شیخ مفید (ره) در ارشاد و سید (ره) در لهوف آورده اند: دشمنان اندکی صبر کردند سپس به سوي امـام بازگشـته و او را احاطه نمودنـد، در این هنگام عبـدالله بن حسن بن علی علیه السلام از خیمه خارج شـد او پسـر بچه اي بیش نبود طاقت ماندن در کنار زنان را نداشت با اصرار از خیمه بیرون آمد و خود را به کنار عمویش امام حسین علیه السلام رسانـد، بـه دنبـالش زینـب علیهاالسـلام بیرون شـد تـا او را بازگردانـد حضـرت زینـب علیهاالسـلام او را گرفـت. امـام حسـین علیه السلام فرمود: خواهر او را بگیر و نگاهـدار اما کودك از رفتن امتناع نمود و اصـرار زیادي بر مانـدن کرده و گفت: بخـدا قسـم هرگز عمویم را تنها نمیگـذارم. در همین زمان بحر بن کعب یا حرملـۀ بن کاهل با شمشـیري آخته به سوي امام حسـین علیه السلام آمد. عبدالله بن حسن علیه السلام به او گفت: واي بر تو اي فرزند ناپاکان میخواهی عمویم را بکشـی. آن ملعون با شمشیر ضربه اي فرود آورد عبدالله با دسـتش جلوي شمشیر را گرفت پس دستش قطع شد و به پوستی آویزان شد. عبدالله فریاد زد: مادرم، عمو، امام حسـین علیه السلام او را گرفت و در آغوش کشـید و فرمود: پسـر برادرم بر این پیش آمد که بر تو نازل شده صبر کن که خیري در آن است، خداونـد تو را به پـدر صـالحت ملحق مینمایـد.