مسلم بن عقیل

خبر دستگیر شدن هانی و جنگ یاران جناب مسلم با ابن زیاد

 مرحوم سـید (ره) در ملهوف مینویسد: وقتی خبر دسـتگیري و مضـروب شدن هانی و آنچه بر سر هانی آمده بود به مسلم بن عقیل رسید حضرت با عده اي از بیعت کنندگان براي جنگ با عبیدالله بن زیاد خارج شد و قصر را به محاصـره درآورده و با یاران ابنزیاد جنگیدند.

احتیاط و شروع نکردن جنگ یاران جناب مسلم

 رحوم سـید (ره) آورده است: یـاران  عبیـدالله که همراه او در قصـر بودند اصـحاب حضـرت مسـلم را بر حذر میداشـتند و آنها را با خبرهایی از شام تهدید میکردند، تا شـب فرارسـید و اصـحاب مسـلم پراکنـده شدنـد و بـه یکـدیگر میگفتنـد: مـا براي ایجـاد فتنـه و آشـوب عجله نکنیم بهـتر است در خانه هایمان بنشینیم و اینها را به حال خود بگذاریم تا خداوند بین آنها صلح برقرار کند

متفرق شدن یاران جناب مسلم

 مرحوم سـید (ره) سپس اضافه میکنـد: جز ده نفر با مسـلم باقی نمانـد مسـلم وارد مسـجد شد تا نماز مغرب را به جا آورد آن ده نفر هم متفرق شدند وقتی چنین دید به تنهایی از محله هاي  کوفه عبور کرد تا رسـید به در خانه زنی که به او طوعه میگفتند، از او مقداري آب خواست تـا رفع تشـنگی کنـد.

پذیرایی از جناب مسلم قبل از جنگ

به روایت شـیخ مفیـد آن زن ظرف را به خانه برگردانـد دوباره خارج شـد و گفت: اي بنـدهي خـدا مگر آب نخوردي مسـلم گفت: چرا، گفت: پس برو نزد اهـل و عیـالت، مسـلم سـاکت شـد، آن زن سـخن خود را تکرار کرد، باز هم مسـلم ساکت شـد، بار سوم گفت: سـبحان االله اي بندهي خدا بلند شو برو خداوند تو را براي اهل و عیالت سالم بدارد، درست نیست که بر در خانهي من بنشـینی و این کار بر تو روا نیست، حضـرت برخاست و گفت: اي کنیز خدا من در این شهر اهل و خویشاوندي ندارم و آیا بعد از این دنیا از امام علی علیه السلام  به پاداش و خیري نیاز داري گفت: اي بندهي خدا این چه سخنی است؟ گفت: من مسلم بن عقیل هسـتم این مردم مرا رها کرده فریبم داده اند و از خانه هایشان بیرون کرده اند. طوعه گفت: تو مسـلم هستی؟ گفـت: آري، گفت داخـل شـو، او را به اتـاقی غیر از آن اتـاقی که زنـدگی میکرد وارد کرد براي او فرش پهن کرد و براي او غـذا آورد، اما مسـلم غـذا میل نکرد… پسـر آن زن آمـد دیـد مادرش زیاد به آن اتاق رفت وآمـد میکنـد.

حرکت جناب مسلم

 در منتخب آمده: پسـر احترام مادرش را نگاه نداشت موضوع را از او سوال کرد بر سـر او فریاد کشید و دربارهي آن قضیه با مادرش بگو مگو کرد مادر از او قول گرفت به کسـی نگویـد آنگـاه موضوع را به او گفت، پسـر مکر خود را پنهـان کرد. صـبح طوعه آب وضو براي مسـلم برد و گفت: مولاـي مـن امشـب نخوابیــدي، حضــرت فرمـود: لحظـهي کوتـاهی خـوابم برد در خـواب عمـویم علی علیه السلام  را دیـدم بـه من میفرمود:عجله کن، عجله کن، من فکر میکنم آخرین روز زنـدگیم باشـد. مرحوم مفیـد میگویـد: وقتی مردم از اطراف مسـلم بن عقیل پراکنده شدند ابنزیاد از بالاي قصـر نگاهی کرد و گفت: سـر و صداي یاران مسـلم را نمیشـنوم بروید جستجو کنید کسی را نیافتنـد، گفت: دقت کنیـد شایـد در تاریکی هسـتند و براي شـما کمین کرده باشـند پس در سایه منارهي مسـجد جنگ کنید تا آنها مشـعل بـدست گیرنـد و دیـده شونـد، آرام آرام داخل مسـجد شدند تا به منبر رسـیدند اما کسـی را ندیدند، به ابنزیاد اطلاع دادند طرفداران مسـلم متفرق شده اند در مسـجد را باز کردند ابنزیاد وارد مسـجد شد و بر منبر بالا رفت و یاران ابنزیاد تا پاسـی از شب، گذشـته نشسـتند، به عمرو بن نـافع دسـتور داد در شـهر نـدا دهـد ذمه مـا از نگهبانـان، از افراد سرشـناس یـا کسـانی که به جنـگ ما برخاستند برداشته شد… ساعتی نگذشت مسجد پر از جمعیت شد دستور داد جار بزنند، الصلاة، الصلاة. نماز را اقامه کرد و محافظان را پشت سـر گـذاشت و دسـتور داد هر کس وارد میشود مواظبش باشـند و با جماعت نماز را خواند بعد منبر رفت و حمد و ثناي خداوند را به جاي آورده و گفت: اما بعد ابنعقیل سـفیه و نادان به این شـهر آمده، دیدید که درصدد مخالفت و تفرقه بود پس از کسـی که مسـلم را در خـانه او بیـابیم و از کسـانی که او را یـاري کننـد ذمه خـدا را از آنهـا برداشتیم و خونبهـاي کشـته شدگان بر عهده او است، مردم از خدا بترسـید و اطاعت و بیعت خدا را پایبند باشـید و سـر خود تصـمیم نگیرید، اي حصین بن نمیر مـادرت به عزایت بنشـیند اگر دري از دروازه هاي  کوفه بـاز باشـد یا این مرد از کوفه خارج شود و دسـتگیر نشود آنگاه تو را مأمور میکنم تا اطراف کوفه را بگردي تمام درهها و تپهها و روسـتاها را بگردي تا مسـلم را بیابی و نزد من بیاوري (حصین بن نمیر رئیس پاسـبانها و از طائفه بنیتمیم بود) بعـد از آن ابنزیاد وارد قصـر شـد و پرچمی به عمرو بن حریث داد و او را فرمانده نمود. صـبح در اطاق ملاقات نشـست و به مردم اجازه ورود داد، محمد بن اشـعث آمد و گفت: درود بر کسی که غفلت نمیکند و متهم نمیشود و او را کنار خود نشاند. پسـر آن پیرزن (طوعه) صـبح بیدار شد نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفته و محل حضرت مسلم را خبر داد، عبـدالرحمن نزد پـدرش که نزد ابنزیـاد بود رفت و در گوش پـدر موضوع را گفت ابنزیاد باخبر شـد، ابنزیاد با چوب دستی خود به پهلوي اشـعث زد و گفت: الآـن برو مسـلم را بیاور، اشـعث برخاست همراه قومش راه افتاد زیرا میدانست همه قبایل کوفه از برخورد با شخصی مثل مسلم بن عقیل اکراه دارند و عبیداالله بن عباس سلمی را نیز با هفتاد نفر از قبیلهي قیس با آنها همراه کرد تا به در خانه اي که مسـلم آنجا بود رسیدند. در اینجا اشارهاي به شجاعت مسلم علیه السلام  میکنم

جنگ جناب مسلم با سپاه دشمن

در کتاب بحار از بعضی کتب  مناقب از علی بن احمد عاصـمی از اسماعیل بن احمد بیهقی از پدرش از ابیالحسین بن بشران از ابیعمرو بن سماك از حنبل بن احمد بن اسـحاق از حمیدي از سـفیان بن عیینه و عمرو بن دینار نقل شده که: امام حسین علیه السلام  پسر عمویش مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد که همانند شیر بود، عمرو و دیگران گفته اند قدرت مسلم بن عقیل چنین بود که مردي را با دستش میگرفت و به پشت بام میانـداخت. وقتی حضـرت مسـلم صـداي اسـبان و مردم را شـنید دانست براي دسـتگیري او آمدند با شمشـیر به سوي آنها بیرون آمد آنها خواسـتند داخل خانه او را دسـتگیر نمایند اما مسلم چنان بر آنها سخت گرفت که همه را از خانه بیرون کرد. آنها به سوي مسـلم هجوم آوردند مسـلم با شمشـیر خود آنها را عقب نشاند و باز مأموران ابنزیاد بر مسـلم هجوم آوردند، مسـلم با بکر بن حمران احمري ضـرباتی رد و بدل کردند شمشـیر بکر بر دهان حضـرت مسـلم اصابت کرد لب بالاي مسـلم و دندانهاي ثنایاي پائین کنده شد و حضـرت مسـلم با یک ضربت شمشیر سر او را تا وسط بدنش شکافت وقتی دیدند حریف مسلم نمیشوند از پشت بامها بر او سـنگ و آتش و تیر میانداختند مسـلم که چنین دید با شمشـیر کشـیده خارج شد و بر آنها حمله کرد.

در نابود کردن سپاه بن زیاد ملعون توسط جناب مسلم بن عقیل

در منتخب آمده: مسلم تعداد زیادي از آنها را به قتل رساند ابناشعث که چنین دید از ابنزیاد سواران و جنگجویان بیشتري خواست به کمک آنها بفرستد، ابنزیاد عده اي دیگر به کمک آنها فرسـتاد و گفت: مادرت به عزایت بنشـیند او یک نفر است و اینهمه از افراد تو را کشـته، چگونه میخواهید با قویتر و شـجاعتر از او یعنی حسـین بن علی علیه السلام  بجنگید؟ ابناشعث گفت: تو گمان کردي ما را به سوي بقالهاي کوفه فرسـتادي یا سـراغ چرم دوزان؟ تو ما را به سوي شمشـیري از شمشـیرهاي محمـد بن عبداالله صـلی االله علیه و آله فرسـتادي: وقتی این جواب به ابنزیاد رسید لشگر فراوانی به کمک اشعث فرستاد وقتی مسلم دید تعدادشان بیشتر شد به داخل خانه برگشت و بـا زره مجهز و آمادگی بیشتر براي حمله به آنها بیرون رفت، از شـدت تیر انـدازی هاي دشـمن تمام بـدن مسـلم ماننـد خار پشت پر از تیر شـده بود براي چنـدمین بـار ابناشـعث از ابنزیـاد کمـک خواست، ابنزیاد عـده اي دیگر را به کمک آنها فرسـتاد و گفت: واي بر شـما به او امان بدهیـد تا دست از جنگ بکشـد و الا همه شـما را نابود میکنـد.

روایت گرفتار شدن جناب مسلم در دست دشمنان

شـیخ مفیـد (ره) میگوید: محمد بن اشـعث گفت: تو در امـان هستی، خودت را به کشـتن نـده امـا مسـلم میجنگیـد و میگفت: أقسـمت أن لاـ أقتل الا حرا و ان رأیت الموت شـیئا نکرا و یخلط البارد سخنا مرا رد اشعاع الشمس فاستقرا کل امرء یوما ملاق شرا أخاف أن أکذب أواغرا محمد بن اشعث گفت: ما به تو دروغ نمیگوئیم و تو را فریب نمیدهیم این طایفه (ابنزیاد و…) پسـر عم شما هستند و قاتل شما نیستند و قصد ضرر زدن به شـما را ندارنـد، آنوقت سـنگ بزرگی از پشت بام بر او انداختند مسـلم زخم عمیقی برداشت و از جنگیدن باز ماند بر دیوار خـانه تکیه داد، بـاز هم ابناشـعث به او قول امـان داد همه قول امان را تأییـد کردنـد غیر از عبیـداالله بن عباس سـلمی… مسـلم گفت: گرچه امان شـما جدي و حقیقی نیست اما دست در دستتان میگذارم. در منتخب آمده مسلم گفت: شما مورد اعتماد من نیستید اي دشـمنان خدا و دشـمنان رسول خدا صلی االله علیه و آله پس آنها حیله کرده و گودال عمیقی را کندند و روي آن را پوشاندند و در حال جنگ او را به آن سـمت کشـیدند حضـرت در آن گودال افتاد، آنگاه مسـلم را دسـتگیر نمودند.

روایت کامل شهادت جناب مسلم بن عقیل

 شیخ مفید (ره) میگوید: استري براي آن حضـرت آوردند و او را بر آن نشاندند سـپس آن جمعیت اطراف او را گرفته و در تصرف شمشیرش نزاع میکردنـد مسـلم فهمیـد جز به قتلش تصـمیمی ندارنـد چشـمانش پر از اشک شـد و فرمود: این اولین فریب است، محمد بن اشـعث گفت: امیـدوارم تصـمیم ناخوشاینـدي براي تـو نگرفته باشـند، فرمـود: امیـد تو واهی است پس کو آن امـان دادنتـان انـا الله و انـا الیه راجعون گفت و گریه کرد، عبیداالله بن عباس گفت: کسـی که خواسـته هایی مانند خواسـته تو دارد (حکومت) اگر به این روزي که تو افتادي بیفتـد گریه نمیکنـد. مسـلم فرمود: بخـدا قسم براي مرگم گریه نمیکنم و از کشـته شدن هم نمیترسم اما گریه من براي اهلم است که در راه هسـتند گریه من براي حسـین علیه السلام  و اولاد حسین گریه میکنم. سپس به محمد بن اشعث گفت: اي بنده خدا من میبینم که به خدا از انجام امانی که به من دادي ناتوانی آیا میتوانی در حق من کار خیري انجام دهی، کسی را بفرست و از قول من پیامی به حسـین علیه السلام  برسان، زیرا من او را دیدم که آماده حرکت به سوي شـما بود بگو به حسین علیه السلام  بگویند: ابن عقیل در دست دشـمن اسیر بود و تا شب نشده کشته میشود و مرا به سوي شما فرستاد تا این پیام را بگویم، مسلم میگوید: پدر و مادرم فداي تو و اهل بیت تو برگرد به مردم کوفه اعتماد نکن اینان همان اصـحاب پدرت هسـتند که آن حضـرت از خدا مرگ یا شهـادت خود را میخواست تا از دست آنها راحت شود اهل کوفه تو را تکـذیب کردنـد و بیعت اینها قابل اعتماد نیست، ابناشـعث گفت: بخـدا قسم این کار را میکنم و یقین دارم که ابنزیاد نیز به تو امان خواهـد داد. ابناشـعث، مسـلم را تا در قصـر رساند اجازه ورود خواست، و بر ابنزیاد داخل شـد و جریان مسـلم را به او گفت و آنچه واقع شـده بود و اینکه با امان دادن او را دسـتگیر کرده اند را نقـل کرد، عبیـداالله به او گفت: تو چه کـاره بودي به او امـان بـدهی تو را نفرسـتاده بودم به او امان بـدهی بلکه فرسـتاده بودم او را نزد من بیاوري، ابناشـعث ملعون ساکت شد نزد مسـلم رفت که دم در قصـر بود در حالیکه تشنگی بر مسلم غلبه کرده بود و عده اي از مردم هم بر در قصـر نشسـته بودند و منتظر اجازه ورود بودند، مقداري آب در قصـر گذاشـته بودند، مسـلم بن عقیـل گفـت: مقـداري از این آب به من بدهیـد، مسـلم بن عمرو گفت: میبینی چه قـدر خنـک است بخـدا قسم از آن آب قطرهاي نخواهی چشید تا از حمیم جهنم بچشی، حضرت گفت: واي بر تو، تو کیستی؟ گفت: من همانم که وقتی تو حق را انکار کردي من شنـاختم وقتی تو به امـامت خیـانت کردي من خیرخواه او بودم وقتی تو مخـالفت کردي من مطیع او بودم، من مسـلم بن عمرو باهلی هسـتم، ابنعقیـل گفت: مـادرت برایت گریه کنـد چقـدر جفـا کـار و بیمروت و قسـی القلب هسـتی. اي پسـر بـاهله تـو براي جهنم سزاوارتر از من هستی، سپس نشست و به دیوار تکیه داد، عمرو بن حریث غلامی را فرستاد تا مقداري از آن آب براي مسلم آورد و گفت: بنوش، اما وقتی مسـلم میخواست از آن آب بخورد کاسه از خون دهان مسلم پر شد و نتوانست بیاشامد، و دوباره آب دادند بـاز هم نتوانست. بار سوم برایش آب آوردنـد، دنـدانهاي ثنایایش داخل آب افتاد مسـلم گفت: خـدا را شاکر هسـتم اگر روزیم بود میتوانسـتم آب بخورم، فرسـتاده ابنزیاد آمد و او را وارد قصـر کرد، وقتی مسـلم بر ابنزیاد وارد شد سـلام نگفت، محافظ ابنزیاد گفت: چرا بر امیر سلام نگفتی؟ مسلم گفت: اگر میخواهد مرا بکشد چه سلامی به او بگویم و اگر قصد کشتن مرا ندارد آنوقت به او سلام خواهم گفت ابنزیاد گفت: بجانم قسم تو را خواهم کشت، مسـلم گفت: حتما و ابنزیاد گفت: آري، مسلم فرمود: بگذار به یکی از خویشانم وصـیتی بکنم، گفت: وصـیت کن، مسـلم بن عقیل نگاهی به حاضرین در مجلس ابنزیاد کرد در آن میان عمر بن سـعد بن ابیوقاص ملعون را دید گفت: اي عمر بین من و تو قرابتی هست و الآن به تو حاجتی دارم حاجتم را به تو میگویم اما پنهانی، عمر از شـنیدن سـخنان مسـلم خود داري کرد، عبیـداالله بن زیاد گفت: عمر بن سـعد چه باعث شده که نخواستی سخنان پسـر عمت را بشـنوي؟ عمر بن سـعد برخاست و با مسلم در گوشهاي نشست که ابنزیاد آنها را میدید، مسلم پس از شهادت دادن به یگانگی خدا و رسالت پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله و ولایت علی علیه السلام  (همانطور که در منتخب آمده) به او گفت: هنگام ورود به کوفه هفتصد درهم قرض گرفته ام شمشـیر و لباسـهایم را بفروش قرض مرا ادا کن بعد از آنکه کشته شدم جنازه ام را از ابنزیاد بگیر و دفن کن. من به حسـین علیه السلام  نوشته ام که مردم با او هستند و او الآن در راه است فردي را نزد او بفرست، تا از قضایا مطلع شود و به سوي کوفه نیاید. عمر بن سـعد به ابنزیاد گفت، اي امیر مسـلم به من چنین و چنان گفت، ابنزیاد گفت: امین نبایـد خیـانت کنـد اما بعضـیها به خائن اطمینان میکننـد، اما آنچه به تو مربوط است خود دانی و آنچه دوست داري انجام دهی ما مـانع تو نمیشویم پس از کشـتنش جسـدش براي مـا مهم نیست و امـام حسـین علیه السلام ، اگر او قصـد مـا را نکنـد، ما قصـد او را نمیکنیم. سـپس ابنزیاد گفت: اي پسـر عقیل، آمـدي این مردم متحـد را متفرق کردي و بینشان اختلاف انـداختی و بعضـی را علیه بعضـی تحریک کردي، مسـلم گفت: هرگز چنین نیست، من براي تفرقه نیامدم این مردم معتقد بودند پدر تو، خوبان آنها را کشـته، خونشان را ریخته و همانند کسـري و قیصـر با آنها رفتار شده، ما آمـدیم آنها را به عدالت و کتاب خدا دعوت کنیم، ابنزیـاد گفت: اي فـاسق تو اهـل این کـار نیستی چرا بـا این مردم چنین عمل میکنی تو در شـهر شـراب مینوشـی. حضـرت مسـلم علیه السلام  فرمود: من شـراب خورده باشم؟ نه بخدا قسم دروغ میگویی تو نمیدانی چه میگویی من اهل شراب نیستم تو بیش از من به این کار شایسـته اي کسی به شراب خوري شایسته است که خون مسلمانان را میلیسد و نفوس محترمه را به قتل میرساند، نفوسی که خداونـد قتـل آنهـا را حرام قرار داده و تو آنهـا را از روي کینه و سوءظن بقتـل میرسانی و چنان به لهو و لعب مشـغول هستی که گمـان داري کـاري نکرده اي. ابنزیـاد گفت: اي فاسق این تویی که نفسـهاي زکیه را کشتی و تو اهلیت آن را نـداري حافظ جان و مال مردم باشـی، مسـلم گفت: اگر ما نیستیم پس چه کسی اهلیت دارد، ابنزیاد گفت: امیرالمومنین یزید، مسلم گفت: در همه حال خـدا را سپاسـگزارم و به آنچه بین ما و شـما حکم کند راضـی هستیم، ابنزیاد گفت: خدا مرا بکشد تو را چنان بکشم که در تاریخ اسلام کسی را بدان نوع نکشته باشند. مسلم گفت: بلی تو اهلیت این را داري کارهایی را در اسلام انجام دهی که کسی انجام نداده تـو بیش از همـه به جنـایت در کشـتن و مثله کردن و خبـاثت درونی و لئیم بـودن شایسـتهتري، ابنزیـاد جلـو آمـد به مسـلم، حسـین علیه السلام  و علی علیه السلام  و عقیل ناسزا گفت مسلم دیگر با او سخن نگفت. سپس ابنزیاد گفت: او را ببرید بالاي قصر گردنش را بزنید جسدش را از بالاي قصـر پائین بیندازید، حضرت مسلم گفت: بخدا قسم اگر بین من و تو نسبتی بود مرا نمیکشتی، ابنزیاد گفت: کجاست کسـی که سر پسر عقیل را با شمشیر بزند، پس بکر بن حمران احمري را صدا کرد و به او گفت او را ببر بالاي قصر و گردنش را بزن. او را به پشت بام قصـر برد مسـلم االله اکبر میگفت و از خدا طلب مغفرت میکرد و بر پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله و آل او درود میفرسـتاد و میگفت: پروردگـارا بین مـا و کسانی که به دروغ به ما نامه نوشـتند و ما را تکـذیب کرده و ما را خوار نمودند قضاوت و حکم کن، باري مسـلم را به پشت بام برده و گردنش را زدند.

ترس غلام از قتل مسلم ابن عقیل

مرحوم سید (ره) میفرماید: پس از کشـتن مسـلم، بکر بن حمران با حالت ترس پائین آمد، ابنزیاد به او گفت: چه شده است، گفت: اي امیر لحظه کشـتن مسلم مرد سیاه چهرهاي پیش روي خود دیدم که انگشت اشاره خود را میگزید (یا اینکه گفت لبهایش را میگزید) چنان از آن مرد ترسـیدم که تاکنون چنین نترسـیده ام، ابنزیاد گفت: خیالاتی شده اي.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد