حضرت محمد

به میدان رفتن عبدالرحمن بن عبدالله

مرحوم مجلسـی (ره) میگوید: سـپس عبدالرحمن بن عبـدالله مزنی براي نبرد راهی میدان شد در حالیکه این چنین میگفت: أنا ابن عبدالله من آل یزن دینی علی دین حسـین و حسـن أضـربکم ضـرب فتی من الیمن أرجوا بـذاك الفوز عنـد المؤتمن به لشـگریان دشـمن حمله برد و جنگ نمایانی کرد تا اینکه کثرت دشـمن او را ناتوان ساخت و به شهادت رسید. سید (رحمه الله) میگوید: پس از او، عمرو بن قرطه انصاري (رحمه الله) خارج شد و نزد امام حسـین علیه السلام  آمد تا اذن جنگ بگیرد، حضـرت به او اجازه رفتن به میدان داد. او به جنگ لشـگریان عمر سعد رفت و ماننـد کسـی که براي پـاداش عظیمی میجنگـد قتال نمود، گویی که هر چه زودتر میخواست به لقاء پروردگار آسـمانها برسـد، تا اینکه جمع کثیري از لشـگریان ابن زیاد  (لعنهم الله جمیعا) را به خاك و خون کشید و جنگ و دفاع را با هم انجام میداد هیچ نیزه اي به سوي حضـرت اباعبـداالله الحسـین علیه السلام  نیامـد مگر اینکه او جلوي آنرا میگرفت و شمشـیري نمیآمـد مگر اینکه او با جان خویش در برابر آن میایسـتاد و هیچ مکروهی به سوي امام حسین علیه السلام  نیامد مگر اینکه او در برابر آن استوار ایستاد و بواسطه زخمهایی که برداشت کم طاقت گردیـد به امام حسـین علیه السلام  نظاره اي کرد و گفت: یابن رسول االله آیا به عهد خویش به شـما وفا کردم؟ حضرت فرمود: آري تو در بهشت در مقابل من خواهی بود پس به رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام مرا برسان و بگو به زودي به او ملحق خواهم شـد. پس عمرو بن قرطه انصاري آنقدر جنگید تا به شـهادت رسـید.

به میدان رفتن جون غلام ابوذر

سـپس جون غلام ابوذر که برده اي سیاه بود برخاست. امام حسین علیه السلام به او گفت: تو مختاري از طرف من، اگر بدنبال عافیت هستی از ما جدا شو. جون گفت: یابن رسول الله من در خوشی کاسه لیس و ریزه خوار شما بوده ام، چگونه در سختی شما را رها کنم. بخدا قسم من بدبو هسـتم و از خـانوادهاي پست هسـتم و رنگم سـیاه است پس اگر به بهشت بروم و شـمیمی از آن به من برسـد بویم خوش و حسب و نصـبم بلند و شـریف و چهره و رویم سفید میشود. بخدا هرگز شما را ترك نمیگویم تا خون سیاه من با خون شما بزرگان ممزوج شود. علامه مجلسـی (ره) آورده: که محمـد بن ابیطالب میگوید: چون غلام سـیاه ابیذر براي جنگ به میدان کارزار رفت و چنین میگفت: کیف تري الکفار ضـرب الأسود بالسـیف ضـربا عن بنی محمـد أذب عنهم باللسان والیـد أرجو به الجنۀ یوم المورد سـپس آنقـدر جنگیـد که به دست لشـگر دشـمن به شـهادت رسـید پس امام حسـین علیه السلام  به نزد پیکر غرقه به خون او آمـد و فرمود: خداونـدا صورتش را نورانی و بوي او را خوش بگردان و او را با نیکان محشور گردان و او را با محمد و آل محمد صـلی الله علیه و آله مأنوس و آشـنا نما. از امام باقر علیه السلام  از علی بن الحسـین علیه السلام  روایت شـده که بعـد از جریان عاشورا مردم به صـحنه جنگ و قتلگاه آمدند و کشتگان آل نبی و یاران ایشان را دفن نمودند. بدن جون را بعد از ده روز از کشته شدنش یافتند در حالیکه از بدن غرقه به خون او بوي دلنشـین مشک به مشام میرسـید.

فداکاری حنظله بن شامی برای ایشان

پس از آن حنظله بن سـعد شـامی (ره) به نزد امام حسـین علیه السلام  آمـد و در مقابل آن حضـرت ایسـتاد تا به آن حضـرت آسـیبی نرسـد. پس تیرهـا و نیزه ها و شمشـیرهاي دشـمنان به صورت و گلوي او اصـابت مینمود. حنظله چنین نـدا داد: (یـا قوم انی أخـاف علیکم مثـل یوم الأـحزاب، مثـل دأب قوم نوح و عـاد و ثمود الـذین من بعـدهم و مـا الله یریـد ظلما لعباد و یا قوم انی أخاف علیکم یوم التناد یوم تولون مدبرین ما لکم من الله من عاصم) اي مردم حسین علیه السلام  را نکشید که به عذاب الهی دچار میشوید که اگر دسـیسه بچینیـد از زیانکاران خواهید بود. علامه مجلسـی (ره) میگوید: صاحب مناقب نقل کرده امام حسـین علیه السلام  به حنظله فرمود: اي پسـر سـعد خداونـد تو را رحمت کنـد. این دشـمنان عـذاب خود را اجابت کرده و به سوي هلاکت ابدي میروند هنگامیکه تو ایشان را به حق دعوت کردي، نپذیرفتنـد و به سوي تو حمله آوردنـد و تو و یارانت را دشـنام دادنـد پس چگونه اسـت حـال ایشـان در حـالیکه یـاران و دوسـتان صالـح تو را کشـته اند. حنظله عرض کرد: درست میفرمائیـد فـدایتان شوم، آیا ما به سوي پروردگـار نمیرویم و دوسـتان و یاران خود را ملاقات نمیکنیم. حضـرت فرمود: برو به سوي آنچه براي تو بهتر است از همه دنیا و آنچه در آن است. به سوي سـرزمینی که هیچگاه فرسوده و کهنه نمیشود. پس حنظله گفت: سـلام بر شما اي پسر رسول خدا صلیاالله علیه و آله و سـلام بر خاندان طاهرینت علیهم السـلام. خداوند ما را در بهشت همراه شما قرار دهد. حضرت فرمود: آمین آمین. سپس حنظله به سوي لشگر دشمن تاخت و جنگ نمایانی کرد تا اینکه لشگریان بر او حمله آوردند و او را کشتند.

به میدان رفتن جوانی از اصحابشان

بعد از هلال جوانی به معرکه شتافت که پدرش در جنگ کربلا کشـته شده بود و مادرش با او بود به او میگفت: اي پسـرم برو و در محضـر پسـر رسول الله صلی الله علیه و آله و در رکاب او بجنگ، امام حسـین علیه السلام  فرمود: این جوان پدرش کشته شده است شاید مادرش راضی نباشد که او بجنـگ برود. آن جوان به امـام عرض کرد: اي مولاـي من مـادرم مرا به این کار امر نموده. او به سوي دشـمن شـتافت در حالیکه میگفت: أمیري حسـین و نعم الأمیر سـرور الفؤاد البشیر النذیر علی و فاطمۀ والده فهل تعلمون له من نظیر له طلعۀ مثل شمس الضـحی له غرة مثل بدر المنیر آنقدر جنگید که به شهادت رسید. سر او را بریدند و به سوي خیمه گاه امام حسین علیه السلام پرتاب کردند. مادرش سـر او را به آغوش گرفت و گفت: اي پسـرم اي شادي قلبم و اي نور دیدگانم، آنگاه سـر پسرش را به سوي یکی از دشـمنان پرتاب نمود که شدت ضربه ي آن، مرد را کشت. پس به سوي خیمه رفت و عمود خیمه را کشید و با آن به دشمن حمله کرد و چنین گفت: أنا عجوز سـیدي ضـعیفۀ خاویۀ بالیۀ نحیفۀ أضـربکم بضـربۀ عنیفۀ دون بنی فاطمۀ الشریفۀ و با چوب عمود خیمه دو نفر از دشـمنان را به هلاـکت رسانـد پس امـام حسـین علیه السلام  امر نمود که بـازگردد و برایش دعا کرد.

رجز خواندن اصحاب ایشان

پس از او یزیـد بن مهـاجر به معرکه رفت و پنـج نفر از اصـحاب عمر سـعد را بـا تیر و کمـان به هلاکت رسانید وي چنین رجز میخواند: أنا یزید و أبی مهاجر کأننی لیث بغیل حادر یا رب انی للحسـین ناصر و لابن سعد تارك و هاجر کنیه یزید بن مهاجر أباشـعثا از بنیبهدلۀ از کندة بود. سپس سیف بن ابیالحرث بن سریع و مالک بن عبداالله بن سریع جابریان از همدان که به فرزندان جابر معروف بودند به محضر حضرت آمدند و عرضه داشتند: علیک السلام یابن رسول االله، حضرت فرمود: و علیکما السـلام. سـپس آنها به میـدان بازگشـته و آنقدر جنگیدند تا کشـته شدند

به خدمت امام رسیدن اصحاب

فاضل (قدس سـره) گفت: محمد بن ابیطالب و عده اي  دیگر میگویند: اصـحاب امام حسـین علیه السلام  یکی پس از دیگري نزد حضرت میآمدند و میگفتند: السلام علیک یابن رسول الله حضـرت در جوابشـان میفرمود: و علیک السـلام، ما نیز به تو میپیونـدیم سـپس این آیه را قرائت مینمودنـد: (فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر) تا اینکه همه مردان و جنگ آوران از یاران حضرت به جنگ رفته و شهید شدند و هیچ کس براي امام حسـین علیه السلام  بـاقی نمانـد مگر اهـل بیتش. و اینگـونه اسـت کـه مـؤمن دینش را بر دنیـا برمیگزینـد و مرگ در راه خـدا را به زندگانی ترجیـح میدهد تا حق را یاري نماید حتی اگر کشـته شود و خداوند میفرماید (و لا تحسـبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا و عند ربهم یرزقون). در جنگ احد هنگامی که رسول الله صلی الله علیه و آله بالاي سر جنازه شهداي جنگ احـد مخصوصا حمزه علیه السلام  ایسـتاده بود فرمود: من شـهادت میدهم که این شـهیدان در راه خـدا به خون خود غلتیدند، و روز قیـامت در حـالی محشور میشونـد که خون از رگهاي بریـدهشان جاري است و رنگ آن ماننـد خون است و بوي آن بوي مشک و چه خوب شاعر سـروده آنجا که میگوید: ما أنس لا أنس مسـراهم غداة غدوا الی الکریهۀ فی جد و تشـمیر ثاروا و قد ثوب الداعی کمـا حملت أسـد العرین علی سـرب الیعـافیر من کـل معتصم بـالحق ملتزم بالصـدق متسم بـالخیر مـذکور فلا تعاین منهم غیر منـدفع کالسـیل یخبط مثبورا بمثبور کل یري العز کل العز مصرعه بالسیف کل لا یعانی ذل مأسور و حین جاء الردي یبغی القري سقطوا علی الثري بین مذبوح و منصور طوبی لهم فقد نالوا بصبرهم أجرا و أي صـبور غیر مأجور کریهۀ شـکر الباري مساعیهم فیها و یا رب سعی غیر مشکور مبرئین عن الأثام طهرهم دم الشهادة منها أي تطهیر

شهادت عبدالله بن مسلم اولین فرد شهید از اهل بیت ایشان

مرحوم مجلسی (قدس سره) میفرماید از محمد بن ابیطالب و دیگران نقل است که وقتی یاران امام حسـین علیه السلام  همگی به شهادت رسیدند و هیچ کس جز اهل بیت حضرت باقی نماند که آنها نیز فرزنـدان امام علی علیه السلام  فرزنـدان جعفر، فرزنـدان عقیل فرزنـدان امام حسن علیه السلام  و فرزندان خودش بودند، همگی جمع شدند برخی با برخی دیگر وداع نمودند و آماده نبرد میشدند. اولین کسی که از اهل بیت امام حسین علیه السلام  آماده رفتن به میدان نبرد شد، عبدالله بن مسلم بن عقیل بن ابیطالب بود که چنین رجز میخواند و میگفت: الیوم ألقی مسلما و هو أبی و فتیۀ بادوا علی دین النبی لیسوا بقوم عرفوا بالکـذب لکن خیـار و کرام النسب من ه اشم السادات أهل الحسب جنگیـد تا اینکه نود و دو مرد از سربازان دشـمن را در سه حمله به هلاکت رسانـد. شـیخ مفید (ره) میگوید: عمرو بن صبیح صـیداوي تیري به سوي او پرتاب کرد. عبـدالله بن مسـلم دست خـود را جلوي پیشـانی اش گرفت. تیر به دسـتش اصـابت نمود و دست او بـا تیر به پیشـانیاش دوخته شـد و عبدالله هر چه کرد نتوانست دسـتش را حرکت دهد و آزاد کند، شـخص دیگري با نیزه به او حمله کرد و نیزه را در قلب او فروکرد و او را به شـهادت رسانیـد. مرحوم مجلسـی از قول: ابوالفرج میگویـد که مـادر عبـدالله بن مسـلم، رقیه دختر علی بن ابیطـالب علیه السلام  بود.

فرستادن احمد و قاسم به میدان کربلا

در منتخب آمده هنگامی که همه اصحاب امام حسین علیه السلام  به شهادت رسیدند نوبت به فرزندان برادرانش رسـید. ابومخنف میگوید: امام حسـین علیه السلام  وقتی دید همه یارانش به شهادت رسیدند به سمت راست و چپ خود نگاهی انـداخت و هیـچ یار و یاوري ندیـد، سـپس با صـداي بلند ندا داد: اي واي از تنهائی و بی یار و یاوري، آیا کسـی نیست ما را یاور باشـد آیا یاري نیست ما را یاري نمایـد، کسـی نیست از عـذاب خـدا بترسد و ما را یاري نماید. در این هنگام دو پسـر جوان از خیمـه بیرون آمدنـد کـه صورتشـان ماننـد مـاه میدرخشـید یکی از ایشـان احمـد و دیگري قـاسم پسـران حسن بن علی بن ابیطـالب علیه السلام  بودند میگفتند: اي سـرور و سـید ما لبیک، لبیک، ما در حضور و در خدمت تو هستیم و تسـلیم اوامر تو هستیم صلوات خدا بر تو باد، پس امام به ایشان گفت: براي عمویتان بسـیار سـخت است به شـما اذن جنگ بدهد، برخیزید و از حرم جدتان رسول االله صـلی االله علیه و آله دفاع کنیـد پس قاسم بن الحسن علیه السلام  از جا برخاست و به میـدان رفت.

شهادت حضرت قاسم و احمد پسران امام حسن ع

در منتخب آمده هنگامی که همه اصحاب امام حسین علیه السلام  به شهادت رسیدند نوبت به فرزندان برادرانش رسـید. ابومخنف میگوید: امام حسـین علیه السلام  وقتی دید همه یارانش به شهادت رسیدند به سمت راست و چپ خود نگاهی انـداخت و هیـچ یار و یاوري ندیـد، سـپس با صـداي بلند ندا داد: اي واي از تنهائی و بی یار و یاوري، آیا کسـی نیست ما را یاور باشـد آیا یاري نیست ما را یاري نمایـد، کسـی نیست از عـذاب خـدا بترسد و ما را یاري نماید. در این هنگام دو پسـر جوان از خیمـه بیرون آمدنـد کـه صورتشـان ماننـد مـاه میدرخشـید یکی از ایشـان احمـد و دیگري قـاسم پسـران حسن بن علی بن ابیطـالب علیه السلام  بودند میگفتند: اي سـرور و سـید ما لبیک، لبیک، ما در حضور و در خدمت تو هستیم و تسـلیم اوامر تو هستیم صلوات خدا بر تو باد، پس امام به ایشان گفت: براي عمویتان بسـیار سـخت است به شـما اذن جنگ بدهد، برخیزید و از حرم جدتان رسول الله صـلی الله علیه و آله دفاع کنیـد پس قاسم بن الحسن علیه السلام  از جا برخاست و به میـدان رفت.

شهادت برادر قاسم بن حسن ع

پس از قاسم بن الحسن علیه السلام  برادرش ابوبکر بن حسن علیه السلام  که مادرش کنیز بود به نبرد رفت پس جماعت زیادي از دشـمن را به قتل رسانـد تا اینکه عبـداالله بن عقبه غنوي او را به شـهادت رساند. ابومخنف میگوید کـه بعـد از قـاسم برادرش احمـد بن حسن علیه السلام  به میـدان رفت در حـالیکه شـانزده سـال سن داشت و بر دشـمنان حمله برد و بازگشت تا اینکه از دشـمن هشـتاد سوار را به هلاکت رساند و بعد به سوي عمویش حسـین علیه السلام  بازگشت و از شدت تشنگی چشـمانش گود افتاده بود و ناله میکرد و میگفت: اي عموجان آیا جرعه آبی هست تا بنوشم و قـدرت یافته با نیروي تازه به مقابله دشـمنان خداي متعال بروم. حضـرت به او فرمود: اندکی صبر کن تا جدت رسول االله صـلی االله علیه و آله را ملاقات نمایی و او خود تو را سـیراب میکنـد از آبی که هرگز بعـد از آن تشـنه نخواهی شد. احمد بن حسن علیه السلام  دوباره به سوي دشـمنان شـتافت و برایشان حمله برد و اینگونه رجز میخوانـد: أصبر قلیلا فالمنی بعد العطش فان روحی فی الجهاد تنکمش لا أرهب الموت اذا الموت وحش و لم أکن عنـد اللقـاء ذارعش آنگاه بر دشـمنان حمله کرد و چنین شـعر میخوانـد: الیکم من بنی المختار ضـربا یشـیب لوقعه رأس الرضیع یبید معاشر الکفار جمعا بکل مهند عضب قطیع. بر اثر حملاتش شصت نفر از یزدیان را به خاك افکند تا به شـهادت رسـید. در بعضـی روایات آمده هانی بن شبیب حضـرمی او را به شهادت رساند (خداوند رویش را سیاه و لعنتش نماید) أکل یوم لال المصـطفی قمر یهوي بوقع العوالی و المباتیر و کل یوم لهم بیضاء صافیۀ یشوبها الدهر من زمق و تکدیر مغوار قوم یروع الموت من یـده أمسـی و أصـبح نهبـا للمغـاویر

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد