، من به آل ابوسـفیان چه کرده ام؟ مرا به اولاد حزب شـیطان و اولیاء کفر چه کار؟ اباعبدالله صبر پیشه ساز، همانا پدرت مثل آنچه تو از آنها خواهی دید از آنها دیده است سـپس آب خواست و براي نماز وضو ساخت بعد نماز خواند و پس از آن سـخنانی همانند سخنـان قبل بیان فرمود، پس از نماز و سـخنانش حالت چرت زدن گرفت سـپس بخود آمـد و فرمود: اي ابن عباس گفتم: بلی مولاي من اینجا هسـتم، فرمود: میخواهی آنچه که در خواب دیدم بگویم؟ گفتم: چشـمانت به خواب رفت انشاء الله خواب خیري دیـدي اي مولاي من. حضـرت فرمود: مردانی دیـدم کانه از آسـمان به زمین نازل میشونـد و پرچم سـفیدي در دست دارند، شمشـیرهایشان را حمایل کرده اند که سـفید و براق بود، آنگاه دور این زمین خط کشـیدند سـپس دیدم این نخلها با شاخه هایشان به زمین خوردنـد و خون تـازه از آنها جوشـید و گویی دیـدم حسـینم، کودکم، پاره تنم و مغز اسـتخوانم در آن خون غرق شـده و پناه میخواهد، اما کسـی به او پناه نمیدهد، آن مردان سـفید از آسمان به زمین آمدند و او را ندا میدادند و میگفتند: صبور باشید اي فرزندان پیامبر، شـما بدست بدترین مردم کشـته میشوید و اي حسین این بهشت است که مشتاق شماست، بعد به من تعزیت گفته و گفتنـد: اي ابالحسن بشارت خداونـد بر تو، چون در روزي که تمام مردم در پیشـگاه خداوند خواهند آمد خداوند چشم ترا روشـن خواهد کرد بعد بیدار شدم، بخدایی که نفس علی در دست اوست راستگوترین راستگویان رسول گرامی صلی الله علیه و آله از این موضوع به من خبر داد گویی اینکه من او را میبینم هنگام خروج به سوي قوم سـتمگر و طغیانگري که علیه ما خروج کرده اند و در این زمین کرب و بلا فرزنـدم حسـین علیه السلام  دفن خواهد شد و هفده نفر دیگر از فرزندان من و فرزندان فاطمه علیهالسـلام، این زمین میـان آسـمانیان چنـان شـناخته شـده است که حرمین شـریفین و بیت المقـدس نزد زمینیـان شـناخته شـده است، سـپس فرمـود: ابن عباس فضـله آهویی پیدا کن بخدا قسم این خبر دروغ نیست که آن همانند زعفران زرد خواهد بود. ابن عباس میگوید: گشـتم و آن را پیدا کردم عرض کردم یا امیرالمومنین همانطور که فرمودید هست، فرمود: راست گفته خدا و رسول خدا صـلی الله علیه و آله سپس با تندي سمت آن رفت و آن را برداشت و بوئید و فرمود: خودش است اي ابن عباس میدانی این چیست؟ این را عیسـی بن مریم علیه السـلام بوئیده، و آن هنگامی بوده که همراه حواریون از اینجا عبور میکردند، دسته اي آهو در اینجا دیدند که گریه میکنـد، عیسـی علیه السلام  و حواریـون نشسـتند، آنحضـرت گریه کرد و حواریون نیز گریه کردنـد امـا نمیدانسـتند براي چه نشسـته و براي چه گریه میکنـد عیسـی فرمود: میدانیـد این سـرزمین کجاست؟ گفتنـد: نه، فرمود: این زمین آنجایی است که فرزند رسول خـدا صـلی الله علیه و آله احمد و فرزند پاکترین زنان عالم که شبیه مادرم میباشد را به قتل میرسانند و در این خاکی که از مشک خوشـبوتر است دفن میشود، زیرا که این خاك محل شـهادت فرزنـد رسول خـدا صـلی الله علیه و آله است و همچنین تربت انبیاء و اولاد انبیاء است و این آهوان با من حرف میزنند و میگویند در این سرزمین میچرخند، از شوق به خاك تربت فرزند پیامبر آخر الزمان صـلی الله علیه و آله و احساس میکنند که در اینجا در امنیت هسـتند، سپس حضرت عیسی علیه السلام  با دست به آن زد و آن را بوئیـد و فرمود: این اثر آن آهوان است، خدایا آن را نگهدار تا پدر حسـین علیه السلام  آن را ببوید و تسـلاي خاطرش شود. ابن عباس میگویـد: عرض کردم: از آن زمان تاکنون مانـده است و در طول این مـدت زرد شـد و این زمین کرب و بلاست. سـپس علی علیه السلام  با صـداي بلند گفت: اي پروردگار عیسـی بن مریم علیه السـلام بر قاتل حسـین خیر نرسان و او را لعنت کن و خوار بگردان، بعـد خیلی گریه کرد و من هم با آنحضـرت گریه کردم، بحدي که حضـرت از شدت گریه افتاد و حالت غش به او دسـت داد وقتی بهوش آمد آن اثر را برداشت و بر گوشه لباسـش گره زد و به ما هم امر فرمود: همین کار را بکنیم، سـپس فرمود: هر وقت دیدیـد از آن خون تازه جاري شـد بدانید که حسـینم در اینجا کشـته شده و اینجا دفن شده. ابن عباس میگوید: بخدا قسم من آن را نگـه داشـتم، جـديتر از بعضـی واجبـات الهی و در حـد چشـم بر هم زدنی از آن غفلت نمیکردم، در یکی از این ایـام بـود که در خانه خوابیـده بودم وقتی بیـدار شـدم دیـدم خون تازه اي از آن جاري است گریه کنان به زمین نشسـتم و گفتم: بخدا قسم حسـین را کشـتند، بخـدا قسم علی علیه السلام  در نقـل این حوادث کوچکترین دروغی نگفته و هر چه گفته واقعیت پیـدا کرده زیرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله از چیزهایی به علی علیه السلام  خبر میداد که دیگران را از آن مطلع نمیکرد و گریه و زاري کنان از خانه خارج شـدم و این هنگام زمان سپیـده صـبح بود و آنوقت هیچکس در کوچه هاي  مـدینه دیـده نمیشـد، بعد خورشـید طلوع کرد در حـالیکه خورشـید گرفته بود، پـاي دیوارهـاي مـدینه خون تـازه میدیـدم و در حال گریه میگفتم: بخـدا قسم حسـین علیه السلام  کشته شد، ناگاه صدایی را از سوي خانه شنیدم که این بیت را میخواند: اصبروا ال الرسول، قتل الفرخ النحول، نزل الروح الأمین، ببکـاء و عویـل. سـپس بـا صـداي بلنـد گریه کرد و منهم گریه کردم، این تاریـخ را پیش خودم یاداشت کردم و روز دهم ماه محرم بود، وقتی خبر شـهادت امام حسین علیه السلام  به ما رسید دقیقا در همان تاریخ مطابقت داشت و حوادثی که برایم اتفاق افتاده بود براي همراهان بازمانـده امام حسـین علیه السلام  تعریف کردم آنها گفتنـد: براي ما نیز چنین مسائلی پیش آمـد اما نمیدیدیم چه کسـی این سخنان را میگوید و نظر ما این بود که حضرت خضر علیه السلام  است.

فرمایش امیرالمومنین درباره یاری نشدن امام ع

ابن قولویه (ره) در کامل از ابیعبدالله جدلی نقل میکند: بر امیرمومنان علی علیه السلام  وارد شدم حسن و حسـین هم در کنار آنحضـرت بودند با دست مبارکش بر شانه امام حسین علیه السلام  میزد و میفرمـود: این فرزنـد کشـته میشـود و او را یـاري نمیکننـد، گفتم: یـا امیرالمؤمنین علیه السلام  چنین زنـدگی ناخوشاینـد است، فرمـود: این حـادثه واقع خواهـد شـد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد